فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «11 23 63» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

511.

  • نیلوبلاگ

    خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور. به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم...

    ادامه مطلب
  • 423.

  • نیلوبلاگ

    بنظرم توقع زیادی داره که بعد اون اتفاقات من پاشم عید دیدنی برم خونه طرف!!شاید باید همون موقع یه آبرو ریزی راه مینداختم و بقیه رو خبردار میکردم که الان نگه جواب مامان اینا رو چی بدم بیا بریم حالا پنج دقیقه میشینیم زود پامیشیم!!میگم به من هیچ ربطی نداره این مشکل خودته من پامو اونجا نمیذارم. مامانشم ول کن نیست، میگه چند ساله نرفتی خونشون بزرگتره زنگ زده دعوت کرده و فلان و بیسار منم سکوت کاملم جلو مامانش ولی بهش گفتم من اونجا نمیام خودت باید بهانه جور کنی اصلا خودتو بزن به مردن بگو نمیتونم بیام... .. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • +423.

  • نیلوبلاگ

    اصلا اگر دوباره گفت بیا بریم زود میاییم بیرون، بهش میگم خودم دلیل نیومدنم رو به مامانت میگم... همون شش سال پیش هم باید میگفتم. . ....

    ادامه مطلب
  • 323.

  • نیلوبلاگ

    سه شنبه دل رو زدیم به دریا و میمچه رو بردیم تازه واکسن چهارماهگی رو زد...

    ادامه مطلب
  • 311.

  • نیلوبلاگ

    اخیرا دو بار به زبون آورده که خیلی برای میمچه زحمت میکشی، کارت واقعا سخته و اگه خدا به مامانا کمک نکنه بچه هاتون میمیرن از گشنگی و بی توجهی. ته دلم بغضی میشه وقتی اینطوری میگه، مخصوصا امشب که گفت. با اون حجم از خستگی و بیخوابی، با اون فشار استرس که امیدوارم به زودی بیام و براتون تعریف کنم داریم چیکار میکنیم. رفتیم برای میمچه پوشک خریدیم و گفتم یه صدگرم مغز بادوم هم بگیر بچه داره لاغر میشه، دوباره غذا و فرنیش رو شروع کنم.رفته بود تو مغازه دیدم غیر از بادوم به یه چیز دیگه هم اشاره کرد. میدونم چقدر براش سخته که تو مغازه خشکبار بره و کم چیزی بخره. یادم میاد روزایی رو که کلی خوراکی و خوشمزه جات میخریدیم اما حالا به شدت باید محاسبه گر باشیم و ذره ذره پول رو مراقبت کنیم. اومد تو ماشین دیدم غیر از ب...

    ادامه مطلب
  • 263.

  • نیلوبلاگ

    از یه سری کارا هیچ وقت خوشم نیومده،. مخصوصا کارایی که دستم به خاک بخوره نفسم بند میاد انگار!در طول عمرم تا حالا کیسه جارو برقی خالی نکرده بودم، خیلی وقت بود پر شده بود و میم هم وقت نداشت یا اگر داشت من یادم نبود بهش بگم یا اگر گفتم گفت الان حسش نیست! خلاصه امروز دیدم جارو نزنم نمیشه دیگهحالا یه عزایی هم داشتم با این شکم نه میتونستم سرپا بشینم و نه خم بشم! رفتم تو روشویی سرویس و برای اولین بار تجربه کردم :/کار سختی نبود، البته منم خیلی با جون و دل تمیزش نکردم!مامانم کلا خالی میکنه و میشوره و خشکش میکنه!!! من دیگه اینقدر حوصله ندارم و کدبانو نیستم.همون خالیش کردم کافیه!اما چه خاک و پرزی تو جاروعه!!!! مگه تو بیابون زندگی میکنیم؟؟از کجا میاد اینا؟؟ تو حلق و گلومونوم میره حتما دیگه!. . بخوانی...

    ادامه مطلب
  • 234.

  • نیلوبلاگ

    میدونم که خیلی وقته اینجا نبودم و ممکنه خیلی هاتون رفته باشید. اما دلم خواست از حال و احوال این روزهام چیزی بمونه برای شاید ده سال بعد، شاید هم کمتر. نمیدونم چقدر مونده تا به لحاظ کاری به جایی بر...

    ادامه مطلب
  • 233.

