اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.
چیزی نگفتم.
دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم.
بازم چیزی نگفتم.
تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم.
ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست.
ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده.
ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد.
ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد...
مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟
گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ندیم، گفتم حالا چرا سه روز ؟ یه روز بس بود دیگه.
.
باور میکنین میمچه هنوز نخوابیده؟
.
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری