میم که ظهر اومد ولی بصورت فوقالعاده خسته، بیحوصله ، کمطاقت و تا حدودی بداخلاق.
تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم.
گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم.
تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعههاتم کار پیدا کن نیا خونه.
بعدم رفتم لباسهاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم.
اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام داد.
بهش گفته بودم اون ساک لباس گرم ها رو از کمد بالا در بیاره...
همه ژاکت های میمچه کوچولو شدن براش
یه کم بعد خودش گفت پاشین بریم بیرون.... دیگه نه و نیم شب بود!
رفتیم بستهبندیهایی که من میخواستم رو خریدیم و بعدم خودش گفت بریم شام.
رفتیم یه پیتزا فروشی که مثل من آنلاین و خونگی کار میکردن تا همین یکی دو سال پیش، و حالا مغازه زدن اونم یه جای نسبتا عالی.
دکور ساده اما کیفیت نسبتا خوب.
جالبی کارشون اینجاست که خانوادگی کار میکنن.
فکر کنم یه داداش و دوتا خواهر با همسرانشون، اگه اشتباه نکنم.
میمچه هم بعد از چند روز اعتصاب غذا بالاخره یه شکم سیر غذا خورد.
هم من و هم میمچه تقاضا خیابون گردی بیشتر داشتیم اما میم گفت دیر وقته باید بخوابم.
چه هوای مهآلود قشنگی بود امشب، اصلا دوست نداشتم بیام تو خونه.
.
