
دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی. آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیادپارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد. رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو م...
ادامه مطلب
هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه بهروز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونهدر همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون. دیگه کی همت کنم و خونه ...
ادامه مطلب
728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ...
ادامه مطلب
730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پستهای اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همهی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درم...
ادامه مطلب
731. تا این موقع شب بیداریم و سرکار. خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت. همه جوره خوبشو میخوام. رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم. با سلامتی و شادی همسر و پسرم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:4 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
732. اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم. یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم. و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم. حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته. + نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:21 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
733. از اون دست تجربه هایی که مامانم بفهمه پوستمو میکنه اما خب من لذت بردم ازشلباس کثیفهای میمچه رو دادم دستش گفتم ببر بنداز تو ماشین ، بعد رفتم مایع ریختم و به خودش یاد دادم کدوم دکمه ها رو بزنه روشن کنه. وقتی هم خاموش کرد، جا رختی رو پهن کردم گفتم بیار بنداز اینجا. خودش در ماشین رو باز کرد و لباس ها رو بغل کرد آورد. چند بارم ریخت رو زمین تو راههمشم کپه کرد رو هم انداخت روی جارختی اما خب جلو بخاری گذاشتم خشک میشهبچم کلی کیف کرد. + نوشته شده در دوشن...
ادامه مطلب
734. سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا. هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور. اومدم موهامو ببندم مردم از درد. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 11:42 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
735. یه چیزی میگم نخندیناولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارمالبته هنوز باید رو برندینگش کار کنم. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:55 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
736. میم که ظهر اومد ولی بصورت فوقالعاده خسته، بیحوصله ، کمطاقت و تا حدودی بداخلاق. تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم. گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم. تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعههاتم کار پیدا کن نیا خونه. بعدم رفتم لباسهاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم. اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام د...
ادامه مطلب
737. مدتیه دلم خیلی برای نوزادی میمچه تنگ شده، به بزرگ شدنش فکر میکنم یه غم عجیبی میاد تو دلم.به اینکه یه روزی میرسه که تو خیابون دستمو نمیگیره ، اینطوری تو بغلم جا نمیشه... یه روزی که قدش خیلی بلندتر از من و شونه هاش پهن تر از باباش بشه دوران نوزادی خیلی سخته، الان که دلم برای اون روزا تنگ شده میگم کاش اینقدر شاکی نبودم از اینکه همش بغلمه و گریه میکنه... ولی سخت بود اون همه بیخوابی، اون همه گریه بی امان و بی دلیل خیلی سخت بود. شرایط خودمونم سخت بود، بیکاری میم، بیپولی های شدید و عجیبی که...
ادامه مطلب
یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...
ادامه مطلب
یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . . بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...
ادامه مطلب
با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم...
ادامه مطلب
مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی... فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد... یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت. روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف...
ادامه مطلب
دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم. خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن... قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون. مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب. چه خواب عجیبی بود. . . بخوانید...
ادامه مطلب
واقعا دلیل خوابهایی که میبینیم چی هَستن؟میگن به هرچی فکر کنی خوابش رو میبینی اما خب یه وقتایی خوابهایی میبینم که اصلا در موردش فکر هم نکردم... دیروز عصر خواب دیدم یه پیرزن میخواد منو بکشه، و اونقدر خوابم قوی و شفاف بود که الانم دارم مینویسم دوباره همون استرس و وحشت تو خواب اومده سراغم و میترسم برگردم پشت سرم باشه. بعد من هی از دستش فرار میکردم و هی میومد، فحشم میاد و تحقیرم میکرد. آخراش دیگه با داداشش با یه ماشین ون افتاده بودن دنبالم!الانم داشتم خواب میدیدم که میم زن گرفته و من داشتم گریه میکردم که طلاقم بده. البته اول خودش شروع کرد که دیگه چرا باهام نیستی و کاری باهام نداری؟ منم گفتم نمیخوامت، دهنی و دستمالی یکی دیگهای و بدم اومده ازت.گفت خودت اجازه دادی. گفتم نمیدونستم جدی میگیری قضیه رو....
ادامه مطلب
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...
ادامه مطلب
با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته...
ادامه مطلب