چقدر مواظب حرف زدنم شدم. مواظب کارام ...
وقت هایی بوده که به شدت ناراحت بودم اما تونستم خودم رو کنترل کنم که کسی نفهمه ، حتی همسر .
وقت هایی بوده که خیلی عصبانی بودم اما تونستم ساکت شم و حرفی نزنم که پشیمون بشم.
مثل دیروز ظهر، خیلی از دستش عصبانی بودم اما مراقب بودم چیزی نگم که بد بشه . یه کم درشت صحبت کردم که خب دیگه اقتضای اون حال و هوام بود و بعد معذرت خواهی کردم.
مثل دیشب که برای نیومدنش خیلی بهم ریختم...
احساس میکردم یه آدم بیخود و بی مصرف تو زندگیشم که حتی لازم نمیدونه بهش خبر بده که نمیاد...
خیلی گریه کردم ، اومدم اینجا و دلمو خالی کردم ...
اما از لحظه ای که اومد خونمون هیچی نگفتم ، با یه لبخند پهن رفتم استقبالش ...
نوع سلام و علیکش و نوع رفتارش دلجویانه بود ...
منم شدم همون دختر خوشحال و خرم همیشگی .
شام خوردیم و رفتیم اتاق من.
میخواستم یه جوری بهش برسونم که ناراحتم کرده کارش ، یه جوری که باز بحثی پیش نیاد.
تا اومد عشقولانه بشه و بغلم کنه فرار کردم از دستش ، اما به زور بغلم کرد...
حرفاش دوباره گرمم کرد و همه ی دلخوری هام رفت.
یادم اومد که چقدر دوسش دارم ، که چقددددددر دوسم داره.
یه جورایی نرم نرم بهش گفتم که کلی گریه کردم و چشمام درد میکنه.
میدونم که خانوادشون مثل خانواده ی ما پر از قانون و نظم نیست .
اتفاق غیر منتظره زیاد میوفته ، چیزی که خونه ی ما خیلی کم پیش میاد.
اما انتظار دارم وقتی همون دم اومدن کسی چیزی بهش میگه ، قبول نکنه و بگه که داره میاد خونه ی ما ...
یا حداقلش به من خبر بده که نمیاد و به چه علت ...
.
بعدن خیلی ناخواسته از پیام هاش با دوستش فهمیدم که پیش اون بوده و رفتن بیرون
میدونم که دوستش هم این روزا حال و هوای خوبی نداره و چقدر نیاز داره به اینکه با یکی حرف بزنه .
و فهمیدم که چرا نگفته به چه علت نمیاد ، چون نمیخواسته ناراحتی پیش بیاد که بخاطر دوستش نیومده .
البته قرارشون همچین یهویی هم نبوده ، از روز قبلش قرار گذاشتن و اینکه چرا از همون روز قبل به من خبر نداده دیگه سوالیه که ...
.
دیگه تا الان که رفت خونشون با هم خوب و عشقولانه بودیم .
.
داشت یادم میرفت بگم که:
اون مسئله ی قبل هم که ناراحتم کرده بود و دلیلش رو نمیخواستم بگم حل شد.
هفته ی پیش که خونشون بودم حل شد و منم از ذهنم پاکش کردم.
.
امیدوارم تموم این بی نظمی ها وقتی میریم خونه ی خودمون حل بشه .
من خیلی واسم سخته بی برنامه بودن و رو هوا زندگی کردن.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری