
سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...
ادامه مطلب
وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...
ادامه مطلب
هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...
ادامه مطلب
بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...
ادامه مطلب
به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...
ادامه مطلب
بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...
ادامه مطلب
آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...
ادامه مطلب
هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...
ادامه مطلب
وقتی میمچه رو بغل میکنم شیر بخوره، با دست چپ پای چپش رو میگیره.وقتی هم که گرسنشه، با دست چپ پای چپش رو میگیره و گریه میکنه...
ادامه مطلب
تا حالا از چندین نفر شنیدم که میگن بعد از ازدواج با دنیای جدیدی مواجه شدیم ، این دنیای جدید لزوما دنیای بهتر یا بدتری نیست بلکه دنیای متفاوتی است مخصوصا برای امثال من که با خانواده ای از شهری دیگر و ب...
ادامه مطلب
پارسال همین موقع ها در حال تدارکات اولین سالگرد عقدمون بودم ، یه جشن دو نفره گرفتیم تو خونه مامانم. اما تا یکی دوماه بعدش دیگه واقعا دلم میخواست زودتر عروسی بگیریم و بریم خونمون ، نبودن های همسر واقعا...
ادامه مطلب
در راستای خرید تردمیل و دو دل بودن تصمیم گرفتم اول به خودم ثابت کنم که حداقل روزی نیم ساعت تو خونه ورزش میکنم بعد اگه دختر خوبی بودم جایزه تردمیل بخرم برای خودم. قرار بود دیروز عصر که همسر میره سرکار ...
ادامه مطلب
همیشه از معطل شدن متنفر بودم و تا جایی که میدونم تا حالا وقتی با کسی قراری داشتم به موقع و حتی گاهی زودتر رفتم که کسی معطل من نشه . دیروز و امروز دو جلسه کلاس داشتم پت سرهم ، از ساعت سه تا هفت و نیم ....
ادامه مطلب
نسبت به خیلی از هم دوره ای هام که زندگیمو مقایسه میکردم میگفتم خداروشکر که من حساسیت های اونا رو ندارم ، خودم رو واسه هر مسئله ی کوچیکی ناراحت نمیکنم.اما هم خدا شاهده و هم خاطرات این وبلاگ و هم دل خو...
ادامه مطلب
امروز عکس های خام رو از آتلیه گرفتم ، الان فلش رو زدم به گوشی و نگاشون کردم. عجججججب چیزایی شدن... عاللللیه . دلم غش رفت برا خودم :)))) عکس ها خام و بدون ادیت هستن اما عالین . واقعا عکاسمون محشر بود وگرنه من یکی به شدت بد عکسم!! چال لپامم حتی تو عکسامون هس^_^ دوس دارم دوباره برم آتلیه و ماچش کنم عکاسمونو . دوس دارم دست خالی هم نرم. کیکی چیزی بپزم ببرم براش ... اما خب این روزها نمیشه ! اما حتما باید برم. یه روزم باید برم آرایشگاهم و ازش تشکر کنم. سنگ تموم گذاشت برام. ...
ادامه مطلب
ده روزه که این وضعیت مسخره اومده سراغم. دلم برای راه رفتن ، بیرون رفتن ، خرید کردن و حتی انجام کارهای خونه تنگ شده ... ده روزه که بیشتر از دو سه دقیقه نمیتونم رو پام بایستم. بیشتر از ده قدم نمیتونم را...
ادامه مطلب
از همسر پرسیدم : چقدر شبیه چیزی بودم که فکر میکردی؟ گفت: خیییییلی ... فقط نمیدونم چرا اینقد میگفتی کم طاقتم و زود عصبانی میشم؟ تو که خیلی صبوری!بعدم اینکه فکر نمیکردم اینقد پر جنب و جوش و فعال باشی. گفتم: اینو خودمم نمیدونم. عصبانیتم به تو که میرسه اب میشه . یادته روزای اول چقد سر دیر رسیدنت حرفمون میشد؟ الان یا عصبانی نمیشم یا اگرم بشم فقط به خودم میگم تلفنی حرفی نزن... خراب میشه... وقتیم میبینمت میگم هیچ چیز ارزش نداره الان که باهمیم تلخ بشه . سرم رو سینه ش بود که حرف میزدم ، حرفام که تموم شد دستاش حلقه شد دورم. گفت: من چی؟ چقدر شبیه بودم؟ گفتم: خیلی بهتر بودی! گفت: هیچ وقت نگفتی این چه شغل...
ادامه مطلب
الان هیچی به اندازه ی فحش دادن بهت آرومم نمیکنه!! لعنتی چرا زنگ زدم جواب ندادی؟ کجا بودی؟ اه دلم نمیخواست اینجوری شه کاش زنگ نمیزدم ...
ادامه مطلب