
خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور. به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم...
ادامه مطلب
اخیرا دو بار به زبون آورده که خیلی برای میمچه زحمت میکشی، کارت واقعا سخته و اگه خدا به مامانا کمک نکنه بچه هاتون میمیرن از گشنگی و بی توجهی. ته دلم بغضی میشه وقتی اینطوری میگه، مخصوصا امشب که گفت. با اون حجم از خستگی و بیخوابی، با اون فشار استرس که امیدوارم به زودی بیام و براتون تعریف کنم داریم چیکار میکنیم. رفتیم برای میمچه پوشک خریدیم و گفتم یه صدگرم مغز بادوم هم بگیر بچه داره لاغر میشه، دوباره غذا و فرنیش رو شروع کنم.رفته بود تو مغازه دیدم غیر از بادوم به یه چیز دیگه هم اشاره کرد. میدونم چقدر براش سخته که تو مغازه خشکبار بره و کم چیزی بخره. یادم میاد روزایی رو که کلی خوراکی و خوشمزه جات میخریدیم اما حالا به شدت باید محاسبه گر باشیم و ذره ذره پول رو مراقبت کنیم. اومد تو ماشین دیدم غیر از ب...
ادامه مطلب
از یه سری کارا هیچ وقت خوشم نیومده،. مخصوصا کارایی که دستم به خاک بخوره نفسم بند میاد انگار!در طول عمرم تا حالا کیسه جارو برقی خالی نکرده بودم، خیلی وقت بود پر شده بود و میم هم وقت نداشت یا اگر داشت من یادم نبود بهش بگم یا اگر گفتم گفت الان حسش نیست! خلاصه امروز دیدم جارو نزنم نمیشه دیگهحالا یه عزایی هم داشتم با این شکم نه میتونستم سرپا بشینم و نه خم بشم! رفتم تو روشویی سرویس و برای اولین بار تجربه کردم :/کار سختی نبود، البته منم خیلی با جون و دل تمیزش نکردم!مامانم کلا خالی میکنه و میشوره و خشکش میکنه!!! من دیگه اینقدر حوصله ندارم و کدبانو نیستم.همون خالیش کردم کافیه!اما چه خاک و پرزی تو جاروعه!!!! مگه تو بیابون زندگی میکنیم؟؟از کجا میاد اینا؟؟ تو حلق و گلومونوم میره حتما دیگه!. . بخوانی...
ادامه مطلب
یعنی واقعا من نیومدم اینجا ثبت کنم که ما داریم جا به جا میشیم؟؟ممکنه؟؟ببینااااا .میگم از دیگ زندگی بدم میاد اینه .البت آفت دومشم اینستاست!! چون اونجا گفتم داریم جابه جا میشیم!!...
ادامه مطلب
یادمه تو روز های قبل عقد که باهم صحبت میکردیم بهم گفت بدون اغراق میگم من ازون مردهایی نیستم که بگم اگه کمک زنم بکنم بهم پیگن زن ذلیل! و هیچ وقت هم نمیذارم کسی تو زندگیمون دخالت کنه . زندگی ما مال خودم...
ادامه مطلب
میدونی مامانی؟ جدیدن تصمیم گرفتم یه وقتایی بنویسم برات ، نمیدونم کی قراره اینا رو بخونی اما دلم میخواد از حال و هوای این روزهای من و بابایی خبر داشته باشی .اصلا شاید همین الان که تو آسمونایی حرفامو بش...
ادامه مطلب
وسط این همه سر شلوغیِ این روزها ، عجیب دلم هوای روزهای شیرین دوران عقد رو داره . البته فقط روزهای شیرینش رو!! نه روزهایی که بخاطر دلتنگی و یا سوتفاهم هایی که ناشی از عدم شناخت بود با گریه سپری میشد.ی...
ادامه مطلب
شده یهو خودتو وسط بیابون حس کنی؟ بخوای بری تا راهتو پیدا کنی اما ندونی از کجا؟دقت کن ، نمیگم یه جا گیر کنی که دورت دیوارهای بلند باشه و نتونی که بری !میگم تو یه دشت وسیع باشی که بی نهایت راه داری بر...
ادامه مطلب
تو این همه برنامه چیدن برا روز مردی و عید و فلان و بیسار ، همین دعوای مسخره رو کم داشتیم که من عین چی گریه کنم و صبح که بیدار شم چشام نخ شده باشه بس که ورم کرده .الکی نمیگما ، نخ شده ، رسما میدان دیدم...
ادامه مطلب
تو دوران عقد اغلب مستقل زندگی میکردیم ، هر کی میگفت زندگی مشترک بعد از عروسیه ، وقتی سقف مشترک داشته باشید . باورم نمیشد .میگفتم ما الانم داریم با هم زندگی میکنیم ، تو خونه مستقل .اما واقعا فرق میکنه .طعم خوشی هاش ، طعم دعوا هاش ، طعم خنده هاش ، طعم رابطه هاش و حتی طعم چایی هاش فرق میکنه .خستگی هاش رو بهتر میفهمم ، دل درد ها و بی حوصلگی هامو بهتر میفهمهمیفهمم الان چایی میخواد یا یه جفت گوش برای شنیدن حرف هاش .بدون هم خوابمون نمیبره ، بدون هم غذا نمیخوریم ....
ادامه مطلب
نسبت به خیلی از هم دوره ای هام که زندگیمو مقایسه میکردم میگفتم خداروشکر که من حساسیت های اونا رو ندارم ، خودم رو واسه هر مسئله ی کوچیکی ناراحت نمیکنم.اما هم خدا شاهده و هم خاطرات این وبلاگ و هم دل خو...
ادامه مطلب
امروز که در واقع الان دیگه دیروز محسوب میشه ، سالگردمون بود .دومین سالگردِ روزی که زن و شوهر شدیم .روزی که بهم قول دادیم تا آخرش پای هم بمونیم با هر سختی جا نزنیم و دنیا رو برای هم قشنگ تر کنیم.یادم...
ادامه مطلب
ده روزه که این وضعیت مسخره اومده سراغم. دلم برای راه رفتن ، بیرون رفتن ، خرید کردن و حتی انجام کارهای خونه تنگ شده ... ده روزه که بیشتر از دو سه دقیقه نمیتونم رو پام بایستم. بیشتر از ده قدم نمیتونم را...
ادامه مطلب
روزهای شلوغ و پر هیاهویی رو گذروندم. روزهایی که خیلی همسر پشتیبانم بود و واقعا حمایتم کرد. کلی خرید کرد برای نمایشگاه ، کلی تبلیغات کرد . کلی حواسش به من و خستگی هام بود . کلی امید میداد بهم . واقعا ممنونم ازش. + نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت12:41 توسطمداد | ...
ادامه مطلب
دیشب رفتیم بیرون ، همون رستورانی که روز خرید با مامان ها رفته بودیم. کلی خاطره بازی کردیم. البته همسر هیچی یادش نمیومد :) من تعریف میکردم و همسر تایید میکرد میگفت الان که میگی یادم میاد. یادش بخیر... اون روز هی میومد سمتم با من حرف بزنه من سر خودمو گرم میکردم یا از دستش فرار میکردم میرفتم:) بعد از ناهار که داشتیم از رستوران میومدیم بیرون ، پشت سرم بود و یکسره حرف میزد ، منم انگار نه انگار.... اصلا جواب نمیدادم :) سر میز هی هوامو داشت که ماستمو باز کنه ... رو سالادم سس بزنه .... این روزا هزار برابر بهتر از اون روز هاست اما طعم اون روزا هیچ وقت تکرار نمیشه. دیشب بعد از شام رفتیم کوهسنگی و کلی پی...
ادامه مطلب
تو همین هیاهو ی کارای نمایشگاه ، ازون کلاس دکور کیک هم زنگ زدن... دیدم کلاس مهم تره و گفتم نمیرم فردا نمایشگاه ، قرار شد همسر صبح بیاد دنبالم که بریم. اما همون شب هتل مشکلی پیش اومد که همسر مجبور بود تا ۳ بیدار باشه . هرچی فکر کردم دلم نیومد با اون همه خستگی بیاد دنبالم و کلاس رو کنسل کردم. همسر هم تا ساعت ۲ ظهر خوابید:) اما بالاخره این کلاس رو میرم .... بالاخره میرم... فکر کنم منم مثل همسر باید عینکی بشم ، جدیدن منم تو خیابون میرم چشمام اذیت میشن ، هوای الوده و آفتاب اذیت میکنن... دیشب میگه پولامونو جمع کنیم چندسال دیگه بریم تو یه روستای خوش اب و هوا خونه بگیریم ، خلاص شیم از این آلودگی ... ...
