دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم.
خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن...
قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون.
مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب.
چه خواب عجیبی بود.
.
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری