فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «12 5mm to inches» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

312.

  • نیلوبلاگ

    من چندتا کابوس تکرار شدنی دارم تو زندگیم. نه اینکه دقیقا تکرار بشن اما آیتم یا آیتم هایی ثابت داره که باعث عذابم میشه. مثل استرس شدیییید امتحان، جا موندن از سرویس، رد شدن از جاهای تنگ و تاریک، حمله داعش، جنگ، از دست دادن عزیزانم، پیدا نکردن دستشویی مناسب...

    ادامه مطلب
  • 125.

  • نیلوبلاگ

    این روزا عجیب فکرم مشغوله ، عجیبن عجیبا ! اونقد مشغول که دوباره موهام ریزش گرفته و جرئت ندارم شونه بزنم چون دسته دسته میاد پایین . رفتیم یخچال و فریزر خریدیم. تلویزیون خریدیم . رفتیم سرویس چوب دیدیم . فاطمه هم عروس شد . کیک نامزدی درست کردم براش ، کلی ذوق کرد بچه ... مطهره هم داره عروس میشه . یکم عقد میکنه ! کلی چاق شدم... البته فقط خودم میفهمم ... اما شدم... مطمئنم! دو روزه پیاده روی کردم حالم ب...

    ادامه مطلب
  • 126.

  • نیلوبلاگ

    خوبیِ کفشات ، فقط اونجاش که ؛ دمپایی نیس کفشاتو میپوشم میرم دسشویی!! هزار بارم تو راه درمیاد از پام:) +نگین چرا با کفش میری دسشوری!! دسشوری تو حیاطه ! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت1:22 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 127.

  • نیلوبلاگ

    من یه پسر بچه ۲۹ ساله دارم که قدش سی سانتی متر از من بلند تره ، اونوقت رفته برا خودش یک کارتن بوشار خریده . پاستیل خریده ، میگم دوست ندارم . همشو خوردش خورده ! من این پسر بچه رو همسر صداش میزنم. :) + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت1:45 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 120.

  • نیلوبلاگ

    امروز ظهر اتفاقی افتاد که کارد بهم میزدی خونم در نمیومد. در نمیومدا واقعا.... قرار بود ناهار بیاد خونه ی ما که بعدشم منو ببره کلاس . بعد از صبح بهش زنگ میزدم انتن نمیداد. زنگ زدم به ایرانسلش ... سه بار... چهار بار... پنج بار... شش بار... مامانش جواب داد. گفت نبرده گوشیشو ، گوشی کوچیکه رو برده . رفته شهرداری. خب... پیام دادم به گوشی کوچیکه : پیامم بهت رسید یه زنگ بزن. ساعت دو نیم زنگ زد . گفت الان اومدم هتل ، یه سر برم خونه اگه ناهار نگهم ندارن میام پیشت. اگههههه ناهار نگهم ندارن؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟؟؟؟ خب بگو مداد ناهار درست کرده باید برم.... نمیشه خانوم. بقیشو تو دلم گفتم: نمیشه؟؟؟؟؟چهار روزه همدیگ...

    ادامه مطلب
  • 121.

  • نیلوبلاگ

    از همسر پرسیدم : چقدر شبیه چیزی بودم که فکر میکردی؟ گفت: خیییییلی ... فقط نمیدونم چرا اینقد میگفتی کم طاقتم و زود عصبانی میشم؟ تو که خیلی صبوری!بعدم اینکه فکر نمیکردم اینقد پر جنب و جوش و فعال باشی. گفتم: اینو خودمم نمیدونم. عصبانیتم به تو که میرسه اب میشه . یادته روزای اول چقد سر دیر رسیدنت حرفمون میشد؟ الان یا عصبانی نمیشم یا اگرم بشم فقط به خودم میگم تلفنی حرفی نزن... خراب میشه... وقتیم میبینمت میگم هیچ چیز ارزش نداره الان که باهمیم تلخ بشه . سرم رو سینه ش بود که حرف میزدم ، حرفام که تموم شد دستاش حلقه شد دورم. گفت: من چی؟ چقدر شبیه بودم؟ گفتم: خیلی بهتر بودی! گفت: هیچ وقت نگفتی این چه شغل...

    ادامه مطلب
  • 122.

  • نیلوبلاگ

    امروز سر کلاس یکی از خانوما اتفاقی صفحه گوشیمو دید که عکس دو نفری مونه بعد گفت: واااای مگه تو متاهلی؟ ( با لحن ذوق مانند) گفتم : آره . گفت: مگه چند سالته؟؟؟ گفتم : بیست. گفت: وای عزیزم.... چهره ی چقدر بِیبی فِیسه!! من :) اون یکی خانومه: فک میکردم دبیرستانی باشی! بابا طفلک حلقه دستشه ما حواسمون نیس ... یه هفته پیش تو نمایشگاه ، طوبی بغلم بود یه خانومی گفت : دخترته؟؟؟ گفتم : نه :/ پنج ماهه عقد کردیم ! اون یکی خانومه : عه ! مگه چند سالته ؟ گفتم : بیست گفت : واااای عزیزم... چقدر کوچولویی . بهت نمیاد اصن! یه خانوم دیگه : نه . بخاطر مدل ابروهاشه . . آقا .... یعنی چی واقعا؟ من حتی لباسامم با امروز ی...

    ادامه مطلب
  • 123.

  • نیلوبلاگ

    بازم ساکت میشم... بازم هیچی نمیگم... ولی کاش مامانت بفهمه با این کاراش داره خودشو از چشم من می ندازه ... +تکرار اتفاقات پست ۱۲۰. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت21:29 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 124.

  • نیلوبلاگ

    آقا؟ جااااااان اجازه؟ آره . واسه چی؟ میشه ما بغلتون بخوابیم؟ دارم میام پیشت خانومم. من و این همه خوشبختی؟ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت18:11 توسطمداد | ...

    ادامه مطلب
  • 12.

  • نیلوبلاگ

    میدونی چیشد که میگم وصال محاله؟ بعد چهار ماه یهو یه شب زنگ زد . اونقدر گرم و صمیمی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. فردا شبش که دوباره زنگ زد گفت :چیشد دیشب یهو بهت زنگ زدم؟ این دلتنگیه هنوزم هست ،صداتو شنیدم یاد قدیما افتادم واسه همین گفتم بیا ببینمت. گفتم:وقتی قراره آینده ای نباشه گذشته هم باید فراموش بشه. گفت :آره راست میگی. به همین راحتی... نگفت کی گفته آینده ای نیست؟ نگفت درستش میکنیم. حتی نگفت نمیتونم فراموشت کنم. خدافظی کردیم و قطع کرد. بعدم هیچ خبری ازش نشد. دیگه بی فایده س منتظرش باشم....

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده

    برچسب‌های مرتبط

    12 5 cm to inches | 12 7x42 | 12 9 ipad pro | 12 5 kg to lbs | 12 7 mm to inches | 12 7mm | 12 00 an hour is how much a year | 12 5mm to inches | 12 9 cm to inches | 12 5 as a fraction