فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «25 00» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

500.

  • نیلوبلاگ

    بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 400.

  • نیلوبلاگ

    از صبح که چشماشو باز کرد فقط غر زد و نق زد و چسبید به من و به زمین و زمان گیرداد... با هر حساب و کتابی به این نتیجه رسیدم گرسنه شده،. غذا کشیدم و بهش دادم ولی نخورد بازی و شکلک و دلقک بازی تا بالاخره چندتا قاشق خورد و یهو همه رو بالا آورد... خوب که عصبانی شدم از کثیف کاری و خراب کاری هاش و اخمام رفت تو هم، حالش خوب شد و رفت دنبال بازی ش... خدایا چه موجوداتی هستن بچه ها اخه...

    ادامه مطلب
  • 325.

  • نیلوبلاگ

    خونه در نظم نسبی به سر میبره، غذا خوراک لوبیا درست کردم روی گاز داره جا میوفته.کریر و قنداق و پشه بند و چندتا چیز دیگه که کوچیک شده برای میمچه جمع کردم ببرم بذارم خونه مامانم. یه ماشین لباس شستم و گهن کردم،. دومی الان بوق زد تموم شده و سومی رو باید بریزم...

    ادامه مطلب
  • 258.

  • نیلوبلاگ

    یادمه خیلی وقت پیش که صحبت بچه دار شدن ما بود میگفتم از بچه نمیترسم از زایمان میترسم، خواهرم گفت : نه نترس، چون به جایی میرسی که راضی میشی زایمان کنی اما راحت بشی!!!خب البته که صد در صد قصدش دلداری من بود اما خب اون لحظه بغضم گرفت از ترس!از اول بارداریم چند بار تو اوج حال بدم از خودم میپرسیدم اگه بگن الان زایمان کن حاضری؟؟ و میدیدم که نه ترجیح میدم همون تهوع و درد و حال کثافت رو داشته باشم!!!امشب دلم میخواست داد بزنم و بلند گریه کنم.... و حتی برای چند دقیقه راضی شده بودم به زایمان .از روز پنج شنبه که هوا سرد شد و لوله های آب یخ زد اومدیم خونه مامان، و هنوزم درست نشده. دیشب یه نموره آب اومد و خونه خودمون خوابیدیم اما باز از ظهر پمپ مشکل پیدا کرد و مجبور شدیم برگردیم. منم به شدت سختمه شب خونه ...

    ادامه مطلب
  • 259.

  • نیلوبلاگ

    اوایلی که فهمیدم باردارم حدود هفته هفتم بود و مطلقا هیچ علامتی نداشتم، نه تهوع، نه درد و نه هیچ چیز دیگه ای. تنها چیزی که کمی تو چشم میومد این بود که خیلی زودتر از قبل احساس خستگی میکردم و انرژیم تموم میشد.و البته من که اصلا میوه خور نبودم، میل شدیدی به خوردن میوه ها داشتم!گذشت تا دو ماه تکمیل شد و کم کم علائم من شروع شد، تهوع و استفراغ صبحگاهی!بدین صورت که صبح به صبح چشمام رو باز میکردم اول میرفتم دستشویی بالا میاوردم، بعد یه کم رو مبل دراز میکشیدم ضعفم گرفته میشد و بعد سریع صبحانه میخوردم تا دوباره بالا نیارم.اغلب هم نون خشک با پنیر گردو یا ماست.یه روزایی هم زنجبیل دم میکردم میخوردم چون میگفتن برای تهوع خوبه، بدک نبود اما چاره ی کار هم نبود.چندین بار هم سیرابی خوردم برای رفع تهوع اما فقط ت...

    ادامه مطلب
  • 225.

  • نیلوبلاگ

    شده یهو خودتو وسط بیابون حس کنی؟ بخوای بری تا راهتو پیدا کنی اما ندونی از کجا؟دقت کن ، نمیگم یه جا گیر کنی که دورت دیوارهای بلند باشه و نتونی که بری !میگم تو یه دشت وسیع باشی که بی نهایت راه داری بر...

    ادامه مطلب
  • 125.

  • نیلوبلاگ

    این روزا عجیب فکرم مشغوله ، عجیبن عجیبا ! اونقد مشغول که دوباره موهام ریزش گرفته و جرئت ندارم شونه بزنم چون دسته دسته میاد پایین . رفتیم یخچال و فریزر خریدیم. تلویزیون خریدیم . رفتیم سرویس چوب دیدیم . فاطمه هم عروس شد . کیک نامزدی درست کردم براش ، کلی ذوق کرد بچه ... مطهره هم داره عروس میشه . یکم عقد میکنه ! کلی چاق شدم... البته فقط خودم میفهمم ... اما شدم... مطمئنم! دو روزه پیاده روی کردم حالم ب...

    ادامه مطلب
  • 25.

  • نیلوبلاگ

    یه سرما خوردگی و گلو درد شدید و یه روز پر کارِ بی استراحت ، یه تخت نرم و یه اتاق گرم . گور بابای تو و عاشقی....

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده

    برچسب‌های مرتبط

    25 00 | 25 00 an hour is how much a year | 25 5 c to f | 25 5 inches to cm | 25 4 cm to inches | 25 4 seatpost | 25 4mm in inches | 25 5cm to inches | 25 4 mm to in | 25 06