دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم.
نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی
میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه.
گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟
اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی.
آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیاد
پارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد.
رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو ماشین بخوریم پدر و پسر منو کشون کشون بردن تو.
غذا هم گفتم تو انتخاب کن من حوصله ندارم...
و اووووف چقدر چسبید جای دوستان خالی
میدونی شاید تا همین یکی دو سال اخیر خوشحال بودم ازینکه اکثرا حرف حرف منه! من میگم کجا بریم چی بخوریم و چی بخریم و چی بپوشیم...
ولی حالا خسته ام.
دلم میخواد یکی دیگه تصمیم بگیره.
و میم که همیشه خدا سختشه انتخاب کردن
میم؟
خوشحالم کنارتم ، چون اینجا امن ترینه برای من.
.
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری