فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «10 0 earthquake» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

730.

  • نیلوبلاگ

    730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درم...

    ادامه مطلب
  • 520.

  • نیلوبلاگ

    مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 509.

  • نیلوبلاگ

    سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • 510.

  • نیلوبلاگ

    اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...

    ادامه مطلب
  • 505.

  • نیلوبلاگ

    هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...

    ادامه مطلب
  • 506.

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...

    ادامه مطلب
  • 507.

  • نیلوبلاگ

    به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...

    ادامه مطلب
  • 500.

  • نیلوبلاگ

    بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 501.

  • نیلوبلاگ

    آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...

    ادامه مطلب
  • 502.

  • نیلوبلاگ

    هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...

    ادامه مطلب
  • 470.

  • نیلوبلاگ

    من وقتی بخوام کسیو خونهم دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف. کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونهم و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دارم، ازش نمیپرسم ناهار/شام درست کنم؟خودم پا میشم غذا رو بار میذارم، شده که مهمونم شرایط موندن نداشته و غذا رو بسته بندی کردم ببره با خودش. بنظرم نمیاد پر توقعی باشه که در غیر اینصورت دلم نمیاد خونه کسی برم. نه اینکه ناراحت بشما... نه، ابدا ناراحت نمیشم ولی معذبم اینطوری خونه کسی برم. فکر میکنم مزاحمم یا پررویی کردم و خودمو مهمون کردم!!!حال اینکه ظاهرا خیلیا مثل من فکر نمیکنن. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 460.

  • نیلوبلاگ

    سرم پر حرفه،. حرفای درهم برهم. پر کلمه که بی ربط و با ربط کنار هم میشینن و پا میشن... تنم خسته ست، با اینکه کار خاصی نکردم. روحم و فکرم اینجا نیست، و حتی نمیدونم کجاست. انگار وسط زمین و هوا معلقم، خودمم نمیدونم چی میخوام. تا موقع نماز هر سه تامون بیدار بودیم، چایی شیرینی خوردیم، بازی کردیم میوه خوردیم. بعد نماز میم همونجا تو پذیرایی بالش گذاشت خوابید، میمچه رو خوابوندم و همونجا پتو انداختم گذاشتمش.شیشه هم آماده کردم گذاشتم بالاسرشون که اگه خواست میم براش درست کنه. اومدم تو اتاق ولی همه دلم پیششونه... مغزم پر سر و صداست، همهمه و شلوغی نمیذاره بشنوم چی به چیه کی به کیه؟خداکنه خوابم ببره بعدش خوب بشم. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 430.

  • نیلوبلاگ

    دیروز فاطمه دانشگاه نداشت اومد اینجا میمچه رو بردیم پایین تو پارک مجتمع چندتا عکس گرفتیم بعدم یه کم دور زدیم و خرید کردیم برای ناهار و بستنی خوردیم اومدیم بالا.فرزانه هم از مدرسه اومد اینجا خواهرم و مامانمم اومدن و ناهار دورهم بودیم.عکسای میمچه عااااالی شد، تا حدی که دارم وسوسه میشم اینجا هم بذارم...

    ادامه مطلب
  • 400.

  • نیلوبلاگ

    از صبح که چشماشو باز کرد فقط غر زد و نق زد و چسبید به من و به زمین و زمان گیرداد... با هر حساب و کتابی به این نتیجه رسیدم گرسنه شده،. غذا کشیدم و بهش دادم ولی نخورد بازی و شکلک و دلقک بازی تا بالاخره چندتا قاشق خورد و یهو همه رو بالا آورد... خوب که عصبانی شدم از کثیف کاری و خراب کاری هاش و اخمام رفت تو هم، حالش خوب شد و رفت دنبال بازی ش... خدایا چه موجوداتی هستن بچه ها اخه...

    ادامه مطلب
  • 401.

  • نیلوبلاگ

    به یه افسردگی دوره ای دچار شدم، تقریبا ماهی یکبار یا یک ماه و نیم یکبار... نمیدونم علتش پی ام اسه،. کم خونیه،. بی پولیه یا چی اما من میشم بی انگیزه ترین آدم دنیا و رخوت و سستی میاد سراغم. اگه میمچه نبود شاید اصلا از تخت بیرون نمیومدم و کل روز میخوابیدم. از خودم بدم میاد. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 402.

  • نیلوبلاگ

    سه روزه که میم قراره بره کارخونه ای که رزومه پر کرده، یه خبر بگیره که چیشد بالاخره؟ ولی بازهم نرفت و بارون و شلوغی جاده رو بهانه کرد.منم وانمود کردم خوابم میاد تا دیگه پیگیر سکوت و قهرم نشه چون اصلا حوصله بحث ندارم، تا میام یه پولی جمع کنم برای خودم باز ویرش میگیره ماشین تعمیر کنه منم گفتم ندارم البته میدونم تهشم دلم طاقت نمیاره و میدم پولو بهش ولی تا بتونم مقاومت خواهم کرد.پاشو برو کار پیداکن که با ماشین کار نکنی که هرروز یه جاش خراب شه!میم که رفت بیرون با بچه یه چرت زدم و بعدم اتاقش رو مرتب کردم و یه کم جابهجایی وسایل. خونه رو هم جارو کردم.دلم میخواد یه کم چیز میز رد کنم ولی میدونم بازهم نمیذاره و میگه حیفت نمیاد؟؟شایدم ببرم بذارم خونه مامان. آشپزخونه یه بشور بشور جانانه لازم داره ولی دست ...

    ادامه مطلب
  • 380.

  • نیلوبلاگ

    تو این مدت میمچه دوباره سطل برنج رو چپه کرد... پله آشپزخونه رو به چشم برهم زدنی میره و میاد، موقع پایین اومدن میچرخه و از پشت میاد... کلاغ پر گنجشک پر بازی میکردیم یاد گرفته پ` پ` میگه...

    ادامه مطلب
  • 370.

  • نیلوبلاگ

    نزدیک چهل روزه میمچه مریضه،. یه کم بهتر میشه دوباره شروع میشه.تب،. گریه،. بی حالی،. بهونه گیری،. اسهال، سوختگی پا...و بنظرم یه موقع هایی گلوشم درد میکنه و سرفه و آبریزش بینی.دوبار دکتر رفتیم، کلی دارو خورده اما کامل خوب نمیشه.از جمعه پامو بیرون نذاشتم شاید حالش بهتر بشه اما فرقی نکرده.دیشب تا صبح غر زد و گریه کرد، هوا روشن شده بود دیگه دو سه ساعتی خوابیدیم.از وقتی هم بیدار شده نق نقو شده، مشخصه خوابش میاد ولی نمیخوابه. روپام خواب خواب بود بردمش تو اتاق بیدار شد منم دادمش دست میم گفتم من هیچی گردن نمیگیرم دیگه.گرفت بچه رو اما اخماش رفت تو هم.دیشبم داشتم میمردم از بیخوابی،. میمچه گریه میکرد عصبانی شده بودم که بسه دیگه تمومش کن، میم ناراحت شده بود که چرا عصبانی میشی.خسته شدم بخدا ، تو صبح میری ...

    ادامه مطلب
  • 360.

  • نیلوبلاگ

    تا چند ساعت دیگه، میمچه ۱۰ ماهه میشه...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده