
دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی. آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیادپارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد. رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو م...
ادامه مطلب
728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ...
ادامه مطلب
یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...
ادامه مطلب
با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم...
ادامه مطلب
مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی... فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد... یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت. روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف...
ادامه مطلب
دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم. خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن... قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون. مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب. چه خواب عجیبی بود. . . بخوانید...
ادامه مطلب
واقعا دلیل خوابهایی که میبینیم چی هَستن؟میگن به هرچی فکر کنی خوابش رو میبینی اما خب یه وقتایی خوابهایی میبینم که اصلا در موردش فکر هم نکردم... دیروز عصر خواب دیدم یه پیرزن میخواد منو بکشه، و اونقدر خوابم قوی و شفاف بود که الانم دارم مینویسم دوباره همون استرس و وحشت تو خواب اومده سراغم و میترسم برگردم پشت سرم باشه. بعد من هی از دستش فرار میکردم و هی میومد، فحشم میاد و تحقیرم میکرد. آخراش دیگه با داداشش با یه ماشین ون افتاده بودن دنبالم!الانم داشتم خواب میدیدم که میم زن گرفته و من داشتم گریه میکردم که طلاقم بده. البته اول خودش شروع کرد که دیگه چرا باهام نیستی و کاری باهام نداری؟ منم گفتم نمیخوامت، دهنی و دستمالی یکی دیگهای و بدم اومده ازت.گفت خودت اجازه دادی. گفتم نمیدونستم جدی میگیری قضیه رو....
ادامه مطلب
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...
ادامه مطلب
با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته...
ادامه مطلب
بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده...
ادامه مطلب
تو دیوار دیدم طبقه بالا خونمونو آگهی زده برای فروش، پیام دادم تحویلش کی هست؟ جواب داد آخر سال!جالب اینجاست که مهندس به ما گفته بود فروردین!بعدم که گفتن شهریور!به میم میگم چطوری میتونن این پولارو بخورن؟ خونه ای که اینقدر کارداشت چرا همه پول رو از ما گرفتن؟ چقدر استرس کشیدیم ما سر جور کردن پول!با پوزخند میگه : مهندس گفت فروردین، ولی نگفت کدوم فروردین که!!!آقا روزی که داشت با میم قرارداد مینوشت پاشد با گوشی استخاره کرد ببینه خونه به ما بفروشه یا نه!!!. حقوق میم که میره پای اجاره خونه و بدهی و اقساط، خرید خونه رو باید با اسنپ کار کنه!امشب بعد کارش رفته بود اسنپ، آخرشب زنگ زد یه ربع دیگه پایین باشین بریم خرید... تخم مرغ، پنیر، شیر، چندتا دونه کیک و پوووووف تمام!!!اومدیم خونه دیدم امروز که اضافه ک...
ادامه مطلب
از موقعی که مامان گفت بابات صبح جمع کرده رفته حقیقتا ناراحت نشدم. ولی الان که میم اومد خونه، گفت مامانت چرا نرفته خونه؟؟به بابات خبر دادین؟؟گفتم بابام نیست خونهگفت یعنی چی؟؟ کجاست؟؟گفتم نمیدونیم کجاست!!و این نمیدونیم مثل پتک خورد تو سر خودم! یه لحظه تمام خاطرات خوبش اومد جلو چشمم و اینکه اونقدر غریبه که از صبح نیومده خونه و کسی حتی بهش زنگ نزده بگه کجایی؟؟البته که جیگرم براش آتیش گرفتالبته که اشکام بند نمیادولی بخدا خسته شدیم دیگه به خودت بیا مرد.... بمیرم برای جفتتون که چقدر سختی کشیدین تو این زندگی.. . بخوانید...
ادامه مطلب
از صبح که بیدار شدم صورتم ورم داره،. به خصوص لپ راستم!!تو اینترنت یه سرچی زدم که منو تا دم مرگ برد و هی به میمچه طفل معصوم که خوابش برده بود نگاه کردم و زارزار به بی مادر شدنش گریه کردم...فکر میکنم از دندون عقلم باشه، بالایی که یه کوچولو هم شکسته، پایینی ولی فقط یه لکه کوچولو داره.دندونام خیلی درد نمیکنه، در واقع درد نمیکنه فقط یه کم حس داره.به میم پیام دادم ولی جواب نداد.زنگم زدم جواب نداد.دستش بنده حتما.خداکنه همین دندونم باشه و اون چرت و پرتایی که تو نت نوشته بود نباشه..دیشبم ذهنم رفته بود سراغ اینکه نکنه بزرگ شدن شکمم بخاطر رحمم باشه. نکنه یه چیزیم شده؟ فیبرومی کیستی کوفتی؟؟من همه دوران زندگیم چاق بودم ولی هیچ وقت شکم نداشتم، از بعد زایمانم هی شکمم داره بزرگ تر میشه. دیشبم کلی سر اون حرص...
ادامه مطلب
تو این مدت میمچه دوباره سطل برنج رو چپه کرد... پله آشپزخونه رو به چشم برهم زدنی میره و میاد، موقع پایین اومدن میچرخه و از پشت میاد... کلاغ پر گنجشک پر بازی میکردیم یاد گرفته پ` پ` میگه...
ادامه مطلب
آره خداوکیلی میم خیلی مردزندگیه که تا این موقع شب سرکاره، اونم با ماشین خراب، ناهار نخورده و با این کرایه های یه قرون دوزاری اسنپ!و من که باز هم تا این موقع به زور بیدار موندم، میز چیدم برای شامش و وقتی از خیابون صدای آمبولانس اومد بغض کردم و سریع شمارش رو گرفتم و تا گوشی رو برداره خدا رو قسم میدادم و تا الو بگه نصف جون شدم. .. خدایا خدایا خدایا. بخوانید...
ادامه مطلب
امشب رفتیم مراسم ترحیم زن عموی مامانم، میم سر کار بود من با مامانم و داداشم اینا رفتم بعد از اونجا دلم میخواست برم خونه مامانم تا آخر شب که میم از سر کار بیاد دنبالمون ولی مامانم یه جورایی مانع شد.صبح هم که با مامان صحبت میکردم گفت که بابام دوباره شروع کرده به ناراحتی و گله گذاری که چرا مداد اینا میخواستن برای قولنامه خونشون برن من رو نبردن. یه جورایی بهم گفت فعلا نیا اینطرفا.این دومین دفعه ست که خون همه رو تو شیشه میکنه که چرا منو نبردن سر قولنامه، بهش میگیم هنوز قولنامه نکردیم میگه پس چرا این همه پول دادین میگیم روال شرکت اینه، میگه پس کلاهبردارن، میگیم میشناسیمشون میگه فلان. خلاصه همه رو دیوونه میکنه تا باز برگرده به روال عادی. حتی اون دفعه بهش گفتم بابا جان داماده خب، نمیشه زورش کنیم که....
ادامه مطلب
میمچه هشت ماه و یک هفته تو دلم بود و امروز هشت ماه و یک هفته است که تو بغلمه...
ادامه مطلب
نسل ما که با کامپیوتر و گوشی و وسایل دیجیتال بزرگ شدیم، هر چی رو خواستیم نگه داشتیم،جلو بردیم یا زدیم عقب، یه جورایی بد عادت شدیم. انتظار داریم تو دنیای واقعی هم استاپ کنیم یا هرجا حوصلمون سررفت بگیم اه بسه دیگه لفتش نده. ما صبوری رو یاد نگرفتیم. دور و برمون رو نگاه کن... نه عزیز من، بیا بیرو از فکر و خیال. اینجا واقعیته. باید یاد بگیری صبوری کنی. باید بزرگ بشی. ما سه شنبه شب رسیدیم خونه و فرداشبش مادرشوهر با برادر و همسرشون اومدن مشهد!واقعا نیاز داشتم چند روزی تو حال خودم باشم. اما چشم مامانش خونریزی کرده و باید میومد که دکتر ببینه، اگه مامان خودم بود چی؟؟جدای از اون، زائر امام رضا هستن. شاید از نگاهشون به مهمونامون، نوری به ما و زندگی مون هم بتابه. خدایا کمکم کن، میدونم که کار شیطونه این ه...
ادامه مطلب
دیشب قبل خواب به خودم قول دادم فردا هرطوری شده همه ی کارهای عقب افتاده م رو انجام بدم، ناهار خوشمزه درست کنم و با میمچه صبورتر باشم. صبح خواب بود یعنی چشماش بسته بود اما غرغر میکرد، شیر و پستونکم نمیخورد بردم پوشکش رو عوض کردم گفتم شاید پاش میسوزه آخه جدیدا خیلی میسوزه بچم...
ادامه مطلب