85.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
من همیشه گفتم و بعد از این هم خواهم گفت که بچه بازی دوست دارم.... وسیله های کوچولو موچولو و رنگی بچگونه دوست دارم. روز یکشنبه رفته بودیم خرید جهیزیه ، یه سرویس غذاخوری شش نفره بود روش قلب و کلبه و یه دونه کبوتر سفید داشت و یه پاکت نامه ... همه ی اینا روی بشقاب با یه خط های منحنی و پیچ پیچی تزیین شده
86
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
قرار بود دیشب همسرجان بیاد خونه ی ما و شام با هم باشیم. منم کلی خونه رو مرتب کردم ، شام پختم ، به خودم رسیدم و منتظر... نزدیک ساعت ده بود که پیام داد : سلام . عزیزم اومدنم کنسل شد. _عزیزم؟؟؟؟؟من شام پختم.... _اگه بیام باید شب برگردم _باشه هرطور صلاح میدونی فعلا خدافظ. _کجا داریم صحبت میکنیم؟ _حوصله
87.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
صبح بعد از صبحانه اومدیم خونه ی همسر . شناسنامه ها رو برداشتیم و رفتیم دبستانی که همسر درس میخونده رای دادیم... کمی خیابون گردی کردیم و برگشتیم خونه . ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم ... دوباره تموم حس های بد.... دوباره نفس های بلند من ... قبل از اینکه دوباره گریه هام شروع بشه شروع کردم به صحبت ...
88.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
همیشه از این بخش وجودیم متنفر بودم... اینکه یهو دلم از تموم کائنات میگیره ... مایوس از همه چیز و همه کس... البته اکثر مواقع دلیلش یه چیز بوده ... دلم از همه کس و همه چیز گرفته . + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:15 توسط مداد |
89.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
زود نیست برای تموم شدن روزهای خوبمون؟ چرا باید الان به این نتیجه برسم که کاش بیشتر فکر میکردم درباره ت؟ البته الان از دستت عصبانیم که اینطوری میگم اما جرا باید اینقد عصبانی شم که اینطوری بگم؟ از دیروز قراره که افطار امشب باهم باشیم. یه ربع قبل از اذان بهت زنگ زدم کجایی پس؟ میگی من که گفتم نمیام! گف
90.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
یه وقتایی با خودم فکر میکنم تو همین سه ماه چقدر بزرگ شدم... چقدر مواظب حرف زدنم شدم. مواظب کارام ... وقت هایی بوده که به شدت ناراحت بودم اما تونستم خودم رو کنترل کنم که کسی نفهمه ، حتی همسر . وقت هایی بوده که خیلی عصبانی بودم اما تونستم ساکت شم و حرفی نزنم که پشیمون بشم. مثل دیروز ظهر، خیلی از دستش
91.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
یادمه که همیشه چقدر برام سخت بود بخوام از مامان یا بابا پول بگیرم. بعد با خودم فکر میکردم که من ازدواج کنم چقدددددر برام سخت خواهد بود که بخوام از همسرم پول یا چیزی بخوام. اما از همون روز اول عقد خودش پول گذاشت رو میزم گفتم این چیه گفت پول تو جیبی.. چندین بار هم بعدش این کار رو کرد. یه بار بعدش همو
26.
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 8:45
مثلا اگه الانم مث قدیما گرم بودیم بهت زنگ میزدم و کلی حرف میزدم. کلی جک داشتم تعریف کنم برات . کم دارمت.... یه وقتایی منظورم از نوشته ها تو نیستی ، منظور اون یار همیشگیه که بیاد تو زندگیم. حالا اگه تو اومدی و همیشه بودی که میشه یک تیر و دو نشون. یه وقتایی فقط تنهام.
27.
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 8:44
دیشب طاقت نیاوردمو بهت پیام دادم . مهربون و گرم . درست مثل قدیما. حالا حالا ها شارژم حتی اگه نباشی. هنوز هیچی معلوم نیست. مامانم در تکاپو ِ تغییر دکور اتاق من از اتاق نوجوان به اتاقی با تجهیزات اینکه دو نفر بتونن بخوابن . ( مفهومه منظورم؟)
28.
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 8:44
دیشب خودت پیام دادی . یه کم اس دادیم و بعدم شبخیر گرم و خوابیدیم. حس معلق بودن تو هوا رو دارم . حس بی وزنی و بلا تکلیفی. فقط اینو مطمئنم که دوسِت دارم.
22.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:11
دیشب خودت پیام دادی. اصلا نفهمیده بودی من زنگ زدم . گوشیت پیشت نبوده . خیلی خیلی خسته بودی اما بازم مهربون بودی . گفتم قبلنا بیشتر مهم بودم برات ، کلی غرغر کردم . یه اخلاق خوبی که داری اینه که وقتایی که عصبانی یا ناراحتم یا آرومم میکنی یا اگه خودتم حالت خوب نباشه سکوت میکنی و بعدن باهام حرف میزنی. د...
23.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:11
اون وقتا که خیلی خیلی باهم بودیم و دیگه آخر شبا جفتمون پشت تلفن میردیم زیر گریه که پس کِی تموم میشه این دوری ، یه شب بی مقدمه قرآن باز کردم شاید آرومم کنه . آیه ۶ سوره ی حدید اومد . دلم قرص شد . گفتم رسیدن ما دوتا بهم از تبدیل روز به شب و شب به روز که سخت تر و عجیب تر نیست و خدا از دل هر دومون خبر د...
24.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:10
اون شبی که زنگ زدی گفتی همش فک میکنم بد بیاریام بخاطر نفرین توعه. گفتم نفرینت نکردم. گفتی دروغ نگو. منم دیگه هیچی نگفتم. نفرینت نکردم اما این *آه* هایی که یهو از دلم کنده میشه دست خودم نیست.
25.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:10
یه سرما خوردگی و گلو درد شدید و یه روز پر کار ِ بی استراحت ، یه تخت نرم و یه اتاق گرم . گور بابای تو و عاشقی.
15.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:10
نمیدونم چه مرگته ، نمیدونم حرفای اون شبتو باور کنم یا جواب ندادنای فرداشو... برات نوشتم به جهنم جواب نده . بعدم بلاکت کردم. هنوزم نمیتونی تصمیم بگیری انگار. لعنتی من شبا چیکار کنم با فکرت؟؟؟؟
16.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:10
مگه میشه درست وقتی گوشی دستمه و دارم پست میخونم یهو زنگ بزنی و (ریجکت کنم و ) ذوق نکنم؟؟؟ این بار تا بتونم زود راه نمیام باهات. یک ساله که خیلی اذیتم کردی. باید دوباره احساستو بهم ثابت کنی.
18.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:10
دیشبُ کلا نه پیام دادم و نه زنگت زدم . فقط آنلایناتو چک کردم ، اونقد چک کردم تا خوابم برد. حرصم میگرفت ازینکه میدیدم آنلاینی به من پیام نمیدی. صبحم که بیدار شدم آخرین آنلاینت یک و نیم شب بوده. نمیدونم چطوری فکر کنم . مثلا فک کنم بخاطر گذشته روت نمیشده پیام بدی؟ مثلا فک کنم توعم میخواستی من پیام بدم؟...
19.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:10
وقتی خودت پیام میدی و میگی خوبی چه خبر؟ منم با سردی میگم خبرا دست شماس که تا یک و نیم شب آنلاینی... بعد تو هم خیلی راحت میگی یادم رفته خاموش کنم. میگم از سرشب آنلاین بودی و پیام ندادی ، حتما اونم یادت رفته. بعد خیلی راحت تر میگی درسته چون بیرون بودم. به همین راحتی ؟؟؟ بیرون بودی باید یادت برم؟؟ راحت...
20.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:09
یعنی اگه امشب خودم بهت زنگ بزنم میگی چه مرگته؟؟ اگه زنگ بزنم خودمو کوچیک نکردم؟؟:(
21.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:09
الان هیچی به اندازه ی فحش دادن بهت آرومم نمیکنه!! لعنتی چرا زنگ زدم جواب ندادی؟ کجا بودی؟ اه دلم نمیخواست اینجوری شه کاش زنگ نمیزدم