
مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...
ادامه مطلب
سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...
ادامه مطلب
وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...
ادامه مطلب
هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...
ادامه مطلب
بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...
ادامه مطلب
به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...
ادامه مطلب
بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...
ادامه مطلب
آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...
ادامه مطلب
هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...
ادامه مطلب
وقتی میمچه رو بغل میکنم شیر بخوره، با دست چپ پای چپش رو میگیره.وقتی هم که گرسنشه، با دست چپ پای چپش رو میگیره و گریه میکنه...
ادامه مطلب
تو دوران عقد اغلب مستقل زندگی میکردیم ، هر کی میگفت زندگی مشترک بعد از عروسیه ، وقتی سقف مشترک داشته باشید . باورم نمیشد .میگفتم ما الانم داریم با هم زندگی میکنیم ، تو خونه مستقل .اما واقعا فرق میکنه .طعم خوشی هاش ، طعم دعوا هاش ، طعم خنده هاش ، طعم رابطه هاش و حتی طعم چایی هاش فرق میکنه .خستگی هاش رو بهتر میفهمم ، دل درد ها و بی حوصلگی هامو بهتر میفهمهمیفهمم الان چایی میخواد یا یه جفت گوش برای شنیدن حرف هاش .بدون هم خوابمون نمیبره ، بدون هم غذا نمیخوریم ....
ادامه مطلب
خیلی از اولین تجربه های زندگیم بعد از ازدواجم پیش اومد. خیلی از اتفاق هایی که تا حالا برام نیوفتاده بود . از اون اوائل که عمل مامانم پیش اومد و اولین تجربه من از بیمارستان رفتن عزیزانم . بعد از اون عم...
ادامه مطلب
فردا عروسیمونه .... ممنوووونم ازت که قراره خوشبختم کنی مردِ من. ...
ادامه مطلب
الان که قابلمه ماکارونی رو گازه و تهدیگ سیب زمینی ش در حال طلایی شدن ، من اینجا نشستم و تو فکر اینکه پنج روز از عروسی مون گذشت ... مثل برق و باد و فقط یه خواب شیرینِ شیرینِ شیرین ازش برام موند . یاد...
ادامه مطلب
فردای روز عروسی با ماشین غیاث رفته بودیم که پیراهن و تاج رو بدیم، آهنگ های فلشش خیلی خوب بود . یعنی کاملا مشخص بود دونه دونه نشسته انتخاب کرده . همونجا به همسر گفتم یه کپی بگیر از رو فلشش . حالا زدیم ...
ادامه مطلب
از بچگی تو گوشمون خوندن که زندگی ، نداری داره . شوهر ، دست تنگی داره . تو باید صبر کنی ، خواسته هات رو کم کنی . پشت شوهرت باشی تا تموم بشن اون روز ها و مطمئن باشین که اون روز های سخت تو زندگی همه بوده...
ادامه مطلب
دیشب بالاخره عکس و فیلممون رو تحویل گرفتیم. هر چی از کیفیت و قشنگی عکسا بگم دو برابرش باید از افتضاح بودن فیلممون بگم. با اینکه من اصلا آدم بی ادبی نیستم اما خیلی دوست دارم چند تا حرف بی ادبانه به فی...
ادامه مطلب
دیدین یادم رفت بگم؟؟؟ از اولین ماهگرد عروسیمون. به طرز وحشتناکی زود گذشت این یک ماه ، بدم میاد از گذر زمان . فکرشو بکن .... الان هنوز تو همون لحظه بودیم که اولین بار بغلم کردی ... سرمو گذاشتم تو سینه...
ادامه مطلب
امروز ظهر اتفاقی افتاد که کارد بهم میزدی خونم در نمیومد. در نمیومدا واقعا.... قرار بود ناهار بیاد خونه ی ما که بعدشم منو ببره کلاس . بعد از صبح بهش زنگ میزدم انتن نمیداد. زنگ زدم به ایرانسلش ... سه بار... چهار بار... پنج بار... شش بار... مامانش جواب داد. گفت نبرده گوشیشو ، گوشی کوچیکه رو برده . رفته شهرداری. خب... پیام دادم به گوشی کوچیکه : پیامم بهت رسید یه زنگ بزن. ساعت دو نیم زنگ زد . گفت الان اومدم هتل ، یه سر برم خونه اگه ناهار نگهم ندارن میام پیشت. اگههههه ناهار نگهم ندارن؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟؟؟؟ خب بگو مداد ناهار درست کرده باید برم.... نمیشه خانوم. بقیشو تو دلم گفتم: نمیشه؟؟؟؟؟چهار روزه همدیگ...
ادامه مطلب
یعنی اگه امشب خودم بهت زنگ بزنم میگی چه مرگته؟؟ اگه زنگ بزنم خودمو کوچیک نکردم؟؟:(...
ادامه مطلب