فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «20 1 conditional probability» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

741

  • نیلوبلاگ

    دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش. کاش منو ببخشه. . . ...

    ادامه مطلب
  • 731.

  • نیلوبلاگ

    731. تا این موقع شب بیداریم و سرکار. خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت. همه جوره خوبشو میخوام. رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم. با سلامتی و شادی همسر و پسرم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:4 توسط مداد  |  ...

    ادامه مطلب
  • 518.

  • نیلوبلاگ

    یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 519.

  • نیلوبلاگ

    تا حالا سیب زمینی سرخیده، ماکارونی فرمی و هندونه رو خودش تنهایی با چنگال خورده بود ولی از پریشب آش و پلو هم خودش تنهایی خورده...

    ادامه مطلب
  • 520.

  • نیلوبلاگ

    مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 516.

  • نیلوبلاگ

    تو چند روز اخیر دوتا از لباسایی که همین اول تابستون حسابی براش بزرگ و گشاد بودن، دوباره امتحان کردم و دیدم اندازه شده براش...

    ادامه مطلب
  • 517.

  • نیلوبلاگ

    بوی پاییز برای من حس خوشبختی میاره، خنکی هوا باعث میشه جون بگیرم و دوباره دستمو بذارم سر زانوم و بلند بشم. حس خوب شروع مدرسه، دیدن دوستام،. بوی دفتر و کتاب نو، بوی نارنگی، حتی خستگی بعد مدرسه و خوردن غذایی که مامانت روی بخاری برات گرم نگهداشته...

    ادامه مطلب
  • 513.

  • نیلوبلاگ

    یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 514.

  • نیلوبلاگ

    روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...

    ادامه مطلب
  • 515.

  • نیلوبلاگ

    چه کوفتیه این نشخوار ذهنی؟ مغز من یک دقیقه خاموش نمیشه!...

    ادامه مطلب
  • 511.

  • نیلوبلاگ

    خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور. به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم...

    ادامه مطلب
  • 510.

  • نیلوبلاگ

    اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...

    ادامه مطلب
  • 501.

  • نیلوبلاگ

    آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...

    ادامه مطلب
  • 481.

  • نیلوبلاگ

    از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...

    ادامه مطلب
  • 471.

  • نیلوبلاگ

    ریچل هالیس تو خودت باش دختر، فصل های آخرش... یه جایی میگه : فکر میکردم همه ی اتفاقات زندگی دلیلی دارن حتی اگه من متوجه نشم اون دلیل چی بوده ولی اشتباه میکردم، همه اتفاقات زندگی هدفی دارن که ممکنه من چندین سال بعد متوجهش بشم.راستش دو سه بار خوندمش تا متوجه بشم درست فهمیدم یا نه. ولی بنظرم عجیب درست میگه. امیدوارم دفعه بعدی که از ناراحتی، عصبانیت، افسردگی، یاس و ناامیدی داشتم به انفجار میرسیدم به موقع یادم بیاد. ...

    ادامه مطلب
  • 461.

  • نیلوبلاگ

    از اینکه نصفه راه شک کرد ماشین رو قفل کرده یا نه و برگشت ناراحت شدم.از اینکه گوشیش رو جا گذاشت ناراحت شدم. چون دیر رسیدیم و درب بهشت ثامن رو بسته بودن. چون شلوغ بود و اگه میخواستم برم زیارت نمیشد همدیگرو پیدا کنیم موبایلم نداشت که زنگ بزنیم. دارم فکر میکنم تفاهمت( تحمل تفاوتها) کو؟ مهربونیت کو؟ اومدیم خوش بگذرونیم دیگه الکی زهرش نکن...اصلا شاید قرار بوده اتفاق بدی بیوفته و اینطوری خدا جلوی اون اتفاق بد رو گرفته، هوم؟بیخیال بعد صدسال اومدیم حرم، بذار خوش بگذره مداد جان مادرت زهرمون نکن. میدونی؟ اصلا شایدم میم همون میم همیشگیه و من صبرم کم شده. یه مدت چقدر صبور و عاقل بودم، چطوری بودم؟ و چطوریه که الان نمیتونم باشم؟؟ . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 441.

  • نیلوبلاگ

    امروز ِ مادرپسری ما کلا به خواب گذشت، فکر کنم اینقدر خوابیدم گردنم درد میکنه. از یه جایی به بعد من دیگه خوابم نمیومد ولی میمچه بازم میخوابید...

    ادامه مطلب
  • 415.

  • نیلوبلاگ

    دو ساله سقف آشپزخونه رو خراب کرده بودن، باید همسایه بالایی درست میکرد ولی نکرد! صاحبخونه هم انداخته بود گردن خودمون درستش کنیم...یه تیکه سرامیک جلو در اطاق میمچه و دوتا سنگ پایین دیوار پذیرایی هم کنده شده بود.یه تیکه دیوار زیر کلید کولر هم نم داده ریخته. صاحبخونه زنگ زد فردا صبح بیا دنبالم( اون سر شهر) بریم بنگاه( اینجا دم خونه) برای تمدید اجاره قبلشم بیام خونه رو ببینم!!بعد افطار افتاده به گچ کاری و درست کردن سوراخ سنبه ها!!با میمچه فضول که نمیشه نگهش داشت. رفتیم تو اطاق بازی کردیم، خسته شد بردمش پایین خوراکی خریدم کلی راش بردم تو کالسکه... اومدیم بالا هنوز تموم نشده. سحری هم نذاشتم. میخوام بگم غذا بخر، بدجنسم با اینکه میدونم پول نداره؟!اشکال نداره، دو ساله من حرص خوردم خونه زشت بوده و محل ...

    ادامه مطلب
  • 416.

  • نیلوبلاگ

    چند روزی میشه که ماما و بابا میگه ولی مبهم و گذرا. امروز میم از بیرون اومد داشتیم میرفتیم در رو براش باز کنیم خیلی واضح گفت : بابا.شب که میخواستم با کالسکه ببرمش بیرون، دم خدافظی به میم نگاه کرد و با ذوق گفت : بابا.تلفنی داشتم برای مامانم تعریف میکردم بابا گفتنش رو دوباره گفت : بابا.برگشتیم بالا میم داشت دلشو قل قل میکرد خندید و گفت : بابا.. . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • +415.

  • نیلوبلاگ

    دیدم داره خرج غذا رو میندازه گردن خودم گفتم نمیخواد خودم مرغ میذارم، برنجم داریم...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده