بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.
بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا...
بعد رفتیم دور دور.
هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.
رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.
بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااا
یعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!
پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.
ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل تهیهیم.
البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.
پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه ارائهگاه که لباس فروشرسانیی بود ببینم چیزی برای میمچه پیدا میکنم.
دوتا جوراب برای مرد کوچیک خانواده خریداریم، دوتا کمربند برای مرد بزرگ خانواده و یه تیشرت هم برای خانوم خانواده که داره مردونه کار میکنه و کمک خرج همسرشه
بعدم زیر پوستی به میم گفتیم ما شام میخواییم.
رفتیم یه رستوران بهروز و چقددددر مزه غذاهای مهمونیهای بچگیمو میداد
اون موقع ها که خونه بابا بزرگم مهمونی بود و کل فامیل جمع بودن و سفره مینداختیم ازین سر تاااا اون سر خونه.
هیچ وقت فکر نمیکردم اون روزا تموم میشن
دم در خونه که رسیدیم به میم گفتم اصلا زندگی ایده آل یعنی همین، بری سفارش بعدم غذا بیرون بخوری خونه ت مرتب و تمیز بمونه
گفت خدا بده من که از خدامه.
راست میگه طفلی، هر موقع جیبش داشته کم نذاشته برامون.
اگرم کم بوده در حد توانش هرچی خواستیم مهیا کرده.
خداروشکر بابت داشتنش
.
حالا تیشرت رو شاید نگهدارم ، تولد خواهرم کادو بدم بهش.
شایدم نه، نمیدونم.
.
روز بعد صبح عکاسی دارم و باز خونه قراره منفجر بشه.
بعد باید بریم دیدن بابام.
میم میخواد اهدا خون بره چون چند روزه هی بهش پیام میدن بیا.
برگردیم باید ناهار یکشنبه رو درست کنم میم ببره.
سفارش پیراشکی هم دارم، باید هماهنگ کنم ببینم شنبه شب میخوان یا یکشنبه.
.
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری