
دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش. کاش منو ببخشه. . . ...
ادامه مطلب
بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا... بعد رفتیم دور دور.هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااایعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل تهیهیم.البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه ارائهگاه که لباس فروشرسانیی بود ببینم چیزی برای...
ادامه مطلب
هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه بهروز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونهدر همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون. دیگه کی همت کنم و خونه ...
ادامه مطلب
در روز جاری میم برای اولین بار رفته راهپیمایی 22 بهمن.توی این 9 سال حریفش نشده بودم که بریم، میگفت خوابم میاد دیشب که دیدم این همه خسته است گفتم نرو صبح بگیر بخواب. گفت : نه،. امسال فرق میکنه.صبح من خیلی خوابم میومد، گفت : من دارم میرم نمیای؟و رفت. امسال بدجوری به غیرتش بر خورده، این همه نگاه نامحرم به کشورمون رو نتونست تحمل کنهبچه هنوزم خوابه، منم با دل درد و چایی نبات به دست نشستم پای تلویزیون و جمعیت رو میبینم. به یاد حاج قاسم به یاد شهید رئیسی و به یاد شهید حاجی زاده ... ...
ادامه مطلب
میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه. امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید. کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم. کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی. عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟همه مامانا اینطوری نیستن؟. داییش موهاش رو اصلاح کرده آقا دوماد شده. . ...
ادامه مطلب
تا الان تجربه ش رو نداشتم برای عقایدم فحش بخورم. ولی الان میبینم چه کیفی داره چقدر بیشتر از قبل به انتخابم مطمئن میشم. جالبه به اسم مستعار کامنت میذارین، از اون جالب تر کامنت خصوصی گذاشنتنه...از چی میترسی که کامنتت رو خصوصی میزنی؟حتی خودمم باورم نمیشه اینقدر خوشحالم از کامنتا و فحشایی که دارم میگیرم و چقدر بیشتر از قبل عاشق شوهرمم که با یه راهپیمایی رفتنش اینقدر شماها رو سوزنده کاش کمی مودب بودین، کمی عاقل، کمی اهل گفتوگو، اون موقع میتونستیم کلی اینجا صحبت کنیم و هر دو طرف لذت ببریم از تعاملا...
ادامه مطلب
734. سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا. هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور. اومدم موهامو ببندم مردم از درد. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 11:42 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...
ادامه مطلب
با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم...
ادامه مطلب
مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی... فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد... یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت. روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف...
ادامه مطلب
دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم. خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن... قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون. مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب. چه خواب عجیبی بود. . . بخوانید...
ادامه مطلب
واقعا دلیل خوابهایی که میبینیم چی هَستن؟میگن به هرچی فکر کنی خوابش رو میبینی اما خب یه وقتایی خوابهایی میبینم که اصلا در موردش فکر هم نکردم... دیروز عصر خواب دیدم یه پیرزن میخواد منو بکشه، و اونقدر خوابم قوی و شفاف بود که الانم دارم مینویسم دوباره همون استرس و وحشت تو خواب اومده سراغم و میترسم برگردم پشت سرم باشه. بعد من هی از دستش فرار میکردم و هی میومد، فحشم میاد و تحقیرم میکرد. آخراش دیگه با داداشش با یه ماشین ون افتاده بودن دنبالم!الانم داشتم خواب میدیدم که میم زن گرفته و من داشتم گریه میکردم که طلاقم بده. البته اول خودش شروع کرد که دیگه چرا باهام نیستی و کاری باهام نداری؟ منم گفتم نمیخوامت، دهنی و دستمالی یکی دیگهای و بدم اومده ازت.گفت خودت اجازه دادی. گفتم نمیدونستم جدی میگیری قضیه رو....
ادامه مطلب
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...
ادامه مطلب
با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته...
ادامه مطلب
بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده...
ادامه مطلب
چند ماهی میشه که روزهای زندگی ما حول این ساعت از بامداد تموم میشه. میم دیر وقت میاد خونه، تا شام بخوره دوش بگیره کمی اخبار نگاه کنه...میمچه هم که حتی بعضی شب ها تا بعد از طلوع آفتاب بیداره و توفیق اجباری برای بیداری بین الطلوعین منه...
ادامه مطلب
هر ذهنیتی که راجع به یه خونه بهم ریخته، شلخته و کثیف داشته باشید الان تو خونه ما اتفاق افتاده... هر جور فکر میکنم سه چهار روز وقت لازم دارم تا اونطوری که دلم میخواد تمیز و مرتب بشه ولی واقعا توانش رو ندارم، میم؟؟ نمیدونم خدا به دلش بندازه کمکم کنه ولی بعیده...تنها لطفی که به خودم کردم بطریهای آب رو پر کردم گذاشتم یخچال که صبح آب خنک داشته باشیم. اوه، ماشین لباسشویی خاموش کرد، خودمو بزنم به خواب که حال ندارم برم لباس پهن کنم... لباسا بو میگیرن که...
ادامه مطلب
اینکه ذهن آدما رو نمیتونم بخونم برام ترسناکه، اینکه ممکنه تو فکرشون یه چیز باشه و تو ظاهر یه چیز... میم آدم توداریه، ولی یه وقتایی یه چیزایی میگه که خیلی میترسم. بارها در مقابل آدمای دیگه دیدم چطوری خوب باهاشون رفتار میکنه در حالیکه پشت سر دلش نمیخواد سر به تن طرف باشه.ولی من وقتی از کسی خوشم نمیاد هیچ جوره نمیتونم باهاش گرم بگیرم. وقتایی که از میم میترسم واقعا نمیدونم چه واکنشی نشون بدم، انگار که از دل یه جنتلمن خوشتیپ و مهربون یهو یه اژدها زشت و ترسناک میاد بیرون و غرش میکنه و دوباره برمیگرده سر جاش... . . بخوانید...
ادامه مطلب
من وقتی بخوام کسیو خونهم دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف. کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونهم و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دارم، ازش نمیپرسم ناهار/شام درست کنم؟خودم پا میشم غذا رو بار میذارم، شده که مهمونم شرایط موندن نداشته و غذا رو بسته بندی کردم ببره با خودش. بنظرم نمیاد پر توقعی باشه که در غیر اینصورت دلم نمیاد خونه کسی برم. نه اینکه ناراحت بشما... نه، ابدا ناراحت نمیشم ولی معذبم اینطوری خونه کسی برم. فکر میکنم مزاحمم یا پررویی کردم و خودمو مهمون کردم!!!حال اینکه ظاهرا خیلیا مثل من فکر نمیکنن. . . بخوانید...
ادامه مطلب
ریچل هالیس تو خودت باش دختر، فصل های آخرش... یه جایی میگه : فکر میکردم همه ی اتفاقات زندگی دلیلی دارن حتی اگه من متوجه نشم اون دلیل چی بوده ولی اشتباه میکردم، همه اتفاقات زندگی هدفی دارن که ممکنه من چندین سال بعد متوجهش بشم.راستش دو سه بار خوندمش تا متوجه بشم درست فهمیدم یا نه. ولی بنظرم عجیب درست میگه. امیدوارم دفعه بعدی که از ناراحتی، عصبانیت، افسردگی، یاس و ناامیدی داشتم به انفجار میرسیدم به موقع یادم بیاد. ...
ادامه مطلب