481. - تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 1:54
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب ...
482. - تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 1:54
با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته
483. - تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 1:54
بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده
472. - تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 15:35
چند ماهی میشه که روزهای زندگی ما حول این ساعت از بامداد تموم میشه. میم دیر وقت میاد خونه، تا شام بخوره دوش بگیره کمی اخبار نگاه کنه...میمچه هم که حتی بعضی شب ها تا بعد از طلوع آفتاب بیداره و توفیق اجباری برای بیداری بین الطلوعین منه
473. - تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 15:35
هر ذهنیتی که راجع به یه خونه بهم ریخته، شلخته و کثیف داشته باشید الان تو خونه ما اتفاق افتاده... هر جور فکر میکنم سه چهار روز وقت لازم دارم تا اونطوری که دلم میخواد تمیز و مرتب بشه ولی واقعا توانش رو ندارم، میم؟؟ نمیدونم خدا به دلش بندازه کمکم کنه ولی بعیده...تنها لطفی که به خودم کردم بطریهای آب رو ...
474. - تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 15:35
اینکه ذهن آدما رو نمیتونم بخونم برام ترسناکه، اینکه ممکنه تو فکرشون یه چیز باشه و تو ظاهر یه چیز... میم آدم توداریه، ولی یه وقتایی یه چیزایی میگه که خیلی میترسم. بارها در مقابل آدمای دیگه دیدم چطوری خوب باهاشون رفتار میکنه در حالیکه پشت سر دلش نمیخواد سر به تن طرف باشه.ولی من وقتی از کسی خوشم نمیاد ...
470. - تاریخ: 1403/4/2 ساعت: 12:53
من وقتی بخوام کسیو خونهم دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف. کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونهم و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دا...
471. - تاریخ: 1403/4/2 ساعت: 12:53
ریچل هالیس تو خودت باش دختر، فصل های آخرش... یه جایی میگه : فکر میکردم همه ی اتفاقات زندگی دلیلی دارن حتی اگه من متوجه نشم اون دلیل چی بوده ولی اشتباه میکردم، همه اتفاقات زندگی هدفی دارن که ممکنه من چندین سال بعد متوجهش بشم.راستش دو سه بار خوندمش تا متوجه بشم درست فهمیدم یا نه. ولی بنظرم عجیب درست م...
468. - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 9:25
تو دیوار دیدم طبقه بالا خونمونو آگهی زده برای فروش، پیام دادم تحویلش کی هست؟ جواب داد آخر سال!جالب اینجاست که مهندس به ما گفته بود فروردین!بعدم که گفتن شهریور!به میم میگم چطوری میتونن این پولارو بخورن؟ خونه ای که اینقدر کارداشت چرا همه پول رو از ما گرفتن؟ چقدر استرس کشیدیم ما سر جور کردن پول!با پوزخ...
469. - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 9:25
بالاخره قرار بود بعد از چند ماه آشنایی، برای اولین بار ببینمش. استرس داشتم ولی ذوقم باعث میشد از هیچی نترسم، نگران هیچ چیز نباشم و فقط به این فکر کنم که وقتی دیدمش چی بگم؟ چیکار کنم؟حتی فکر کردم، یعنی میتونم به محض اینکه دیدمش، محکم بغلش کنم؟ یا ببوسمش؟
+465. - تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 3:37
برای فردا قیمه بار گذاشتم. لباس های میمچه که کوچیک شدن، رخت خواب نوزادیش و روروئکش رو بسته بندی کردم ببرم بذارم خونه مامان. لباس گرماش رو هم جمع کردم. ولی بغضم موقع دیدن لباس کوچیکاش
466. - تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 3:37
یه روز حدود ساعت ۴ بعدازظهر داشتم میرفتم کلاس، ایستگاه اتوبوس دقیقا سر کوچهمون بود.کوچهما مغازه زیاد داشت و همیشه شلوغ بود ولی اون ساعت از روز اونم تو گرمای تابستون، تعطیل بودن و خلوت بود. وسطای کوچه، یه آقا از روبه رو میومد. فکر نمیکردم نیت بدی داشته باشه. پیاده رو پهن بود و رفتم سمت چپ که نزدیکش ن...
467. - تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 3:37
از صبح که چشامو باز کردم مدام صدای میم تو سرم پیچید که اینقد داد نزن سر بچه،. هیس جیغ نزن و از همه بدتر گفت: جیغ نزن سرش عادت میکنی یهو جلو یه نفر دیگه هم این کارو میکنی!!!و بووووم تو سر من ترکید که مامانش بهش گفته مداد سر بچه جیغ میزنه!هی ظرف شستم و گفتم برم بهش پیام بدم مگه کسی چیزی گفته که میگی ج...
460. - تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 23:24
سرم پر حرفه،. حرفای درهم برهم. پر کلمه که بی ربط و با ربط کنار هم میشینن و پا میشن... تنم خسته ست، با اینکه کار خاصی نکردم. روحم و فکرم اینجا نیست، و حتی نمیدونم کجاست. انگار وسط زمین و هوا معلقم، خودمم نمیدونم چی میخوام. تا موقع نماز هر سه تامون بیدار بودیم، چایی شیرینی خوردیم، بازی کردیم میوه خورد...
461. - تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 23:24
از اینکه نصفه راه شک کرد ماشین رو قفل کرده یا نه و برگشت ناراحت شدم.از اینکه گوشیش رو جا گذاشت ناراحت شدم. چون دیر رسیدیم و درب بهشت ثامن رو بسته بودن. چون شلوغ بود و اگه میخواستم برم زیارت نمیشد همدیگرو پیدا کنیم موبایلم نداشت که زنگ بزنیم. دارم فکر میکنم تفاهمت( تحمل تفاوتها) کو؟ مهربونیت کو؟ اومد...
462. - تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 23:24
زمستونی که میمچه تو دلم بود یه سرمای بی سابقه و شدیدی اومد که همه جا یخ زده بود. یه روز حدود همین ساعتا، هر کاری کردم بعد نماز خوابم نبرد. بچه تکون نمیخورد و اصلا انگار تو دلم نبود شکمم سبک شده بود و نرم. داشتم از ترس میمردم، آخه سابقه نداشت این وروجک این همه وقت بی حرکت بمونه، شکمم دیگه بزرگ شده بو...
454. - تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 23:14
دیشب پشت تلفن سر اینکه لقمه کوکو براش گذاشتم سرم داد زد و گفت نخوردم میندازم جلو سگ بخوره( منظورش توهین نبود، چون کوکو دوست نداره نخورده بود و میگفت تو گرما خراب شده)از طرفی میمچه از صبح غذا نخورده بود و همش صدای مامانش تو سرم میچرخید که هی میگفت بده بخوره بچم، شیرش بده، چایی نبات درست کن تو شیشه بد...
455. - تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 23:14
دیروز در یک اقدام بی سابقه، مادرشوهر گفت بیا میخوام برای بچه های هانیه لباس بگیرم تو انتخاب کن!!!و انصافا هر چی من گفتم همونو خرید، بی چون و چرا
456. - تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 23:14
پنج و نیم صبح رفته بیرون، الان اومده.شاید بشه گفت خسته تر از امشب ندیده بودمش! از کجا فهمیدم؟؟چند سال پیش، یه شب از سرکار که اومد فکر میکردم خیلی خسته است، وقتی رفت دوش بگیره یه لیوان شربت بردم دم حموم زیر دوش بخوره نگرفت ازم گفت نه وسط زمین و هوا نمیخوام بذار بیام بیرون...امشب اما یه لیوان شربت توت...
441. - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 14:43
امروز ِ مادرپسری ما کلا به خواب گذشت، فکر کنم اینقدر خوابیدم گردنم درد میکنه. از یه جایی به بعد من دیگه خوابم نمیومد ولی میمچه بازم میخوابید

برچسب‌های مرتبط

26 2 | 26 2 miles | 26 2 miles to km | 26 5 inches in cm | 26 5mm flare gun | 26 2 tattoo | 26 50 an hour is how much a year | 26 5mm flares | 26 00 an hour is how much a year | 26 8 seatpost