فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «23 5» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

745

  • نیلوبلاگ

    میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه. امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید. کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم. کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی. عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟همه مامانا اینطوری نیستن؟. دایی‌ش موهاش رو اصلاح کرده آقا دوماد شده. . ...

    ادامه مطلب
  • 735.

  • نیلوبلاگ

    735. یه چیزی میگم نخندیناولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارمالبته هنوز باید رو برندینگش کار کنم. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:55 توسط مداد  |  ...

    ادامه مطلب
  • 518.

  • نیلوبلاگ

    یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 519.

  • نیلوبلاگ

    تا حالا سیب زمینی سرخیده، ماکارونی فرمی و هندونه رو خودش تنهایی با چنگال خورده بود ولی از پریشب آش و پلو هم خودش تنهایی خورده...

    ادامه مطلب
  • 520.

  • نیلوبلاگ

    مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 516.

  • نیلوبلاگ

    تو چند روز اخیر دوتا از لباسایی که همین اول تابستون حسابی براش بزرگ و گشاد بودن، دوباره امتحان کردم و دیدم اندازه شده براش...

    ادامه مطلب
  • 517.

  • نیلوبلاگ

    بوی پاییز برای من حس خوشبختی میاره، خنکی هوا باعث میشه جون بگیرم و دوباره دستمو بذارم سر زانوم و بلند بشم. حس خوب شروع مدرسه، دیدن دوستام،. بوی دفتر و کتاب نو، بوی نارنگی، حتی خستگی بعد مدرسه و خوردن غذایی که مامانت روی بخاری برات گرم نگهداشته...

    ادامه مطلب
  • 513.

  • نیلوبلاگ

    یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 514.

  • نیلوبلاگ

    روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...

    ادامه مطلب
  • 515.

  • نیلوبلاگ

    چه کوفتیه این نشخوار ذهنی؟ مغز من یک دقیقه خاموش نمیشه!...

    ادامه مطلب
  • 511.

  • نیلوبلاگ

    خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور. به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم...

    ادامه مطلب
  • 509.

  • نیلوبلاگ

    سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • 510.

  • نیلوبلاگ

    اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...

    ادامه مطلب
  • 505.

  • نیلوبلاگ

    هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...

    ادامه مطلب
  • 506.

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...

    ادامه مطلب
  • 507.

  • نیلوبلاگ

    به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...

    ادامه مطلب
  • 500.

  • نیلوبلاگ

    بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 501.

  • نیلوبلاگ

    آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...

    ادامه مطلب
  • 502.

  • نیلوبلاگ

    هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده