738 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم ...
741 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چها...
742 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا... بعد رفتیم دور دور.هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااایعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.ما هم رفتیم براش پنی...
743 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه به‌روز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا ...
744 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
در روز جاری میم برای اولین بار رفته راهپیمایی 22 بهمن.توی این 9 سال حریفش نشده بودم که بریم، میگفت خوابم میاد دیشب که دیدم این همه خسته است گفتم نرو صبح بگیر بخواب. گفت : نه،. امسال فرق میکنه.صبح من خیلی خوابم میومد، گفت : من دارم میرم نمیای؟و رفت. امسال بدجوری به غیرتش بر خورده، این همه نگاه نامحرم...
745 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه. امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید. کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم. کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی. عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟همه مامانا اینطوری...
747 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:20
تا الان تجربه ش رو نداشتم برای عقایدم فحش بخورم. ولی الان میبینم چه کیفی داره چقدر بیشتر از قبل به انتخابم مطمئن میشم. جالبه به اسم مستعار کامنت میذارین، از اون جالب تر کامنت خصوصی گذاشنتنه...از چی میترسی که کامنتت رو خصوصی میزنی؟حتی خودمم باورم نمیشه اینقدر خوشحالم از کامنتا و فحشایی که دارم میگیرم...
728. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خست...
729. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
729. میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده. دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد... یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم. بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم... عه این م...
730. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چط...
731. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
731. تا این موقع شب بیداریم و سرکار. خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت. همه جوره خوبشو میخوام. رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم. با سلامتی و شادی همسر و پسرم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:4 توسط مداد  | 
732. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
732. اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم. یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم. و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم. حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته. + نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:21 توسط مداد  | 
733. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
733. از اون دست تجربه هایی که مامانم بفهمه پوستمو میکنه اما خب من لذت بردم ازشلباس کثیف‌های میمچه رو دادم دستش گفتم ببر بنداز تو ماشین ، بعد رفتم مایع ریختم و به خودش یاد دادم کدوم دکمه ها رو بزنه روشن کنه. وقتی هم خاموش کرد، جا رختی رو پهن کردم گفتم بیار بنداز اینجا. خودش در ماشین رو باز کرد و لباس...
734. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
734. سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا. هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور. اومدم موهامو ببندم مردم از درد. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 11:42 توسط مداد  | 
735. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
735. یه چیزی میگم نخندیناولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارمالبته هنوز باید رو برندینگش کار کنم. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:55 توسط مداد  | 
736. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
736. میم که ظهر اومد ولی بصورت فوق‌العاده خسته، بی‌حوصله ، کم‌طاقت و تا حدودی بداخلاق. تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم. گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم. تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعه‌هاتم کار پیدا کن نیا خونه. بعدم رفتم لباس‌هاش رو از ماشین ...
737. - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 2:51
737. مدتیه دلم خیلی برای نوزادی میمچه تنگ شده، به بزرگ شدنش فکر میکنم یه غم عجیبی میاد تو دلم.به اینکه یه روزی میرسه که تو خیابون دستمو نمیگیره ، اینطوری تو بغلم جا نمیشه... یه روزی که قدش خیلی بلندتر از من و شونه هاش پهن تر از باباش بشه دوران نوزادی خیلی سخته، الان که دلم برای اون روزا تنگ شده میگم...
518. - تاریخ: 1403/6/2 ساعت: 15:18
یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل ت...
519. - تاریخ: 1403/6/2 ساعت: 15:18
تا حالا سیب زمینی سرخیده، ماکارونی فرمی و هندونه رو خودش تنهایی با چنگال خورده بود ولی از پریشب آش و پلو هم خودش تنهایی خورده
520. - تاریخ: 1403/6/2 ساعت: 15:18
مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر ط...

برچسب‌های مرتبط

26 2 | 26 2 miles | 26 2 miles to km | 26 5 inches in cm | 26 5mm flare gun | 26 2 tattoo | 26 50 an hour is how much a year | 26 5mm flares | 26 00 an hour is how much a year | 26 8 seatpost