
بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...
ادامه مطلب
خونه در نظم نسبی به سر میبره، غذا خوراک لوبیا درست کردم روی گاز داره جا میوفته.کریر و قنداق و پشه بند و چندتا چیز دیگه که کوچیک شده برای میمچه جمع کردم ببرم بذارم خونه مامانم. یه ماشین لباس شستم و گهن کردم،. دومی الان بوق زد تموم شده و سومی رو باید بریزم...
ادامه مطلب
از دیروز عصر، میمچه شیر میخواست من گریه میکردم، شیرش میدادم گریه میکردم،. میخوابید گریه میکردم، تو خواب میخندید گریه میکردم، بیدار میشد میخواست بغلش کنم گریه میکردم، بازی میکردیم گریه میکردم، با هم حسینیه معلی نگاه کردیم گریه میکردمصبح رفتیم خونه داییم روضه، سخنران صحبت هاش تموم شد میمچه تو بغلم داشت شیر میخورد و کم کم خوابش میبرد.مامانم گفت بذارش رو پای من گفتم نه بذار خوابش سنگین بشه، روضه ی علی اصغر میخوندن و دلم آتیش بود اما دلم نمیومد صدام بلند کنم که میمچه بیدار نشه و نترسه. قلبم داشت میترکید، اشک هام جواب نبودن، هر لحظه که برام تشگی و گرما و نوزاد گرسنه مجسم میشد میخواستم فریاد بزنم. شرمندگی پدری که جواب مادر نوزادش رو باید بده... نگاه منتظر مادری که جگرگوشه ش گرسنه و تشنه است. میمچه ...
ادامه مطلب
یادمه خیلی وقت پیش که صحبت بچه دار شدن ما بود میگفتم از بچه نمیترسم از زایمان میترسم، خواهرم گفت : نه نترس، چون به جایی میرسی که راضی میشی زایمان کنی اما راحت بشی!!!خب البته که صد در صد قصدش دلداری من بود اما خب اون لحظه بغضم گرفت از ترس!از اول بارداریم چند بار تو اوج حال بدم از خودم میپرسیدم اگه بگن الان زایمان کن حاضری؟؟ و میدیدم که نه ترجیح میدم همون تهوع و درد و حال کثافت رو داشته باشم!!!امشب دلم میخواست داد بزنم و بلند گریه کنم.... و حتی برای چند دقیقه راضی شده بودم به زایمان .از روز پنج شنبه که هوا سرد شد و لوله های آب یخ زد اومدیم خونه مامان، و هنوزم درست نشده. دیشب یه نموره آب اومد و خونه خودمون خوابیدیم اما باز از ظهر پمپ مشکل پیدا کرد و مجبور شدیم برگردیم. منم به شدت سختمه شب خونه ...
ادامه مطلب
اوایلی که فهمیدم باردارم حدود هفته هفتم بود و مطلقا هیچ علامتی نداشتم، نه تهوع، نه درد و نه هیچ چیز دیگه ای. تنها چیزی که کمی تو چشم میومد این بود که خیلی زودتر از قبل احساس خستگی میکردم و انرژیم تموم میشد.و البته من که اصلا میوه خور نبودم، میل شدیدی به خوردن میوه ها داشتم!گذشت تا دو ماه تکمیل شد و کم کم علائم من شروع شد، تهوع و استفراغ صبحگاهی!بدین صورت که صبح به صبح چشمام رو باز میکردم اول میرفتم دستشویی بالا میاوردم، بعد یه کم رو مبل دراز میکشیدم ضعفم گرفته میشد و بعد سریع صبحانه میخوردم تا دوباره بالا نیارم.اغلب هم نون خشک با پنیر گردو یا ماست.یه روزایی هم زنجبیل دم میکردم میخوردم چون میگفتن برای تهوع خوبه، بدک نبود اما چاره ی کار هم نبود.چندین بار هم سیرابی خوردم برای رفع تهوع اما فقط ت...
ادامه مطلب
شده یهو خودتو وسط بیابون حس کنی؟ بخوای بری تا راهتو پیدا کنی اما ندونی از کجا؟دقت کن ، نمیگم یه جا گیر کنی که دورت دیوارهای بلند باشه و نتونی که بری !میگم تو یه دشت وسیع باشی که بی نهایت راه داری بر...
ادامه مطلب
از بچگی تو گوشمون خوندن که زندگی ، نداری داره . شوهر ، دست تنگی داره . تو باید صبر کنی ، خواسته هات رو کم کنی . پشت شوهرت باشی تا تموم بشن اون روز ها و مطمئن باشین که اون روز های سخت تو زندگی همه بوده...
ادامه مطلب
این روزا عجیب فکرم مشغوله ، عجیبن عجیبا ! اونقد مشغول که دوباره موهام ریزش گرفته و جرئت ندارم شونه بزنم چون دسته دسته میاد پایین . رفتیم یخچال و فریزر خریدیم. تلویزیون خریدیم . رفتیم سرویس چوب دیدیم . فاطمه هم عروس شد . کیک نامزدی درست کردم براش ، کلی ذوق کرد بچه ... مطهره هم داره عروس میشه . یکم عقد میکنه ! کلی چاق شدم... البته فقط خودم میفهمم ... اما شدم... مطمئنم! دو روزه پیاده روی کردم حالم ب...
ادامه مطلب
یه سرما خوردگی و گلو درد شدید و یه روز پر کارِ بی استراحت ، یه تخت نرم و یه اتاق گرم . گور بابای تو و عاشقی....
ادامه مطلب