مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی...
فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد...
یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت.
روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری