خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم.

نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی

738.

میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه.

گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟

اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی.

آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیاد

پارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد.

رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو ماشین بخوریم پدر و پسر منو کشون کشون بردن تو.

غذا هم گفتم تو انتخاب کن من حوصله ندارم...

و اووووف چقدر چسبید جای دوستان خالی

میدونی شاید تا همین یکی دو سال اخیر خوشحال بودم ازینکه اکثرا حرف حرف منه! من میگم کجا بریم چی بخوریم و چی بخریم و چی بپوشیم...

ولی حالا خسته ام.

دلم میخواد یکی دیگه تصمیم بگیره.

و میم که همیشه خدا سختشه انتخاب کردن

میم؟

خوشحالم کنارتم ، چون اینجا امن ترینه برای من.

.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

صفحه بندی