167.
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:15
_: آخ +:چیشد؟؟؟؟؟؟ _:تو شب یلدای منی❤ +:دیوونه ی دوست داشتنی^_^
168.
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:15
میگه چرا نمیخوابی؟ میگم چون چند شبه بالشم ، بازوی شماست . امشب ندارمش .
169.
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:15
همین الان حساب کنی ، هنوز بیست و چهارساعت نشده که تصمیم گرفتیم بریم تهران.الان تو قطاریم.اولین سفر دو نفره مون دو ساعته که شروع شده!!+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ساعت 22:25 توسط مداد | Let's block ads! (Why?)
125.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:31
این روزا عجیب فکرم مشغوله ، عجیبن عجیبا ! اونقد مشغول که دوباره موهام ریزش گرفته و جرئت ندارم شونه بزنم چون دسته دسته میاد پایین . رفتیم یخچال و فریزر خریدیم. تلویزیون خریدیم . رفتیم سرویس چوب دیدیم . فاطمه هم عروس شد . کیک نامزدی درست کردم براش ، کلی ذوق کرد بچه ... مطهره هم داره عروس میشه . یکم عق...
126.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:31
خوبیِ کفشات ، فقط اونجاش که ؛ دمپایی نیس کفشاتو میپوشم میرم دسشویی!! هزار بارم تو راه درمیاد از پام:) +نگین چرا با کفش میری دسشوری!! دسشوری تو حیاطه ! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:22 توسط مداد |
127.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:31
من یه پسر بچه ۲۹ ساله دارم که قدش سی سانتی متر از من بلند تره ، اونوقت رفته برا خودش یک کارتن بوشار خریده . پاستیل خریده ، میگم دوست ندارم . همشو خوردش خورده ! من این پسر بچه رو همسر صداش میزنم. :) + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:45 توسط مداد |
115.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
روزهای شلوغ و پر هیاهویی رو گذروندم. روزهایی که خیلی همسر پشتیبانم بود و واقعا حمایتم کرد. کلی خرید کرد برای نمایشگاه ، کلی تبلیغات کرد . کلی حواسش به من و خستگی هام بود . کلی امید میداد بهم . واقعا ممنونم ازش. + نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:41 توسط مداد |
116.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
دیشب رفتیم بیرون ، همون رستورانی که روز خرید با مامان ها رفته بودیم. کلی خاطره بازی کردیم. البته همسر هیچی یادش نمیومد :) من تعریف میکردم و همسر تایید میکرد میگفت الان که میگی یادم میاد. یادش بخیر... اون روز هی میومد سمتم با من حرف بزنه من سر خودمو گرم میکردم یا از دستش فرار میکردم میرفتم:) بعد از ن...
117.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
تو همین هیاهو ی کارای نمایشگاه ، ازون کلاس دکور کیک هم زنگ زدن... دیدم کلاس مهم تره و گفتم نمیرم فردا نمایشگاه ، قرار شد همسر صبح بیاد دنبالم که بریم. اما همون شب هتل مشکلی پیش اومد که همسر مجبور بود تا ۳ بیدار باشه . هرچی فکر کردم دلم نیومد با اون همه خستگی بیاد دنبالم و کلاس رو کنسل کردم. همسر هم ...
118.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
عمه ی همسر اومده بودن مشهد ، اومدیم دیدنشون خونه ی مادرشوهر. بعد از شام که همه نشسته بودیم دور هم ، من دست همسر رو گرفته بودم. آخر شب که اومدیم هتل ، موقع خواب گفت این کارا رو تو جمع نکن ، برامون حرف درمیارن که سبک َن و فلان ، این کارا جاش اینجاست ، و محکم بغلم کرد. اول ناراحت شدم ، خیلی زیاد... اخه...
119.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
امشب رفتیم دنبال مامان که بریم برای خرید سرویس آشپزخونه. پارکینگ زده بود ظرفیت تکمیل ، من و مامان پیاده شدیم و همسر رفت ماشینو پارک کنه. چند دست لباس راحتی برای همسر کاندید کردیم تا خودش بیاد و انتخاب کنه ، آدرس کارگاه اون سرویس آشپزخونه رو هم گرفتیم که برای رنگ بندی بیشتر برم پیشش. بهش زنگ زدم میگم...
120.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
امروز ظهر اتفاقی افتاد که کارد بهم میزدی خونم در نمیومد. در نمیومدا واقعا.... قرار بود ناهار بیاد خونه ی ما که بعدشم منو ببره کلاس . بعد از صبح بهش زنگ میزدم انتن نمیداد. زنگ زدم به ایرانسلش ... سه بار... چهار بار... پنج بار... شش بار... مامانش جواب داد. گفت نبرده گوشیشو ، گوشی کوچیکه رو برده . رفته...
121.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
از همسر پرسیدم : چقدر شبیه چیزی بودم که فکر میکردی؟ گفت: خیییییلی ... فقط نمیدونم چرا اینقد میگفتی کم طاقتم و زود عصبانی میشم؟ تو که خیلی صبوری!بعدم اینکه فکر نمیکردم اینقد پر جنب و جوش و فعال باشی. گفتم: اینو خودمم نمیدونم. عصبانیتم به تو که میرسه اب میشه . یادته روزای اول چقد سر دیر رسیدنت حرفمون ...
122.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
امروز سر کلاس یکی از خانوما اتفاقی صفحه گوشیمو دید که عکس دو نفری مونه بعد گفت: واااای مگه تو متاهلی؟ ( با لحن ذوق مانند) گفتم : آره . گفت: مگه چند سالته؟؟؟ گفتم : بیست. گفت: وای عزیزم.... چهره ی چقدر بِیبی فِیسه!! من :) اون یکی خانومه: فک میکردم دبیرستانی باشی! بابا طفلک حلقه دستشه ما حواسمون نیس ....
123.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
بازم ساکت میشم... بازم هیچی نمیگم... ولی کاش مامانت بفهمه با این کاراش داره خودشو از چشم من می ندازه ... +تکرار اتفاقات پست ۱۲۰. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:29 توسط مداد |
124.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
آقا؟ جااااااان اجازه؟ آره . واسه چی؟ میشه ما بغلتون بخوابیم؟ دارم میام پیشت خانومم. من و این همه خوشبختی؟ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:11 توسط مداد |
93.
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
اولین رمضان دو نفری مون... سحری خوردن های دو نفری ... مهمونی ها و دعوت های افطاری ... پیام های (قبول باشه خانوم جان) همسرجان دَمِ افطار ، وقتی پیشم نیست... بوسه های من برای باز کردن روزه م وقتی همسر پیشمه ... .. تمام این عاشقانه ها رو باید ثبت کنم... نه اینجا... اینجا جا نمیشن ... اینجا برای از تو ن
94.
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
خسته بودیم ، گرم هم بود . دو تا پنکه روشن کرده بودم. اتاق من کولر نداره .دراز کشیدیم وسط اتاق ، بغلم کرد . محکم. صورتم روی صورتش بود و دستش دور گردنم . دستامو حلقه کردم دور کمرش .*تلفنش زنگ خورد، لحن صحبتش معلوم بود علیرضا یا فرشاد پشت خطه ..انگار داشتن قرار میذاشتن جایی برن ، منم تو آشپزخونه داشتم
83.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
روز شنبه از سفر اومدیم. صبح تو قطار وقتی به ایستگاه نیشابور رسیدیم زنگ زدم و بیدارش کردم. قرار بود بره خونه ی ما و ماشین بابا رو برداره بیاد دنبال ما. وقتی دیدم صداش خواب الوده و دیشب دیر خوابیده گفتم گناه داره این همه راه بیاد تا راه اهن ، بهش گفتم نه بخواب شما ما با تاکسی میریم خونه. اونم همونطور
84.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
از ناهار دیروز که تا امشب منزل شوهر جان بودیم. دیشب آقای صالحی از اصفهان اومدن و رفتیم دیدنشون ، یک جعبه گز آردی و یک ربع سکه هم هدیه ی عروسی بهمون دادن و کلی تعریف و تبریک و فلان... برگشتیم خونه همسرجان برام میگو پزوند و منُ با میگو آشتی داد. تا دیر وقت بیدار بودیم و کلیپ خنده دار نگاه کردیم و خندی