  • نیلوبلاگ

    روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتیم . اتفاقاتی افتاد تو زندگیمون که تازگی داشت ، بعضیاش خوب و بعضیاش بد .نمیدونم چند تا از بچه های قدیمی هنوز هستن که اینجارو بخونن . خیلی هم مهم نیست ، مهم اینه که من نباید...

    ادامه مطلب
  • 231.

  • نیلوبلاگ

    نی نی مادر ، خیلی وقته ننوشتم برات و کاش بدونی که هر وقت بهت فکر میکنم چقدر دلم ضعف میره برای بغل کردنت و بوسیدنت .خب من خیلی وقتا بهت فکر میکنم ، حتی چند شب پیش تو ذهنم نقشه میکشیدم که اگه روزی که ت...

    ادامه مطلب
  • 232.

  • نیلوبلاگ

    عشق مامان ، دیشب دوباره بابات گفت که اذر سال 99 تو رو به دنیا بیاریم .باز هم احساس ذوق و احساس ترس عظیمی با هم قاتی شد و ریخت تو دلم حتی بهش گفتم :ولمون کن تو رو خدا زوده هنوز.بابات گفت : اگه بچه میخوای ترس زایمانشم هست دیگه.میدونی عشق مامان؟ حتی الانم که دارم برات تعریف میکنم گریه م گرفته .دلم گرفته ، از یه طرف بی صبرانه منتظرم که بیای پیشمون و از طرفی بطور عجیبی میترسم....

    ادامه مطلب
  • 223.

  • نیلوبلاگ

    امروز که در واقع الان دیگه دیروز محسوب میشه ، سالگردمون بود .دومین سالگردِ روزی که زن و شوهر شدیم .روزی که بهم قول دادیم تا آخرش پای هم بمونیم با هر سختی جا نزنیم و دنیا رو برای هم قشنگ تر کنیم.یادم...

    ادامه مطلب
  • 211.

  • نیلوبلاگ

    ده روزه که این وضعیت مسخره اومده سراغم. دلم برای راه رفتن ، بیرون رفتن ، خرید کردن و حتی انجام کارهای خونه تنگ شده ... ده روزه که بیشتر از دو سه دقیقه نمیتونم رو پام بایستم. بیشتر از ده قدم نمیتونم را...

    ادامه مطلب
  • 115.

  • نیلوبلاگ

    روزهای شلوغ و پر هیاهویی رو گذروندم. روزهایی که خیلی همسر پشتیبانم بود و واقعا حمایتم کرد. کلی خرید کرد برای نمایشگاه ، کلی تبلیغات کرد . کلی حواسش به من و خستگی هام بود . کلی امید میداد بهم . واقعا ممنونم ازش. + نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت12:41 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 116.

  • نیلوبلاگ

    دیشب رفتیم بیرون ، همون رستورانی که روز خرید با مامان ها رفته بودیم. کلی خاطره بازی کردیم. البته همسر هیچی یادش نمیومد :) من تعریف میکردم و همسر تایید میکرد میگفت الان که میگی یادم میاد. یادش بخیر... اون روز هی میومد سمتم با من حرف بزنه من سر خودمو گرم میکردم یا از دستش فرار میکردم میرفتم:) بعد از ناهار که داشتیم از رستوران میومدیم بیرون ، پشت سرم بود و یکسره حرف میزد ، منم انگار نه انگار.... اصلا جواب نمیدادم :) سر میز هی هوامو داشت که ماستمو باز کنه ... رو سالادم سس بزنه .... این روزا هزار برابر بهتر از اون روز هاست اما طعم اون روزا هیچ وقت تکرار نمیشه. دیشب بعد از شام رفتیم کوهسنگی و کلی پی...

    ادامه مطلب
  • 117.

  • نیلوبلاگ

    تو همین هیاهو ی کارای نمایشگاه ، ازون کلاس دکور کیک هم زنگ زدن... دیدم کلاس مهم تره و گفتم نمیرم فردا نمایشگاه ، قرار شد همسر صبح بیاد دنبالم که بریم. اما همون شب هتل مشکلی پیش اومد که همسر مجبور بود تا ۳ بیدار باشه . هرچی فکر کردم دلم نیومد با اون همه خستگی بیاد دنبالم و کلاس رو کنسل کردم. همسر هم تا ساعت ۲ ظهر خوابید:) اما بالاخره این کلاس رو میرم .... بالاخره میرم... فکر کنم منم مثل همسر باید عینکی بشم ، جدیدن منم تو خیابون میرم چشمام اذیت میشن ، هوای الوده و آفتاب اذیت میکنن... دیشب میگه پولامونو جمع کنیم چندسال دیگه بریم تو یه روستای خوش اب و هوا خونه بگیریم ، خلاص شیم از این آلودگی ... ...

