وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم...
فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)
مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست.
و قلب من ریخت.
واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.
به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم.
.
امشب میم زودتر اومد خونه.
میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری