فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «6 0 powerstroke» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

730.

  • نیلوبلاگ

    730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درم...

    ادامه مطلب
  • 736.

  • نیلوبلاگ

    736. میم که ظهر اومد ولی بصورت فوق‌العاده خسته، بی‌حوصله ، کم‌طاقت و تا حدودی بداخلاق. تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم. گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم. تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعه‌هاتم کار پیدا کن نیا خونه. بعدم رفتم لباس‌هاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم. اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام د...

    ادامه مطلب
  • 520.

  • نیلوبلاگ

    مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 516.

  • نیلوبلاگ

    تو چند روز اخیر دوتا از لباسایی که همین اول تابستون حسابی براش بزرگ و گشاد بودن، دوباره امتحان کردم و دیدم اندازه شده براش...

    ادامه مطلب
  • 509.

  • نیلوبلاگ

    سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • 510.

  • نیلوبلاگ

    اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...

    ادامه مطلب
  • 505.

  • نیلوبلاگ

    هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...

    ادامه مطلب
  • 506.

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...

    ادامه مطلب
  • 507.

  • نیلوبلاگ

    به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...

    ادامه مطلب
  • 500.

  • نیلوبلاگ

    بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 501.

  • نیلوبلاگ

    آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...

    ادامه مطلب
  • 502.

  • نیلوبلاگ

    هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...

    ادامه مطلب
  • 486.

  • نیلوبلاگ

    دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم. خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن... قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون. مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب. چه خواب عجیبی بود. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 470.

  • نیلوبلاگ

    من وقتی بخوام کسیو خونهم دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف. کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونهم و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دارم، ازش نمیپرسم ناهار/شام درست کنم؟خودم پا میشم غذا رو بار میذارم، شده که مهمونم شرایط موندن نداشته و غذا رو بسته بندی کردم ببره با خودش. بنظرم نمیاد پر توقعی باشه که در غیر اینصورت دلم نمیاد خونه کسی برم. نه اینکه ناراحت بشما... نه، ابدا ناراحت نمیشم ولی معذبم اینطوری خونه کسی برم. فکر میکنم مزاحمم یا پررویی کردم و خودمو مهمون کردم!!!حال اینکه ظاهرا خیلیا مثل من فکر نمیکنن. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 468.

  • نیلوبلاگ

    تو دیوار دیدم طبقه بالا خونمونو آگهی زده برای فروش، پیام دادم تحویلش کی هست؟ جواب داد آخر سال!جالب اینجاست که مهندس به ما گفته بود فروردین!بعدم که گفتن شهریور!به میم میگم چطوری میتونن این پولارو بخورن؟ خونه ای که اینقدر کارداشت چرا همه پول رو از ما گرفتن؟ چقدر استرس کشیدیم ما سر جور کردن پول!با پوزخند میگه : مهندس گفت فروردین، ولی نگفت کدوم فروردین که!!!آقا روزی که داشت با میم قرارداد مینوشت پاشد با گوشی استخاره کرد ببینه خونه به ما بفروشه یا نه!!!. حقوق میم که میره پای اجاره خونه و بدهی و اقساط، خرید خونه رو باید با اسنپ کار کنه!امشب بعد کارش رفته بود اسنپ، آخرشب زنگ زد یه ربع دیگه پایین باشین بریم خرید... تخم مرغ، پنیر، شیر، چندتا دونه کیک و پوووووف تمام!!!اومدیم خونه دیدم امروز که اضافه ک...

    ادامه مطلب
  • 469.

  • نیلوبلاگ

    بالاخره قرار بود بعد از چند ماه آشنایی، برای اولین بار ببینمش. استرس داشتم ولی ذوقم باعث میشد از هیچی نترسم، نگران هیچ چیز نباشم و فقط به این فکر کنم که وقتی دیدمش چی بگم؟ چیکار کنم؟حتی فکر کردم، یعنی میتونم به محض اینکه دیدمش، محکم بغلش کنم؟ یا ببوسمش؟...

    ادامه مطلب
  • +465.

  • نیلوبلاگ

    برای فردا قیمه بار گذاشتم. لباس های میمچه که کوچیک شدن، رخت خواب نوزادیش و روروئکش رو بسته بندی کردم ببرم بذارم خونه مامان. لباس گرماش رو هم جمع کردم. ولی بغضم موقع دیدن لباس کوچیکاش...

    ادامه مطلب
  • 466.

  • نیلوبلاگ

    یه روز حدود ساعت ۴ بعدازظهر داشتم میرفتم کلاس، ایستگاه اتوبوس دقیقا سر کوچهمون بود.کوچهما مغازه زیاد داشت و همیشه شلوغ بود ولی اون ساعت از روز اونم تو گرمای تابستون، تعطیل بودن و خلوت بود. وسطای کوچه، یه آقا از روبه رو میومد. فکر نمیکردم نیت بدی داشته باشه. پیاده رو پهن بود و رفتم سمت چپ که نزدیکش نباشم ولی اون یهو راهش رو کج کرد سمت من و بازوم رو گرفت. یادمه یه چیزی گفت تو مایه های خوشگله و اینا ولی اونقدر ترسیده بودم که یادم نیست چی شنیدم. فقط دستمو کشیدم و دویدم تا سرکوچه و صدای خنده بلند و چندش آورش.... دوتا اتوبوس باید عوض میکردم و راه طولانی بود اما وقتی رسیدم هم کلاسی هام از رنگ و روم فهمیدن اتفاقی افتاده و برام آب قند آوردن... وقتی برگشتم خونه برای مامانم تعریف کردم و تا یه مدت باهام...

    ادامه مطلب
  • 467.

  • نیلوبلاگ

    از صبح که چشامو باز کردم مدام صدای میم تو سرم پیچید که اینقد داد نزن سر بچه،. هیس جیغ نزن و از همه بدتر گفت: جیغ نزن سرش عادت میکنی یهو جلو یه نفر دیگه هم این کارو میکنی!!!و بووووم تو سر من ترکید که مامانش بهش گفته مداد سر بچه جیغ میزنه!هی ظرف شستم و گفتم برم بهش پیام بدم مگه کسی چیزی گفته که میگی جلو بقیه؟؟؟مثلا همسایه ها گفتن صدای زنت میاد جیغ میزنه سر بچه؟؟؟هی غذا رو هم زدم و گفتم : خودش که بچه هاش رو کتک میزده اشکال نداره حالا جیغ من اشکال داره.امااااامن کلا اینطوری نیستم که زیاد دعواش کنم میمچه رو، یعنی هر چیزی که منجر به خراب کاری بشه رو جمع کردم. نمونه ش مبلا که چون میرفت روی مبل و میترسیدم بیوفته، همه رو پشت و رو گذاشتیم. نمونه ش کابینت ها که تا حد امکان ایمن سازی کردم... در اتاق ها ...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده