
728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ...
ادامه مطلب
729. میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده. دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد... یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم. بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم... عه این ماشین لباسشویی منه، سطل برنجم! عه این شیشه ترشی منه! اینجا خونه منه!!اومدم سمت اتاق که دوباره بخوابم، در رو که باز کردم دیگه کاملا پرت شدم تو یه دنیای دیگه؛ این بچه منه! من مامان شدم.این بچه مثل ا...
ادامه مطلب
تا حالا سیب زمینی سرخیده، ماکارونی فرمی و هندونه رو خودش تنهایی با چنگال خورده بود ولی از پریشب آش و پلو هم خودش تنهایی خورده...
ادامه مطلب
سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...
ادامه مطلب
بالاخره قرار بود بعد از چند ماه آشنایی، برای اولین بار ببینمش. استرس داشتم ولی ذوقم باعث میشد از هیچی نترسم، نگران هیچ چیز نباشم و فقط به این فکر کنم که وقتی دیدمش چی بگم؟ چیکار کنم؟حتی فکر کردم، یعنی میتونم به محض اینکه دیدمش، محکم بغلش کنم؟ یا ببوسمش؟...
ادامه مطلب
دیشب ما اومدیم خونه مامان که تنها نباشه، یعنی دیروز ظهر یه جورایی با زبون بی زبونی گفت شب بیایین اینجا. از ماجراهای پیش اومده فقط کلیات رو به میم گفتم و برخوردش یه جوریه که انگار باورش نمیشه، حقم داره. شایدم اونقدر درگیر کاره که ذهنش دیگه کار نمیکنه. دیشب بعد 12 ساعت اومد خونه، دوش گرفت، شام و نماز و رفت اسنپ اونم تو این باد و طوفان. مامان گفت زنگ بزن بگو بیاد خطرناکه گفتم نه، به حرفم نمیکنه بیشتر ناراحت میشم خودش میدونه چیکار کنه ولش کن، ولی اومد، گفت بارون شدیده اصلا نمیشه جایی رو دید.مامانم به زور قرص میخوابه ولی من خوابم نمیبره درست و حسابی. این موقع از سال که میشه نمیدونم حساسیت دارم چیه که پشتم و کتفم و اینا همه میریزه بیرون و دیوونم میکنه از خارش، از بچگیم بوده.میم بیچاره دیشب تو خواب...
ادامه مطلب
از صبح که بیدار شدم صورتم ورم داره،. به خصوص لپ راستم!!تو اینترنت یه سرچی زدم که منو تا دم مرگ برد و هی به میمچه طفل معصوم که خوابش برده بود نگاه کردم و زارزار به بی مادر شدنش گریه کردم...فکر میکنم از دندون عقلم باشه، بالایی که یه کوچولو هم شکسته، پایینی ولی فقط یه لکه کوچولو داره.دندونام خیلی درد نمیکنه، در واقع درد نمیکنه فقط یه کم حس داره.به میم پیام دادم ولی جواب نداد.زنگم زدم جواب نداد.دستش بنده حتما.خداکنه همین دندونم باشه و اون چرت و پرتایی که تو نت نوشته بود نباشه..دیشبم ذهنم رفته بود سراغ اینکه نکنه بزرگ شدن شکمم بخاطر رحمم باشه. نکنه یه چیزیم شده؟ فیبرومی کیستی کوفتی؟؟من همه دوران زندگیم چاق بودم ولی هیچ وقت شکم نداشتم، از بعد زایمانم هی شکمم داره بزرگ تر میشه. دیشبم کلی سر اون حرص...
ادامه مطلب
استرس وضعیت نامعلوم خودم اعصابمو بهم ریخته بود، میمچه رفت تو کابینت یهو اومد بیرون و دستشو نشونم داد و یه چیزی گفت، نگاه کردم دیدم دستش خیسه... اومدم سر کابینت دیدم سیفون رو درآورده!!بردمش تو دستشویی دست و بالشو شستم و منتظر میم موندیم اومد درستش کرد ولی نمیدونم از کجا آب اومد و نصف فرش آشپزخونه خیسسسسسس خیسسسس شد. یه سبد گذاشتم زیر فرش و یه پارچه انداختم جلو کابینت آب رو بگیره.دیگه حس میکنم همه جای خونه کثیفه...
ادامه مطلب
برای میمچه یه شیشه شیر و یه پستونک مارک خریده بودم و خداتومن پولش رو داده بودم تو این بی پولی! بعد اینا رو فقط تو مهمونیا استفاده میکردم حالا دیشب میبینم هم سرشیشه ش پاره شده و هم پستونکش.الان فکر کنم همه پولای تولدش رو باید صرف شیشه و پستونک کنم...
ادامه مطلب
سرم سرما خورده، گردن به بالا داغون داغونم...امروز بعد مدت ها استخاره ش راه داد که بریم بانک و پول کارتخوان رو آزاد کنیم و هم بریم ببینیم این طرح یارانه که میگن چیه!اومدیم سوار ماشین بشیم دیدم انگار صبح زود یه پرنده تو حیاطمون با دوستش تلفنی صحبت میکرده ...
ادامه مطلب
مادر بودن یعنی سطح انرژی و خوشحالیت وابستگی مستقیم داره به پوشک بچت!!!!امشب اونقدر سر شربت انجیر خوردن جیغ و داد کرد که آخرم بالا آورد و گند زد به من و خودش و فرش!میم 12 ساعته که بیرونه و هنوز نیومده.هوا به شدت سرده و نه بیرون رفتم و نه حتی پرده ها رو کنار زدم.روز گندی بود امروز.خونه ی ترکیده، مادر خسته و عصبانی و بچهی از همه جا بیخبر که روی پام آروم خوابیده.+تشت اسباب بازی هاش افتاده بود جلو میز تلویزیون، خیلی مسلط رفت بالاش ایستاد!دیروز خونه مامان، پله آشپزخونه رو ایستاده رفت بالا!امروزم پشت سر میم گریه کنون از جلو در تا روی فرش گردهی راهرو راه رفت، افتاد، دستش رو گرفت به دیوار پاشد و دوباره راه رفت تا رسید به من! همچنان با گریه و صورت اشکی و مماغی!!!+خدایا؟پول میخوام، پول!!!*اومدم بنویسم ...
ادامه مطلب
چند روز پیش از خونه خواهرم میم اومد دنبالم که بیاییم خونه، رفتیم یه سر به پروژه(عکس ) زدیم بعدم ناهار رفتیم بیرون. خیلی وقته برای هر چیزی چند دور حساب کتاب میکنیم، اونم من و میم که میشه گفت ولخرج بودیم و این مدل زندگی سخت گذشت بهمون اما خب لازم بود.اون روزم خیلی دو دل بودیم که بریم یا نریم، آخرم تصمیم بر این شد بریم یه جای معمولی نزدیک خونه( عکس) که چند وقت پیش تراکت هاش تو همه مغازه های محله بود و خرید میکردیم میذاشتن برامون.میم طبق معمول دست و دلبازیش، نتونست یه غذای معمولی بگیره آخرم یه سینی سه نفره سفارش داد گفت زیاد اومد میبریم خونه. سالاد و دلستر هم گرفت اما خب دیرتر آوردن و ما غذامون رو شروع کردیم. راستش کیفیت غذاش متوسط بود اما سالادش خیلی خوب بود حیف شد عکس نگرفتم...
ادامه مطلب
صبح سه تایی صبحونه خوردیم،. میم رفت و ما دوتا دوباره خوابیدیم تا ۱۲...
ادامه مطلب
میمچه با یه سرعتی داره بزرگ میشه که در حیرتم...
ادامه مطلب
میمچه هشت ماه و یک هفته تو دلم بود و امروز هشت ماه و یک هفته است که تو بغلمه...
ادامه مطلب
امروز با خواهرم خونه مامان بودیم، صحبت سر شرایطی شد که من دانشگاهو ول کردم. خواهرم گفت اینقدر دلم برات میسوزه که که این کارارو کردن که تو درستو ول کردی. گفتم تا قبل میمچه که کار میکردم خیلی برام مهم نبود،. حتی میدیدم از بقیه هم کلاسی هام که هنوز دانشجو هستن من جلوترم اما الان خیلی رو اعصابمه. گفت بیا حالا دوباره شروع کن. گفتم واقعا دیگه اعصاب درس و امتحان ندارم و از اون مهم تر با بچه نمیشه. کارهای خونه رو به زور و سرسری انجام میدم. نمیدونم اونایی که هم دانشجو هستن هم بچه کوچیک دارن چیکار میکنن. مامانم گفت از خیلی چیزاشون میزنن، از خواب و خوراک و تفریح و همه چی... ( میدونم منظورش به خوابم بود و اینطوری قضیه رو ساندویچی بیان کرد مثلا)اما بی انصافی میکنه، چون میمچه نمیذاره از کنارش تکون بخورم، ...
ادامه مطلب
فردای روزی که از دامغان برگشتیم،. مادرشوهر اومد خونمون و هنوزم خونمونه. نمیخوام بدی بگم چون میبینم بنده خدا خودشم رعایت میکنه و معذبه، اما من سختمه، منِ درونگرای مهمون ندوست واقعا خسته میشم دیگه.اخه تو خونه ی کوچیک و آپارتمانی.... یه سرویس با خیال راحت نمیشه بری!ازونطرفم pms!!!خواهرشوهر هم احتمالا فردا میاد مشهد و شاید پدرشوهر رو هم بیاره!!بخدا حق دارن، خونه بچشونه. مامانش که طفلی مریضه و بخاطر دکتر مونده. اما منم دلم میخواد تنها باشم دیگه.. میمچه رو هم بردیم چکاپ شده 7360 در 66 سانتی متر...
ادامه مطلب
هی خواستم به روی خودم نیارم، الان که وبلاگ انار و یلدا رو دیدم دیگه طاقت نیاوردم و اومدم بگم غلط کردم... دلم نمیخواست بعدش دیگه لذتی نبرم از عزاداریم. غلط کردم از حال و هوای روز علی اصغرم گفتم، تاسوعا هم رفتیم روضه اما بچه به بغل همش تو آشپزخونه بودم. یه خانومه اومده بود با یه نی نی هم سن میمچه، صورت و دست و پاش کلا زخم بود. یه حالت مخملک، سرخک طوری. بچه هم کم و بیش بی قرار بود. نزدیک ما هم نشستن تقریبا. من هر چی فکر کردم دلم طاقت نیاورد، گفتم اگه واگیر دار باشه و میمچه هم هنوز واکسن چهارماهگی رو نزده.... میم رو صدا زدم بچه رو بدم بغلش، گفت خیلی شلوغه مردونه. ولی خب بهانه بود، حوصلش رو نداشت. هوا هم به شدت گرم بود با اینکه چند تا کولر روشن بود. هیچی دیگه بچه به بغل نشستم تو آشپزخونه، اونجا ه...
ادامه مطلب
اوایلی که فهمیدم باردارم حدود هفته هفتم بود و مطلقا هیچ علامتی نداشتم، نه تهوع، نه درد و نه هیچ چیز دیگه ای. تنها چیزی که کمی تو چشم میومد این بود که خیلی زودتر از قبل احساس خستگی میکردم و انرژیم تموم میشد.و البته من که اصلا میوه خور نبودم، میل شدیدی به خوردن میوه ها داشتم!گذشت تا دو ماه تکمیل شد و کم کم علائم من شروع شد، تهوع و استفراغ صبحگاهی!بدین صورت که صبح به صبح چشمام رو باز میکردم اول میرفتم دستشویی بالا میاوردم، بعد یه کم رو مبل دراز میکشیدم ضعفم گرفته میشد و بعد سریع صبحانه میخوردم تا دوباره بالا نیارم.اغلب هم نون خشک با پنیر گردو یا ماست.یه روزایی هم زنجبیل دم میکردم میخوردم چون میگفتن برای تهوع خوبه، بدک نبود اما چاره ی کار هم نبود.چندین بار هم سیرابی خوردم برای رفع تهوع اما فقط ت...
ادامه مطلب
نخود مامان تا دو روز دیگه هفته یازدهم هم تموم میشه و تو حالا خیلی بزرگتر شدی. هفته سختی رو گذروندیم، پر از تهوع و بی حالی و سر درد اما تو تموم لحظه های سختم با تصور در آغوش گرفتن و بوسیدنت خودم رو دلداری دادم. عجیبه که اینقدر عاشقتم.... بخوانید...
ادامه مطلب