خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

شده یهو خودتو وسط بیابون حس کنی؟ بخوای بری تا راهتو پیدا کنی اما ندونی از کجا؟

دقت کن ، نمیگم یه جا گیر کنی که دورت دیوارهای بلند باشه و نتونی که بری !

میگم تو یه دشت وسیع باشی که بی نهایت راه داری بری اما نمیدونی کدوم راه و کدوم سمت ...

الان اونطوری ام.

کلا به اینده ی نزدیک که فکر میکنم اینطوری میشم . اینده ی نزدیک یعنی همین هفت هشت ده سال پیش رو .

چه چیزایی ممکنه پیش بیاد؟

کجاییم؟ شغلمون چیه؟ ارزو هامون چیه؟ به ارزوهای الانمون رسیدیم؟

مزرعه رو راه انداختیم؟

خونه و ماشین داریم؟

بچه چی؟

من به اون جایگاه شغلی که میخوام رسیدم؟؟

.

خب من ده سال پیش فکر نمیکردم که الان اینجا باشم . کلا به ازدولج فکر نمیکردم .

یحتمل ۲۲ سالگیمو تو خوابگاه میدیدم . یا درسم تموم شده بود و حد اقلش یه جا کارمند بودم.

اما اینکه درست لحظه ی ثبت نام دنیام چرخید ...

از این رو به اون رو .

نه اینکه الان ناراضی باشم ، البت نمیدونم شایدم ناراضی ام.

من زندگی پر ماجرایی برای خودم میدیدم اما یهو بعد از انصراف از دانشگاه ، زندگیم افتاد رو این پله برقی صافا و رفت جلو ( نمیدونم رفت بالا یا پایین اما برد جلو زندگیمو ، یه مرحله ) یهو دیدم اینجام.

تو خونه ای که من خانوم خونشم و عاشق مرد خونه م .

اما دروغ چرا ، نمیخوام بیوفتم تو دیگ زندگی .

دیگ زندگی چیه؟ پخت و پز روز مره ، مهمونی های خانوادگی ، حواسم به عکس پروفایل و پست اینستام باشه که جاری حسودی نکنه ، آق میرزام از چیزی بدش نیاد ، فلانی فکر بد نکنه .

من آدم این حرفا نیستم ، آدم زندگی روزمره نیستم.

من همیشه دوست داشتم برا خودم زندگی کنم ، برم بیام بریزم جمع نکنم...

حتی اصن بخونم و برقصم...

حس میکنم این چند وقته خیلی رفتم تو زندگی . از اول سال تا حالا درگیر بودم ، درگیر زندگی . از مهمونی های متعدد تا سرما خوردگی و تب و لرز تا اختلافات خانوادگی و ....

اون وسط مسطا یه شکی هم به بچه دار شدن کردیم که جفتمون تا مرز سکته رفتیم. مخصوصا همسر!

دوس ندارم به این زودی با کله بیوفتم تو دیگ زندگی و حس میکنم با بچه دار شدن دقیقا میوفتم تو دیگ .

مامان میگه بهش فکر نکن که سختت نشه .

میشه مگه؟

کل زندگیم قراره عوض شه . میشه فکر نکنم؟ یهو بفهمم پشیمونم نمیتونم بچه رو از همون راهی که اومده راهی کنم برگرده .

هعی ...

زندگی خیلی سخته . خیلی .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:33

صفحه بندی