خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.

چیزی نگفتم.

دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم.

بازم چیزی نگفتم.

تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم.

ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست.

ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده.

ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد.

ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد...

مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟

گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ندیم، گفتم حالا چرا سه روز ؟ یه روز بس بود دیگه.

.

باور میکنین میمچه هنوز نخوابیده؟

.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 14:26

صفحه بندی