یادمه خیلی وقت پیش که صحبت بچه دار شدن ما بود میگفتم از بچه نمیترسم از زایمان میترسم، خواهرم گفت : نه نترس، چون به جایی میرسی که راضی میشی زایمان کنی اما راحت بشی!!!
خب البته که صد در صد قصدش دلداری من بود اما خب اون لحظه بغضم گرفت از ترس!
از اول بارداریم چند بار تو اوج حال بدم از خودم میپرسیدم اگه بگن الان زایمان کن حاضری؟؟ و میدیدم که نه ترجیح میدم همون تهوع و درد و حال کثافت رو داشته باشم!!!
امشب دلم میخواست داد بزنم و بلند گریه کنم....
و حتی برای چند دقیقه راضی شده بودم به زایمان
.
از روز پنج شنبه که هوا سرد شد و لوله های آب یخ زد اومدیم خونه مامان، و هنوزم درست نشده.
دیشب یه نموره آب اومد و خونه خودمون خوابیدیم اما باز از ظهر پمپ مشکل پیدا کرد و مجبور شدیم برگردیم.
منم به شدت سختمه شب خونه کسی بمونم، اونم این همه وقت.
.
امروزم باز نوبت دکتر داشتم برای بچه و باز گفت که باید اون آمپول های کوفتی ضد انعقاد رو بزنم
کلی ترس و دلهره ریخت به جونم، اول که گفتم نه نمیزنم
اما هی فکر و فکر و فکر...
خب شاید واقعا لازم باشه که دوباره داره میگه و اصرار میکنه : کله شقی نکن و بزن!
از دکتر که برگشتیم و ضعیت پمپ هم این شد دیگه بهم ریختم اساسی.
دنبال یه بهونه بودم بزنم زیر گریه
شاید اگه مامانم نبود حتما این کار رو میکردم و یه دل سیر با صدای بلند گریه میکردم.
حتی اون لحظه ها با خودم گفتم بسه دیگه هفت ماهش کامل شد خداروشکر حالشم خوبه، دنیا بیاد دیگه
حالا نهایتا ریز و کوچولوعه و رسیدگی بهش سخت تر
انسولینمم زدم و باز کلی سوخت
ای درد بگیرید همتون
دلم میخواست زمین و زمان رو فحش بدم.
دراز کشیدم و یه پتو انداختم روی شکمم و خودمو مچاله کردم و بی صدا اشک ریختم
شروع کرد به تکون خوردن، از تکون های ریز و آروم شروع کرد تا مشت و لگد های اساسی و جوندار
شاید هنوزم حالم خوب نشده باشه
اما حداقل یه کم بهترم
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری