خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی. آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیادپارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد. رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش. کاش منو ببخشه. . . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا... بعد رفتیم دور دور.هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااایعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل تهیهیم.البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه ارائهگاه که لباس فروش‌رسانیی بود ببینم چیزی برایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه به‌روز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونهدر همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون. دیگه کی همت کنم و خونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

در روز جاری میم برای اولین بار رفته راهپیمایی 22 بهمن.توی این 9 سال حریفش نشده بودم که بریم، میگفت خوابم میاد دیشب که دیدم این همه خسته است گفتم نرو صبح بگیر بخواب. گفت : نه،. امسال فرق میکنه.صبح من خیلی خوابم میومد، گفت : من دارم میرم نمیای؟و رفت. امسال بدجوری به غیرتش بر خورده، این همه نگاه نامحرم به کشورمون رو نتونست تحمل کنهبچه هنوزم خوابه، منم با دل درد و چایی نبات به دست نشستم پای تلویزیون و جمعیت رو میبینم. به یاد حاج قاسم به یاد شهید رئیسی و به یاد شهید حاجی زاده ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه.

امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید.

745.

کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم.

کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی.

عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟

همه مامانا اینطوری نیستن؟

.

دایی‌ش موهاش رو اصلاح کرده آقا دوماد شده

.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

تا الان تجربه ش رو نداشتم برای عقایدم فحش بخورم. ولی الان میبینم چه کیفی داره چقدر بیشتر از قبل به انتخابم مطمئن میشم. جالبه به اسم مستعار کامنت میذارین، از اون جالب تر کامنت خصوصی گذاشنتنه...از چی میترسی که کامنتت رو خصوصی میزنی؟حتی خودمم باورم نمیشه اینقدر خوشحالم از کامنتا و فحشایی که دارم میگیرم و چقدر بیشتر از قبل عاشق شوهرمم که با یه راهپیمایی رفتنش اینقدر شماها رو سوزنده کاش کمی مودب بودین، کمی عاقل، کمی اهل گفت‌و‌گو، اون موقع میتونستیم کلی اینجا صحبت کنیم و هر دو طرف لذت ببریم از تعاملاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:20

728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

729. میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده. دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد... یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم. بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم... عه این ماشین لباسشویی منه، سطل برنجم! عه این شیشه ترشی منه! اینجا خونه منه!!اومدم سمت اتاق که دوباره بخوابم، در رو که باز کردم دیگه کاملا پرت شدم تو یه دنیای دیگه؛ این بچه منه! من مامان شدم.این بچه مثل اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

731.

تا این موقع شب بیداریم و سرکار.

خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟

البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت.

همه جوره خوبشو میخوام.

رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم.

با سلامتی و شادی همسر و پسرم

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

732.

اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم.

یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم.

و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم.

حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

733. از اون دست تجربه هایی که مامانم بفهمه پوستمو میکنه اما خب من لذت بردم ازشلباس کثیف‌های میمچه رو دادم دستش گفتم ببر بنداز تو ماشین ، بعد رفتم مایع ریختم و به خودش یاد دادم کدوم دکمه ها رو بزنه روشن کنه. وقتی هم خاموش کرد، جا رختی رو پهن کردم گفتم بیار بنداز اینجا. خودش در ماشین رو باز کرد و لباس ها رو بغل کرد آورد. چند بارم ریخت رو زمین تو راههمشم کپه کرد رو هم انداخت روی جارختی اما خب جلو بخاری گذاشتم خشک میشهبچم کلی کیف کرد. + نوشته شده در دوشنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

734.

سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا.

هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور.

اومدم موهامو ببندم مردم از درد.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

735.

یه چیزی میگم نخندینا

ولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارم

البته هنوز باید رو برندینگش کار کنم.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

صفحه بندی