    ادامه مطلب
  • 118.

  • نیلوبلاگ

    عمه ی همسر اومده بودن مشهد ، اومدیم دیدنشون خونه ی مادرشوهر. بعد از شام که همه نشسته بودیم دور هم ، من دست همسر رو گرفته بودم. آخر شب که اومدیم هتل ، موقع خواب گفت این کارا رو تو جمع نکن ، برامون حرف درمیارن که سبکَن و فلان ، این کارا جاش اینجاست ، و محکم بغلم کرد. اول ناراحت شدم ، خیلی زیاد... اخه تو خانواده ی ما این چیزا خیلی طبیعیه . مثلا بابام جلو همه یهو بی مقدمه مامانمو میبوسه . یا مثلا داداشمو خانومش کنار هم میشینن دائم دستشون تو دست همه ... یا حتی یه وقتایی خانومش میشینه رو پاش... چه ایرادی داره مگه؟ دلم گرفت ، نه از همسر ، از اونایی که اینطوری فکر میکنن . سعی کردم نفهمه ناراحت شدم . ...

    ادامه مطلب
  • 119.

  • نیلوبلاگ

    امشب رفتیم دنبال مامان که بریم برای خرید سرویس آشپزخونه. پارکینگ زده بود ظرفیت تکمیل ، من و مامان پیاده شدیم و همسر رفت ماشینو پارک کنه. چند دست لباس راحتی برای همسر کاندید کردیم تا خودش بیاد و انتخاب کنه ، آدرس کارگاه اون سرویس آشپزخونه رو هم گرفتیم که برای رنگ بندی بیشتر برم پیشش. بهش زنگ زدم میگم کجایی پس؟ میگه خانوم جای پارک نیست. برگشتم تو پارکینگ میبینم اندازه صدتا ماشین جای پارک داره ، صف خروجی هم پره... اما زده ظرفیت تکمیل. خریدُ ول کردیم و اومدیم بیرون که یهو پارکینگ باز شد. همسر گفت بریم؟ گفتم نه ولشون کن. برن گمشن اصن. تو خیابون کمی چرخیدیم که به ذهنم رسید بریم *حیاط خلوت * شام بخور...

    ادامه مطلب
  • 123.

  • نیلوبلاگ

    بازم ساکت میشم... بازم هیچی نمیگم... ولی کاش مامانت بفهمه با این کاراش داره خودشو از چشم من می ندازه ... +تکرار اتفاقات پست ۱۲۰. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت21:29 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 23.

  • نیلوبلاگ

    اون وقتا که خیلی خیلی باهم بودیم و دیگه آخر شبا جفتمون پشت تلفن میردیم زیر گریه که پس کِی تموم میشه این دوری ، یه شب بی مقدمه قرآن باز کردم شاید آرومم کنه . آیه ۶ سوره ی حدید اومد . دلم قرص شد . گفتم رسیدن ما دوتا بهم از تبدیل روز به شب و شب به روز که سخت تر و عجیب تر نیست و خدا از دل هر دومون خبر داره. بعدن که رابطه خراب شد (خراب که نه یعنی ما که مشکل نداشتیم باهم مشکلات دیگه ای بودن و دور بودیم) هم بازم این آیه برام واضح بود . حتی این آخریا که دیگه سفت و سخت تصمیم به فراموشیت گرفتم دیگه این آیه کامل برام معنی پیدا کرده بود ، این که یهو وسط خوشی همه چیز بد شد. ...

    ادامه مطلب
  • 11.

  • نیلوبلاگ

    هیچ وقت حسود نبودم. مثلا همین الان که خوندم مهلا و مهرداد بالاخره عقد کردن اونقد ذوقی شدم که خدا میدونه. اما نمیتونم بگم حسرت نمیخورم برا خودمون. برای خودمون که دیگه وصال محاله. ...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده

    برچسب‌های مرتبط

    23 5 cm to inches | 23 com | 23 5 | 23 5 degrees | 23 5 in expanded form | 23 00 an hour is how much a year | 23 976 | 23 5 in word form | 23 5 in to cm | 23 5 degrees north