خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

اوایلی که فهمیدم باردارم حدود هفته هفتم بود و مطلقا هیچ علامتی نداشتم، نه تهوع، نه درد و نه هیچ چیز دیگه ای. تنها چیزی که کمی تو چشم میومد این بود که خیلی زودتر از قبل احساس خستگی میکردم و انرژیم تموم میشد.

و البته من که اصلا میوه خور نبودم، میل شدیدی به خوردن میوه ها داشتم!

گذشت تا دو ماه تکمیل شد و کم کم علائم من شروع شد، تهوع و استفراغ صبحگاهی!

بدین صورت که صبح به صبح چشمام رو باز میکردم اول میرفتم دستشویی بالا میاوردم، بعد یه کم رو مبل دراز میکشیدم ضعفم گرفته میشد و بعد سریع صبحانه میخوردم تا دوباره بالا نیارم.

اغلب هم نون خشک با پنیر گردو یا ماست.

یه روزایی هم زنجبیل دم میکردم میخوردم چون میگفتن برای تهوع خوبه، بدک نبود اما چاره ی کار هم نبود.

چندین بار هم سیرابی خوردم برای رفع تهوع اما فقط تا 24 ساعت جواب میداد

تو اون دوران تهوع و استفراغ و بو دادن همه چیز! رابطه ی من با میوه ها خوب بود و روزی حدود سه تا پنج میوه میخوردم.

اخرای ماه سوم، بهداشت گفت قرص b6 بخور و واقعا معجزه بود!!

خیلی بهتر شده بود حالم اما هنوزم خیلی چیزا برای تهوع وجود داشت.

بوی شدید غذا، قیافه آشپزخونه و سینک ظرفشویی، فکر کردن به غذا و خوردن، خستگی، گرما و خلاصه واکنش بدنم به هر چیزی که دوست نداشت تهوع بود. تهوع مدام و تموم نشدنی...

یه روزایی تا سه تا b6 میخوردم.

همچنان اشتهام کم بود خصوصا به غذاهای پختنی.

اغلب نون خشک میخوردم یا میوه.

سردرد های بدی هم داشتم و عفونت مخاط بینی اونم بصورت شدید و عجیب!

شب ها نمیتونستم بدون بخور نفس بکشم و چون با دهن نفس میکشیدم لب هام خشک میشد و دائما زخم بود و باید چرب میکردم.

با تموم شدن ماه سوم فکر میکردم بهتر میشم و حداقل از تهوع راحت میشم اما تا اخر ماه پنجم ادامه داشت! یه روز بیشتر و یه روز کمتر.

همچنان وزن اضافه نکرده بودم و شکمم بزرگ نشده بود اما بعضی اوقات زیر دستم نبض حس میکردم وقتی شکمم رو لمس میکردم.

از اواسط ماه چهارم هر از گاهی تکون های بچه رو حس میکردم اما شک داشتم، نمیتونستم مطمئن باشم که بچه ست یا حرکات روده هام.

ورم بینی و روی پاهام بعضی روزها بود و با کم خوابی و خستگی بیشتر میشد و دیگه تقریبا تو ماه پنجم ثابت شد و موندگار.

گردنم هم کم کم سیاه شد و روز به روز بیشتر.

از همون نیمه ماه چهارم تکون هاش انگار، یه تک نبض بزرگ میزد!

به تعبیر خودم یه بینگ!! و دوباره سکوت.

از اوایل ماه ششم با بیشتر شدن اشتهام شکمم هم کم کم داشت شکل میگرفت. بزرگ نشده بود اما کاملا سفت بود. و تو همون ماه شش یک کیلو وزن گرفتم.

از اول ماه هفتم هم وزن گرفتنم بیشتر شد و....

.

دلم میخواست از چالش های دوران بارداریم یادگاری داشته باشم.

ادامه ش رو بعد باید کامل کنم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 2:56

صفحه بندی