صبح تو قطار وقتی به ایستگاه نیشابور رسیدیم زنگ زدم و بیدارش کردم.
قرار بود بره خونه ی ما و ماشین بابا رو برداره بیاد دنبال ما.
وقتی دیدم صداش خواب الوده و دیشب دیر خوابیده گفتم گناه داره این همه راه بیاد تا راه اهن ، بهش گفتم نه بخواب شما ما با تاکسی میریم خونه.
اونم همونطور خواب آلود گفت خب اخه خیلی زودتر از موعد رسیدین....باشه پس با تاکسی بیا من ظهر میام ببینمت.
گوشیو قطع کردم اما رفتم تو بغض ، بهش حق میدادم چون روز قبل خیلی سرش شلوغ بود و واقعا خسته بود اما از یه طرف هم احساس میکردم براش مهم نبوده اومدنم...
خلاصه درگیر همین بغضم بودم که پیام داد : دارم میرم خونه تون که بیام دنبالت
یه لبخند پهن شد رو لبم و نوشتم : فداااااااات.
تو راه آهن دست دادیم و چمدون رو گرفت ازم . با مامان روبوسی کرد و راه افتادیم سمت ماشین.
تا رسیدن به خونه دستامون روی دنده بهم قفل شده بود...
...
یه تی شرت براش خریده بودم و یه روسری برای مادرشوهر و یه کمربند برای پدرشوهر . البته روسری و کمربند رو قبلش از مشهد خریده بودم چون میدونستم تهران وقت بازار رفتن نداریم.
برای محمد هم قرار بود برم ال سی چیزی بخرم که خب چیزی که به درد بخوره پیدا نکردم و از یه مغازه همون نزدیکا براش یه تی شرت خریدم.
چقدم خوشش اومد و تشکر کرد:)
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری