315. - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 0:44
میدونم که به احتمال زیاد غیر ملموس و غیرقابل درکه اما شدیدا نیاز داشتم اینو به یکی بگم و هر چی گزینه ها رو مرور کردم جایی امن تر از اینجا پیدا نکردم. دل پیچه دارمتو دلم دارن رخت میشورن.احساس تهوع دارم اما نه جسمم بلکه روحم... دارم مجموعه خاطرات از حداقل 13 سالگی به بعدم رو استفراغ میکنم.آرشیوی از تص...
312. - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 16:12
من چندتا کابوس تکرار شدنی دارم تو زندگیم. نه اینکه دقیقا تکرار بشن اما آیتم یا آیتم هایی ثابت داره که باعث عذابم میشه. مثل استرس شدیییید امتحان، جا موندن از سرویس، رد شدن از جاهای تنگ و تاریک، حمله داعش، جنگ، از دست دادن عزیزانم، پیدا نکردن دستشویی مناسب
313. - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 16:12
چه عدد قشنگی،. به فال نیک میگیرم و امیدوارم شامل حالمون بشه. . دو سه روزیه دلم برای میم تنگ شده،. همزمان از دستش کفری و عصبیم. کل روز که خونه نیست رو تو ذهنم خاطرات دوران عقد رو مرور میکنم اما تا میاد خونه کلافه میشم. دلم میخواد از دستش فرار کنم،. حوصله ندارم به حرفاش گوش کنم.باید تا یکم 150 دیگه بد...
311. - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 14:27
اخیرا دو بار به زبون آورده که خیلی برای میمچه زحمت میکشی، کارت واقعا سخته و اگه خدا به مامانا کمک نکنه بچه هاتون میمیرن از گشنگی و بی توجهی. ته دلم بغضی میشه وقتی اینطوری میگه، مخصوصا امشب که گفت. با اون حجم از خستگی و بیخوابی، با اون فشار استرس که امیدوارم به زودی بیام و براتون تعریف کنم داریم چیکا...
308. - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 14:23
یه خانومی هست که چندین ساله تو کارهای خونه میاد کمکمون، بالای ده ساله شایدم خیلی بیشتر. هیچ وقت حرفی از زندگی خودش نمیزد، نه تعریف و نه گله و شکایت، یادمه تا مدتی برامون سوال بود که شوهر داره؟ یا فوت شده؟! بچه داره؟سرش رو مینداخت پایین و کارهاش رو انجام میداد، وقت خدافظی هم پولی که بهش میدادیم رو حت...
309. - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 14:23
هی خواستم به روی خودم نیارم، الان که وبلاگ انار و یلدا رو دیدم دیگه طاقت نیاوردم و اومدم بگم غلط کردم... دلم نمیخواست بعدش دیگه لذتی نبرم از عزاداریم. غلط کردم از حال و هوای روز علی اصغرم گفتم، تاسوعا هم رفتیم روضه اما بچه به بغل همش تو آشپزخونه بودم. یه خانومه اومده بود با یه نی نی هم سن میمچه، صور...
310. - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 14:23
پنج سال پیش همچین شبی فکر میکردم این اخرین شبیه که خونه ی پدری میخوابم، و امشب خونه پدری میخوابیم اونم سه تایی، مداد، میم و میمچه!فردا سالگرد عروسی مونه، پارسال مثل امروز و فردایی فهمیدم میمچه تو دلمه و امشب رفتیم طلاهام رو فروختیم برای همون اتفاق خوبه که گفتم خداکنه درست بشه و استرسش رو دارم. 17 عد...
306. - تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 12:17
از دیروز عصر، میمچه شیر میخواست من گریه میکردم، شیرش میدادم گریه میکردم،. میخوابید گریه میکردم، تو خواب میخندید گریه میکردم، بیدار میشد میخواست بغلش کنم گریه میکردم، بازی میکردیم گریه میکردم، با هم حسینیه معلی نگاه کردیم گریه میکردمصبح رفتیم خونه داییم روضه، سخنران صحبت هاش تموم شد میمچه تو بغلم داش...
303. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
چند روزی بود همش بیرون بودیم، میم کار داشت من خونه مامانم بودم. چندتا مهمونی دعوت بودیم، داداشم اومده بود مشهد.بعد از چندین روز شلوغی، امروز ساعت ده با اینکه شب قبل دیر خوابیده بودم به زور خودم رو از تخت جدا کردم ناهار رو بار گذاشتم، غذای میمچه رو میکس و صاف کردم.دور و بر رو مرتب کردم و همه شستنی ها...
304. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
خیلی خسته ام اما حیفه این خاطره ش اینجا ثبت نشه. میخواستیم با مامانم صبح بریم روضه خونه داییم، ساعت 7 صبح شروع میشه.واسه همین شب اومدیم خونه مامانم موندیم که خواب میمچه بهم نریزه و بتونیم صبح باهم بریم، اینم به سلامتی شما میمچه تا ساعت یک و نیم نخوابید و بازی کرد.همون ساعت یک و نیم هم به زور مامانم ...
305. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
کلی کار دارم اما اصلا حال انجام دادنش رو ندارم، اول بهانه آوردم میمچه نمیذاره اما الانم که به سختی خوابیده بازم حوصله کارامو ندارم. یه اتفاق خوبی داره میوفته که همه خوشحالن به جز من و میم، نه که خوشحال نباشیم اما بیشتر نگرانیم. میم احتمالا نگران مراحل رسیدن به اتفاق، اما من بیشتر نگران اینکه نشه و د...
277. - تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 14:46
مامانم یکشنبه رفت سفر،. دوشنبه رو پیش بابام موندیم و شب اومدیم خونمون. سرراه گوشت خریدیم و شبی شستم و بسته بندی کردم و یه قسمت هم گذاشتم یخچال که برای امروز نخودآب درست کنم. اخه خودمم میفهمم این خونریزی ها روی اعصابم تاثیر گذاشته و ترکشهاش از همه بیشتر نصیب میم بیچاره میشه!دیشب خداروشکر خداروشکر میم...
274. - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 13:56
امروز تولد آقای میم بود، ۳۵ ساله شد و ششمین تولدی که ما کنار همیم!از قبل تصمیم داشتم برم لباس بگیرم براش،. بدجور لباس لازم بود هم برای خونه و هم برای مهمونی! اغلب لباساشو من میگیرم تو این سال ها یعنی یا من خریدم یا به زور من خریده
275. - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 13:56
نمیدونم تحت تاثیر کانال های ایتا و گوش کردن سخنرانی هاست یا بزرگتر شدم، یا اینکه تحت تاثیر خلق و خوی میم که کلا همه چیز دنیا به کتف چپشه منم اینطوری شدم!اما حالا علت هرچی هست راضیم از خودم
276. - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 13:56
یه وقتایی حس میکنم مامانم ازینکه تو نگهداری میمچه بهم کمک میکنه اذیته، حتی الان به ذهنم رسید برای اینکه از دستم خلاص بشه یا خوش بینانه ش اینکه بخواد منو وادار کنه رو پای خودم بایستم داره میره سفر.اخه همون روزی که واکسن دوماهگی این بچه ست داره میره. چند بارم وسط شوخی جدی گفتم نرو. ولی فایده نداشت. چن...
268. - تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 18:58
عزیزدلم، پسرنازم، نفس مامان. تو امروز و تا چهار ساعت دیگه یک ماهه میشی. یک ماه میگذره از اولین باری که دیدمت، در آغوشت گرفتم و روی ماهت رو بوسیدم. روزهای سختی و دردناکی رو کنار هم گذروندیم و فقط تو بودی که شاهد اشک ها و ناراحتی های من بودی.یادته دو روزی که بستری بودی چی کشیدیم؟ وقتی از شدت غم قلبم ت...
267. - تاریخ: 1402/1/3 ساعت: 0:43
مادر شوهرم یه دوستی داره فامیلیش کابلی هست اما اصالتا اهل بابل!!! #واقعی
266. - تاریخ: 1401/12/23 ساعت: 22:01
سوم اسفند در حالیکه هیچ مشکلی نداشتم و خوش و خرم داشتیم زندگی میکردیم به علت فشارخون بالا بستری شدم، اونم در حالیکه یه دستم آنژیوکت داشت و یه دستم کاف بسته بودن برای فشارخون، دور شکمم دوتا کش و دستگاهی برای ثبت ضربان قلب بچه، و در انتها سوند برای جمع آوری ادرار. خلاصه که به صلیب کشیده بودنم و اجازه ...
265. - تاریخ: 1401/12/14 ساعت: 14:49
الان و این ساعت دقیقا یک هفته است که آقا صدرای ما به دنیا اومده. باورم نمیشه یک هفته گذشت!!چهارشنبه هفته پیش با فشارخون 16 بستری شدم و بعدازظهر پنجشنبه در حالیکه بارداریم 35 هفته بود سزارین شدم و آقا محمدصدرا اومد بغلمون اونم بعد از کلی نگرانی و ترس و اضطراب.خدایا شکرت، شکرت، شکرت. . Adblock test (W...
264. - تاریخ: 1401/12/1 ساعت: 17:45
صبحانه گرسنم شده بود حسابی، گفتم تخم مرغ آب پز کنم که یه جاییمو بگیره اخه حس میکردم این حجم گرسنگی با صبحانه سرد جمع نمیشه.البته این صبحانه ای که میگم ساعت شش صبح بودا، این شازده باعث شده صبحای ما بعد نماز شروع بشه. خیلی وقتا صبحانه میخوریم و تازه ساعت های نه و ده صبح میخوابیم.یه وقتایی هم، میم که ب...

برچسب‌های مرتبط

26 2 | 26 2 miles | 26 2 miles to km | 26 5 inches in cm | 26 5mm flare gun | 26 2 tattoo | 26 50 an hour is how much a year | 26 5mm flares | 26 00 an hour is how much a year | 26 8 seatpost