خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

زمستونی که میمچه تو دلم بود یه سرمای بی سابقه و شدیدی اومد که همه جا یخ زده بود.

یه روز حدود همین ساعتا، هر کاری کردم بعد نماز خوابم نبرد. بچه تکون نمیخورد و اصلا انگار تو دلم نبود شکمم سبک شده بود و نرم.

داشتم از ترس میمردم، آخه سابقه نداشت این وروجک این همه وقت بی حرکت بمونه، شکمم دیگه بزرگ شده بود و مثل سنگ سفت بود ولی الان اصلا انگار خالی بود شکمم.

یادم نمیاد که میم رو صداش نزدم یا صداش زدم و محلم نداد...

پاشدم آبجوش گذاشتم، ریختم تو بطری خالی نوشابه، یه نوشیدنی داغ و شکلاتم برداشتم و اومدم تو اتاق.

بطری آبجوش رو گذاشتم روی شکمم پتو هم پیچیدم دورم و نوشیدنی و شکلاتمم خوردم و یهو یه چیزی تو دلم سر خورد و شروع کرد به لگد زدن

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 23:24

صفحه بندی