خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

از ناهار دیروز که تا امشب منزل شوهر جان بودیم.

دیشب آقای صالحی از اصفهان اومدن و رفتیم دیدنشون ، یک جعبه گز آردی و یک ربع سکه هم هدیه ی عروسی بهمون دادن و کلی تعریف و تبریک و فلان...

برگشتیم خونه همسرجان برام میگو پزوند و منُ با میگو آشتی داد.

تا دیر وقت بیدار بودیم و کلیپ خنده دار نگاه کردیم و خندیدیم و غش کردیم و عاشقونه رد و بدل کردیم تا بالاخره خوابمون برد ، صبح زود همسر رفت شهرداری و من تا ساعت نه خوابیدم....

بعدش هم که بیدار شدم صدای مادر شوهر و پدر شوهر از پایین میومد اما نرفتم ، یعنی روم نشد تنهایی برم.

کمی بعد از فرط دستشویی مجبور شدم برم پایین که مادرشوهر خونه نبود و پدرشوهر جلوی تلویزیون خوابیده بود...

منم دستشویی رفتم و دو تا پسته از تو اجیل خوری برداشتم خوردم و رفتم بالا.

زنگ زدم با مامانم صحبت کردم و اینترنت گردی کردم و مدل جعبه آرایش و جعبه خیاطی نگاه کردم و هیچ کدوم رو دوست نداشتم...

نزدیک های ساعت یازده بود که بالاخره رفتم پایین و طولی نکشید که همسرجان هم اومد.

بعد از نماز رفتیم بیرون قدم زدیم و دکمه برای مانتوم خریدم و یه جفت صندل برای جوجه ی داداشم خریدیم و تو راه برگشت رفتیم یک کارت عروسی فروشی که کارت ببینیم...

البته این سوال پیش اومد که در شرایطی که عروسی نداریم و قراره فقط بعد از کربلا مون یه شام مهمونی بدیم ، چاپ کردن کارت الزامی است یا اختیاری؟

و یا اصلا توش بنویسیم بیایین عروسی مونه یا بیایین شام کربلا بخورین ؟

کارت خوشگل هم زیاد دیدیم ، یه دونه ش که خیلی خوشم اومد مربعی بود و وسطش یه حلقه گل و دوتا گنجشک... و توی حلقه ی گل اسم عروس و داماد رو به لاتین نوشته بود...

البته اگر در نهایت اونو انتخاب کنیم خواهیم گفت که اسم هامونو به فارسی بنویسه .

برگشتیم خونه و لیست مهمونا رو نوشتیم ، ناهار هم ماکارونی خوشمزه خوردیم و رفتیم بالا که بخوابیم...

دراز کشیده بودیم که باز فکر و خیال دور شدن از خونه و خانواده و مامانم اومد سراغم...

هرچی هم سعی کردم فکرم رو منحرف کنم نشد.

چشمامو بستم که محمد فکر کنه خوابم اما محکم تر بغلم کرد و گفت : خانوم؟ گریه میکنی؟

گفتم : نه چیزی نیست بخواب.

_دلت برای مامانت تنگ شد؟

فقط سرمو تکون دادم و باز محکم تر فشارم داد و گفت: بخوابیم بعد میبرمت.

...

حتی یک نیم نمره هم نمیتونم از این مرد اشکالی بگیرم اما یه وقتایی یه کوه بزرگ از نگرانی و ترس و دلتنگی میشینه تو دلم که غیر از گریه هیچ جوره کم نمیشه.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:48 توسط مداد |

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

صفحه بندی