خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

قرار بود دیشب همسرجان بیاد خونه ی ما و شام با هم باشیم.

منم کلی خونه رو مرتب کردم ، شام پختم ، به خودم رسیدم و منتظر...

نزدیک ساعت ده بود که پیام داد : سلام . عزیزم اومدنم کنسل شد.

_عزیزم؟؟؟؟؟من شام پختم....

_اگه بیام باید شب برگردم

_باشه هرطور صلاح میدونی فعلا خدافظ.

_کجا داریم صحبت میکنیم؟

_حوصله صحبت ندارم

_یعنی چی؟

_(جواب ندادم)

_من میخوابم حالت خوب شد پیام بده

_خوب بخوابی. شب خوش

چند دقیقه ای تو شوک ماجرا بودم اما بعد پاشدم و لباس عوض کردم و آرایشمو پاک کردم .

حدود نیم ساعت بعد پیام داد: درب را بگشای.

جواب ندادم...

تو تلگرام پیام داد:پشت درم.

جواب ندادم...

زنگ زد به گوشیم ، ریجکت کردم و درو باز کردم.

....

همه چیز به خوبی پیش رفت اما موقع خواب باز تموم اون فکرا و حس های منفی حالمو بد کرد...

میدونم که نمیدونه از چی ناراحتم ، هیچ وقت هم نخواهد نفهمید اما واقعا دلخورم ازش ، خییییلی...

باز نفس هام بلند شد و چشماشو باز کرد : گریه میکنی باز؟

_آره

_زود تر تمومش کن بخوابیم و محکم تر بغلم کرد

_برای تو که فرقی نمیکنه بخواب

_حالم که گرفته میشه ، نمیشه؟

_نه

_دستت درد نکنه

رفتم بیرون و نشستم لب ایوون و گریه کردم .... از خدا خواستم که خودش پاک کنه این قسمت از حافظه م رو...

گناهی نداره محمد .... اما منم دست خودم نیست...

یهو یادم میاد و میریزم بهم...

.

برگشتم تو اتاق بیدار بود هنوز. گفت: کجا رفتی؟

_رفتم بیرون گریه کردم که حالت گرفته نشه (هنوز ناراحت بودم)

_یخ کردی که (صورتم و بدنم یخ کرده بود)

_هوم

محکم تر فشارم داد . کم کم ریتم نفس هاش آروم شد و خوابید.

اما من تا نزدیک صبح گریه کردم ، بی صدا ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:51 توسط مداد |

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

صفحه بندی