
دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی. آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیادپارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد. رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو م...
ادامه مطلب
هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه بهروز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونهدر همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون. دیگه کی همت کنم و خونه ...
ادامه مطلب
730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پستهای اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همهی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درم...
ادامه مطلب
731. تا این موقع شب بیداریم و سرکار. خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت. همه جوره خوبشو میخوام. رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم. با سلامتی و شادی همسر و پسرم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:4 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
732. اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم. یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم. و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم. حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته. + نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:21 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
733. از اون دست تجربه هایی که مامانم بفهمه پوستمو میکنه اما خب من لذت بردم ازشلباس کثیفهای میمچه رو دادم دستش گفتم ببر بنداز تو ماشین ، بعد رفتم مایع ریختم و به خودش یاد دادم کدوم دکمه ها رو بزنه روشن کنه. وقتی هم خاموش کرد، جا رختی رو پهن کردم گفتم بیار بنداز اینجا. خودش در ماشین رو باز کرد و لباس ها رو بغل کرد آورد. چند بارم ریخت رو زمین تو راههمشم کپه کرد رو هم انداخت روی جارختی اما خب جلو بخاری گذاشتم خشک میشهبچم کلی کیف کرد. + نوشته شده در دوشن...
ادامه مطلب
734. سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا. هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور. اومدم موهامو ببندم مردم از درد. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 11:42 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
735. یه چیزی میگم نخندیناولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارمالبته هنوز باید رو برندینگش کار کنم. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:55 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
736. میم که ظهر اومد ولی بصورت فوقالعاده خسته، بیحوصله ، کمطاقت و تا حدودی بداخلاق. تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم. گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم. تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعههاتم کار پیدا کن نیا خونه. بعدم رفتم لباسهاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم. اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام د...
ادامه مطلب
737. مدتیه دلم خیلی برای نوزادی میمچه تنگ شده، به بزرگ شدنش فکر میکنم یه غم عجیبی میاد تو دلم.به اینکه یه روزی میرسه که تو خیابون دستمو نمیگیره ، اینطوری تو بغلم جا نمیشه... یه روزی که قدش خیلی بلندتر از من و شونه هاش پهن تر از باباش بشه دوران نوزادی خیلی سخته، الان که دلم برای اون روزا تنگ شده میگم کاش اینقدر شاکی نبودم از اینکه همش بغلمه و گریه میکنه... ولی سخت بود اون همه بیخوابی، اون همه گریه بی امان و بی دلیل خیلی سخت بود. شرایط خودمونم سخت بود، بیکاری میم، بیپولی های شدید و عجیبی که...
ادامه مطلب
یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . . بخوانید...
ادامه مطلب
روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...
ادامه مطلب
بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده...
ادامه مطلب
هر ذهنیتی که راجع به یه خونه بهم ریخته، شلخته و کثیف داشته باشید الان تو خونه ما اتفاق افتاده... هر جور فکر میکنم سه چهار روز وقت لازم دارم تا اونطوری که دلم میخواد تمیز و مرتب بشه ولی واقعا توانش رو ندارم، میم؟؟ نمیدونم خدا به دلش بندازه کمکم کنه ولی بعیده...تنها لطفی که به خودم کردم بطریهای آب رو پر کردم گذاشتم یخچال که صبح آب خنک داشته باشیم. اوه، ماشین لباسشویی خاموش کرد، خودمو بزنم به خواب که حال ندارم برم لباس پهن کنم... لباسا بو میگیرن که...
ادامه مطلب
میمچه روز به روز بزرگ تر، باهوش تر و خلاق تر میشه و ما در حیرتیم از معجزه، توانایی و رحمانیت خدا... اینکه چطور تو اوج ناباوری میمچه رو بهمون داد و چطور تو اوج بی خبری و غفلت ما هر دومون رو از مرگ نجات داد. با همه بی تجربگی، افسردگی و حال بد، من یه نوزاد کم وزن رو مادری کردم. یادمه همه ی اون روزهای سخت من نگاهش میکردم اشک میریختم و میگفتم آخه من چطوری بزرگت کنم؟؟ آخه این دست و پات کی گوشت میگیرن؟ آخه کی میشه بغلت کنم و پاهات از بغلم بزنه بیرون؟( اخه اونقدر کوچولو بود که وقتی بغلش میکردم انگار گم میشد تو بغلم)خدا لحظه به لحظه بهم میگه ببین من اگه بخوام میشه، پس تو نگران چی؟ جوش چیو میزنی؟ راه کیو میری؟ به حرف کی گوش میکنی؟. یادمه میمچه حدودا دو ماهش بود و اوضاع اقتصادی خیلی خراب بود. رفته بودی...
ادامه مطلب
امروز یه جارو پارو حسابی کردم، بعد ته مونده حسابمو کارت به کارت کردم برای میم گفتم سرراهت خرید کن چون هیییچی نداریم، خودمون به جهنم ولی بچه گناه داره. گفت با بچه ها قرار گذاشتیم شب بریم باغ، تو میری خونه مامانت؟گفتم نه خونه مامانم فعلا صحرای محشره نمیتونم برم ولی تو برو مهمونی اشکال نداره. اول قرار شد برم خونه خواهرم تا میم بیاد آخر شب ولی بعد مامانم اومد گفت بابات از صبح لباساشو جمع کرده رفته... یه به درک ته دلم گفتم.دیگه با هم خریدهای میم رو جمع کردیم و شام ماکارونی درست کردم.میمچه رو نگهداشت و من بی استرس رفتم حموم وای که چقدر خوب بود. دلم میخواد شب بمونه و برنگرده خونه تنها ولی میدونم معذبه، میم بیاد میبرتش خونه خودشون. انگاری کار جدید میم هم چیز به درد بخوری نیست!!. . بخوانید...
ادامه مطلب
از موقعی که مامان گفت بابات صبح جمع کرده رفته حقیقتا ناراحت نشدم. ولی الان که میم اومد خونه، گفت مامانت چرا نرفته خونه؟؟به بابات خبر دادین؟؟گفتم بابام نیست خونهگفت یعنی چی؟؟ کجاست؟؟گفتم نمیدونیم کجاست!!و این نمیدونیم مثل پتک خورد تو سر خودم! یه لحظه تمام خاطرات خوبش اومد جلو چشمم و اینکه اونقدر غریبه که از صبح نیومده خونه و کسی حتی بهش زنگ نزده بگه کجایی؟؟البته که جیگرم براش آتیش گرفتالبته که اشکام بند نمیادولی بخدا خسته شدیم دیگه به خودت بیا مرد.... بمیرم برای جفتتون که چقدر سختی کشیدین تو این زندگی.. . بخوانید...
ادامه مطلب
دیشب ما اومدیم خونه مامان که تنها نباشه، یعنی دیروز ظهر یه جورایی با زبون بی زبونی گفت شب بیایین اینجا. از ماجراهای پیش اومده فقط کلیات رو به میم گفتم و برخوردش یه جوریه که انگار باورش نمیشه، حقم داره. شایدم اونقدر درگیر کاره که ذهنش دیگه کار نمیکنه. دیشب بعد 12 ساعت اومد خونه، دوش گرفت، شام و نماز و رفت اسنپ اونم تو این باد و طوفان. مامان گفت زنگ بزن بگو بیاد خطرناکه گفتم نه، به حرفم نمیکنه بیشتر ناراحت میشم خودش میدونه چیکار کنه ولش کن، ولی اومد، گفت بارون شدیده اصلا نمیشه جایی رو دید.مامانم به زور قرص میخوابه ولی من خوابم نمیبره درست و حسابی. این موقع از سال که میشه نمیدونم حساسیت دارم چیه که پشتم و کتفم و اینا همه میریزه بیرون و دیوونم میکنه از خارش، از بچگیم بوده.میم بیچاره دیشب تو خواب...
ادامه مطلب
دیروز فاطمه دانشگاه نداشت اومد اینجا میمچه رو بردیم پایین تو پارک مجتمع چندتا عکس گرفتیم بعدم یه کم دور زدیم و خرید کردیم برای ناهار و بستنی خوردیم اومدیم بالا.فرزانه هم از مدرسه اومد اینجا خواهرم و مامانمم اومدن و ناهار دورهم بودیم.عکسای میمچه عااااالی شد، تا حدی که دارم وسوسه میشم اینجا هم بذارم...
ادامه مطلب
بنظرم توقع زیادی داره که بعد اون اتفاقات من پاشم عید دیدنی برم خونه طرف!!شاید باید همون موقع یه آبرو ریزی راه مینداختم و بقیه رو خبردار میکردم که الان نگه جواب مامان اینا رو چی بدم بیا بریم حالا پنج دقیقه میشینیم زود پامیشیم!!میگم به من هیچ ربطی نداره این مشکل خودته من پامو اونجا نمیذارم. مامانشم ول کن نیست، میگه چند ساله نرفتی خونشون بزرگتره زنگ زده دعوت کرده و فلان و بیسار منم سکوت کاملم جلو مامانش ولی بهش گفتم من اونجا نمیام خودت باید بهانه جور کنی اصلا خودتو بزن به مردن بگو نمیتونم بیام... .. بخوانید...
ادامه مطلب