خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

یه وقتایی با خودم فکر میکنم تو همین سه ماه چقدر بزرگ شدم...

چقدر مواظب حرف زدنم شدم. مواظب کارام ...

وقت هایی بوده که به شدت ناراحت بودم اما تونستم خودم رو کنترل کنم که کسی نفهمه ، حتی همسر .

وقت هایی بوده که خیلی عصبانی بودم اما تونستم ساکت شم و حرفی نزنم که پشیمون بشم.

مثل دیروز ظهر، خیلی از دستش عصبانی بودم اما مراقب بودم چیزی نگم که بد بشه . یه کم درشت صحبت کردم که خب دیگه اقتضای اون حال و هوام بود و بعد معذرت خواهی کردم.

مثل دیشب که برای نیومدنش خیلی بهم ریختم...

احساس میکردم یه آدم بیخود و بی مصرف تو زندگیشم که حتی لازم نمیدونه بهش خبر بده که نمیاد...

خیلی گریه کردم ، اومدم اینجا و دلمو خالی کردم ...

اما از لحظه ای که اومد خونمون هیچی نگفتم ، با یه لبخند پهن رفتم استقبالش ...

نوع سلام و علیکش و نوع رفتارش دلجویانه بود ...

منم شدم همون دختر خوشحال و خرم همیشگی .

شام خوردیم و رفتیم اتاق من.

میخواستم یه جوری بهش برسونم که ناراحتم کرده کارش ، یه جوری که باز بحثی پیش نیاد.

تا اومد عشقولانه بشه و بغلم کنه فرار کردم از دستش ، اما به زور بغلم کرد...

حرفاش دوباره گرمم کرد و همه ی دلخوری هام رفت.

یادم اومد که چقدر دوسش دارم ، که چقددددددر دوسم داره.

یه جورایی نرم نرم بهش گفتم که کلی گریه کردم و چشمام درد میکنه.

میدونم که خانوادشون مثل خانواده ی ما پر از قانون و نظم نیست .

اتفاق غیر منتظره زیاد میوفته ، چیزی که خونه ی ما خیلی کم پیش میاد.

اما انتظار دارم وقتی همون دم اومدن کسی چیزی بهش میگه ، قبول نکنه و بگه که داره میاد خونه ی ما ...

یا حداقلش به من خبر بده که نمیاد و به چه علت ...

.

بعدن خیلی ناخواسته از پیام هاش با دوستش فهمیدم که پیش اون بوده و رفتن بیرون

میدونم که دوستش هم این روزا حال و هوای خوبی نداره و چقدر نیاز داره به اینکه با یکی حرف بزنه .

و فهمیدم که چرا نگفته به چه علت نمیاد ، چون نمیخواسته ناراحتی پیش بیاد که بخاطر دوستش نیومده .

البته قرارشون همچین یهویی هم نبوده ، از روز قبلش قرار گذاشتن و اینکه چرا از همون روز قبل به من خبر نداده دیگه سوالیه که ...

.

دیگه تا الان که رفت خونشون با هم خوب و عشقولانه بودیم .

.

داشت یادم میرفت بگم که:

اون مسئله ی قبل هم که ناراحتم کرده بود و دلیلش رو نمیخواستم بگم حل شد.

هفته ی پیش که خونشون بودم حل شد و منم از ذهنم پاکش کردم.

.

امیدوارم تموم این بی نظمی ها وقتی میریم خونه ی خودمون حل بشه .

من خیلی واسم سخته بی برنامه بودن و رو هوا زندگی کردن.

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:50 توسط مداد |

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

صفحه بندی