ادامه مطلب
عمه ی همسر اومده بودن مشهد ، اومدیم دیدنشون خونه ی مادرشوهر. بعد از شام که همه نشسته بودیم دور هم ، من دست همسر رو گرفته بودم. آخر شب که اومدیم هتل ، موقع خواب گفت این کارا رو تو جمع نکن ، برامون حرف درمیارن که سبکَن و فلان ، این کارا جاش اینجاست ، و محکم بغلم کرد. اول ناراحت شدم ، خیلی زیاد... اخه تو خانواده ی ما این چیزا خیلی طبیعیه . مثلا بابام جلو همه یهو بی مقدمه مامانمو میبوسه . یا مثلا داداشمو خانومش کنار هم میشینن دائم دستشون تو دست همه ... یا حتی یه وقتایی خانومش میشینه رو پاش... چه ایرادی داره مگه؟ دلم گرفت ، نه از همسر ، از اونایی که اینطوری فکر میکنن . سعی کردم نفهمه ناراحت شدم . ...
ادامه مطلب
امشب رفتیم دنبال مامان که بریم برای خرید سرویس آشپزخونه. پارکینگ زده بود ظرفیت تکمیل ، من و مامان پیاده شدیم و همسر رفت ماشینو پارک کنه. چند دست لباس راحتی برای همسر کاندید کردیم تا خودش بیاد و انتخاب کنه ، آدرس کارگاه اون سرویس آشپزخونه رو هم گرفتیم که برای رنگ بندی بیشتر برم پیشش. بهش زنگ زدم میگم کجایی پس؟ میگه خانوم جای پارک نیست. برگشتم تو پارکینگ میبینم اندازه صدتا ماشین جای پارک داره ، صف خروجی هم پره... اما زده ظرفیت تکمیل. خریدُ ول کردیم و اومدیم بیرون که یهو پارکینگ باز شد. همسر گفت بریم؟ گفتم نه ولشون کن. برن گمشن اصن. تو خیابون کمی چرخیدیم که به ذهنم رسید بریم *حیاط خلوت * شام بخور...
ادامه مطلب
امروز سر کلاس یکی از خانوما اتفاقی صفحه گوشیمو دید که عکس دو نفری مونه بعد گفت: واااای مگه تو متاهلی؟ ( با لحن ذوق مانند) گفتم : آره . گفت: مگه چند سالته؟؟؟ گفتم : بیست. گفت: وای عزیزم.... چهره ی چقدر بِیبی فِیسه!! من :) اون یکی خانومه: فک میکردم دبیرستانی باشی! بابا طفلک حلقه دستشه ما حواسمون نیس ... یه هفته پیش تو نمایشگاه ، طوبی بغلم بود یه خانومی گفت : دخترته؟؟؟ گفتم : نه :/ پنج ماهه عقد کردیم ! اون یکی خانومه : عه ! مگه چند سالته ؟ گفتم : بیست گفت : واااای عزیزم... چقدر کوچولویی . بهت نمیاد اصن! یه خانوم دیگه : نه . بخاطر مدل ابروهاشه . . آقا .... یعنی چی واقعا؟ من حتی لباسامم با امروز ی...
ادامه مطلب
دیشب خودت پیام دادی. اصلا نفهمیده بودی من زنگ زدم . گوشیت پیشت نبوده . خیلی خیلی خسته بودی اما بازم مهربون بودی . گفتم قبلنا بیشتر مهم بودم برات ، کلی غرغر کردم . یه اخلاق خوبی که داری اینه که وقتایی که عصبانی یا ناراحتم یا آرومم میکنی یا اگه خودتم حالت خوب نباشه سکوت میکنی و بعدن باهام حرف میزنی. دیشب موقع غرغر نبود چون خسته بودی و اگرم میخواستی جواب بدی دعوا میشد. ولی خب من چیکار کنم؟ یه روز خودت باهام حرف بزن ، باشه؟؟ بهم بگو چی تو سرته. از یه چیزی مطمئنم . مطمئنم که دوسم داری . اما دوست داشتن یه جاهایی دیگه کافی نیست. ...
ادامه مطلب