منم کلی خونه رو مرتب کردم ، شام پختم ، به خودم رسیدم و منتظر...
نزدیک ساعت ده بود که پیام داد : سلام . عزیزم اومدنم کنسل شد.
_عزیزم؟؟؟؟؟من شام پختم....
_اگه بیام باید شب برگردم
_باشه هرطور صلاح میدونی فعلا خدافظ.
_کجا داریم صحبت میکنیم؟
_حوصله صحبت ندارم
_یعنی چی؟
_(جواب ندادم)
_من میخوابم حالت خوب شد پیام بده
_خوب بخوابی. شب خوش
چند دقیقه ای تو شوک ماجرا بودم اما بعد پاشدم و لباس عوض کردم و آرایشمو پاک کردم .
حدود نیم ساعت بعد پیام داد: درب را بگشای.
جواب ندادم...
تو تلگرام پیام داد:پشت درم.
جواب ندادم...
زنگ زد به گوشیم ، ریجکت کردم و درو باز کردم.
....
همه چیز به خوبی پیش رفت اما موقع خواب باز تموم اون فکرا و حس های منفی حالمو بد کرد...
میدونم که نمیدونه از چی ناراحتم ، هیچ وقت هم نخواهد نفهمید اما واقعا دلخورم ازش ، خییییلی...
باز نفس هام بلند شد و چشماشو باز کرد : گریه میکنی باز؟
_آره
_زود تر تمومش کن بخوابیم و محکم تر بغلم کرد
_برای تو که فرقی نمیکنه بخواب
_حالم که گرفته میشه ، نمیشه؟
_نه
_دستت درد نکنه
رفتم بیرون و نشستم لب ایوون و گریه کردم .... از خدا خواستم که خودش پاک کنه این قسمت از حافظه م رو...
گناهی نداره محمد .... اما منم دست خودم نیست...
یهو یادم میاد و میریزم بهم...
.
برگشتم تو اتاق بیدار بود هنوز. گفت: کجا رفتی؟
_رفتم بیرون گریه کردم که حالت گرفته نشه (هنوز ناراحت بودم)
_یخ کردی که (صورتم و بدنم یخ کرده بود)
_هوم
محکم تر فشارم داد . کم کم ریتم نفس هاش آروم شد و خوابید.
اما من تا نزدیک صبح گریه کردم ، بی صدا ...
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری