فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «24 50 an hour is how much a year» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

509.

  • نیلوبلاگ

    سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...

    ادامه مطلب
  • 505.

  • نیلوبلاگ

    هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن...

    ادامه مطلب
  • 506.

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم...

    ادامه مطلب
  • 507.

  • نیلوبلاگ

    به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز...

    ادامه مطلب
  • 500.

  • نیلوبلاگ

    بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم..... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 501.

  • نیلوبلاگ

    آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...

    ادامه مطلب
  • 502.

  • نیلوبلاگ

    هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...

    ادامه مطلب
  • 424.

  • نیلوبلاگ

    ناهار خونه روستای داییش دعوت بودیم، بعد ناهار میمچه رو بردم تو اتاق که بخوابه میم و مامان باباش رفتن سر زمین. من و بچه هم یه چرت زدیم تا برگشتن.گفتن فلانی زنگ زده که چیشد میایین پس؟ میم گفته فکر نکنم حالا بریم خونه ببینیم چی میشه ولی خسته و خاکی ام فکر نکنم بیاییم.راه افتادیم بیاییم شهر، نزدیکای خونه اونا که بودیم(ناچار از جلو درشون باید رد بشیم همیشه) دیدم مامانش گوشی برداشته و داره زنگ میزنه...میم گفت مامان زنگ نزن نمیریم ولی همزمان هم کج کرد سمت خونشون که پارک کنه.تو آینه بهم نگاه کرد که چیکار کنم بریم یه سر؟؟آخه لعنتی چرا میندازی گردن من؟؟ من الان چی بگم؟؟فقط نگاش کردم.در خونشون باز شد و همه پیاده شدن، منم با ناراحتی پیاده شدم. میم خواست بیاد کمک بچه رو بگیره نگاهش نکردم و از کنارش رد شد...

    ادامه مطلب
  • 350.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه رو بغل میکنم شیر بخوره، با دست چپ پای چپش رو میگیره.وقتی هم که گرسنشه، با دست چپ پای چپش رو میگیره و گریه میکنه...

    ادامه مطلب
  • 324.

  • نیلوبلاگ

    بنظرم دیگه این پروسه دندون خیلی داره میمچه رو اذیت میکنه، دو شبه تا صبح گریه میکنه بچم. نه درست شیر میخوره نه پستونک، نه غذا!استامینوفن بهش میدم،. رو لثه هاش میزنم. زن داداشم گفت دیفین هیدرامین بهتره، تو اینترنت هم زدم میگفت قوی تر از استامینوفن هست اما جواب نمیده. روز رو نسبتا خوب میخوابه اما شب همش گریه است!!. خواهرزاده م الکی الکی بزرگ شداااااامسال دانشگاه،. روانشناسی قبول شده و دو سه روزیه کلاساش شروع شده. جوجه ی خاله...

    ادامه مطلب
  • 248.

  • نیلوبلاگ

    میدونم خیلی وقته نبودم و از خیلی چیزا نگفتم، اما بنظرم این چند جمله حتما باید اینجا بمونه!نی نی مامانچند ساعته خبر دارم که تو جمع دو نفری ما رو سه نفره کردی. هنوز مطمئن نیستم چند وقته پیشمونی اما از ته دلم قول میدم تمام تلاشمونو کنیم که تو خوشبخت و خوشحال باشی..فردا تاسوعاست...

    ادامه مطلب
  • 249.

  • نیلوبلاگ

    نخود مامان تا دو روز دیگه هفته یازدهم هم تموم میشه و تو حالا خیلی بزرگتر شدی. هفته سختی رو گذروندیم، پر از تهوع و بی حالی و سر درد اما تو تموم لحظه های سختم با تصور در آغوش گرفتن و بوسیدنت خودم رو دلداری دادم. عجیبه که اینقدر عاشقتم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 246.

  • نیلوبلاگ

    روزایی که از خواب بیدار میشم و خونه نیست حالم گرفته است،. انگار یه گمشده ای دارم، یه کار نیمه تموم. معمولا هم صبح بیدار میشم و صبحانه میذارم براش و راهیش میکنم اما همون اوایل بهش گفتم اگه بیدار نشدم بی خدافظی نرو. بیدارم کن بگو که داری میری. یه روز صبح بیدارم کرد : من دارم میرم، کار نداری؟؟خدا شاهده چشمام نیمه باز بود از شدت خواب آلودگی اما هراسون گفتم: گوشیتو میبری؟؟؟گفت : آره خب. واسه چی؟ چشمامو بستم: خب برو کارت داشتم بهت زنگ میزنم.. . فکر کنم دو ماهی از اون روز میگذره اما هنوزم یادم میاد خندم میگیره.چی تو ذهنم گذشته که همچین چیزی گفتم؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • 247.

  • نیلوبلاگ

    هر دوره ای از زندگیم دغدغه های خاص خودمو داشتم، اگه میشنیدم که قدر این روزاتو بدون تو دلم میگفتم بابا شماها زندگی رو سخت گرفتین. وگرنه منم الان بی فکر و خیال نیستم. اما خب حقیقتا دلم برای بی فکری اون روزا تنگ شده. میدونی چی یادم اومد؟؟با این همه سهل گیری که از خودم سراغ دارم، بعد عروسی زونا گرفتم. اونم از نوع نادر ترینش. به هیچ کی هم نگفتم، یادمم نمیاد اینجا گفته باشم. ببین چه استرس و فشار روانی بوده که اونطوری زده بیرون. و ببین این روزا چه روزاییه که دلم برای اون موقع تنگ شده. میدونم، میدونم که معما چو حل گشت آسان شود. میدونم چند سال دیگه هم دلم برای الانم تنگ میشه که چقدر آسوده خیال بودم. چه میشود کرد؟اهدافمو برای سال جدید بنویسم؟؟از پارسالیا که...

    ادامه مطلب
  • 243.

  • نیلوبلاگ

    میدونی؟دوست داشتنت شبیه هوای خنک بهارهشبیه بوی جوجه کباب سیزده به درشبیه شربت خاکشیر تو گرمای ظهر تابستونشبیه شیرکاکائو خوردن بعد برف بازیدوست داشتنت شبیه نفس کشیدنه، نباشه نیستم.. امروز داشتم فکر میکردم خدا چقدر حواسش هست و چقدرررر بی صدا کاراش رو انجام میده، یهو به خودت میای میبینی آرزوت شده خاطره، شده عادت، شده روزمره اما تو اصلا نفهمیدی.یادته؟ اومدم غرغر که درست وقتی که خوشحال بودیم از تموم شدن قسطا، مجبور شدیم خونه رو عوض کنیم و دوباره قسط و کوفت شروع شد چون برای پول پیش کم داشتیم. خب الان که هنوز یکسالم نشده کلی قسط دادیم و حتی پس انداز هم کردیم و وقتی میشینیم حساب میکنیم پول قسطامون از درآمدمون هم بیشتر بوده ها حالا از کجا اومده که هم قسط دادیم و هم پس انداز... هم ...

    ادامه مطلب
  • 244.

  • نیلوبلاگ

    دارم به نتایج جالبی میرسم. اینکه مردها با اینکه خیلی با هم متفاوتند اما باز هم در مواقعی به ریشه و ذات همون جدی پدری خودشون برمیگردن و برای حداقلی ترین مدت ممکن هم که شده بدشون نمیاد زور بگنزور گفتن دقیقا اینکه یه حرف غیر منطقی رو اجبارا به اجرا برسونن. من این حرکت رو از عاقل ترین مرد زندگیم که همانا شوهرم باشه هم دیدم، حالا هر چند کم اما دیدم. و جالب اینجاست که به هیچ وجه هم زیر بار نمیره. امشب، بدجور با خودم کلنجار رفتم که دعوا نکنم اونم به احترام مامانم که مهمونه تو خونم. . نمیدونم ما زن ها هم اینطوریم؟هست که خصلت مشترک همگانی داشته باشیم؟؟. .  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 245.

  • نیلوبلاگ

    اینکه اینجا شده همش غرغر و نق نق خیلی بده. نمیدونم چرا هر موقع حالم بده میام اینجا، دقیقا حرفایی که به هیشکی نمیتونم بگم منو میاره اینجا. ازون شب بداست، با اینکه میشه گفت امروز طلایی شروع شد، و حتی اگه من مسخره بازی در نمیاوردم طلایی هم ادامه پیدا میکرد. چی میشه که یهو لگد میزنم به حال خوبمون؟چه مرگم میشه؟و از همه بیشتر خودمو اذیت میکنم.. بیشترین چیزی که تو رو اذیت میکنه چیه؟چی باعث میشه حالت بد بشه؟. من احساس ناکافی بودن، که خب اغلب هم ظاهریه. یعنی کم پیش میاد ناراحت بشم از بی پولی یا چیزای مادی. اما خب نود درصد حس های بدم از شخص خودمه. و اغلب ناراحتیام اینطوریه:من زشتم، بد فرمم، بد لباسم من بلد نیستم قشنگ حرف بزنممن زبان بلد نیستممن اطلاعات دربا...

    ادامه مطلب
  • 224.

  • نیلوبلاگ

    تو این همه برنامه چیدن برا روز مردی و عید و فلان و بیسار ، همین دعوای مسخره رو کم داشتیم که من عین چی گریه کنم و صبح که بیدار شم چشام نخ شده باشه بس که ورم کرده .الکی نمیگما ، نخ شده ، رسما میدان دیدم...

    ادامه مطلب
  • 124.

  • نیلوبلاگ

    آقا؟ جااااااان اجازه؟ آره . واسه چی؟ میشه ما بغلتون بخوابیم؟ دارم میام پیشت خانومم. من و این همه خوشبختی؟ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت18:11 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده