
اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...
ادامه مطلب
پنج سال پیش همچین شبی فکر میکردم این اخرین شبیه که خونه ی پدری میخوابم، و امشب خونه پدری میخوابیم اونم سه تایی، مداد، میم و میمچه!فردا سالگرد عروسی مونه، پارسال مثل امروز و فردایی فهمیدم میمچه تو دلمه و امشب رفتیم طلاهام رو فروختیم برای همون اتفاق خوبه که گفتم خداکنه درست بشه و استرسش رو دارم. 17 عدد مهمی شده تو زندگی ما.میم میگه کارت رو دوباره شروع کن، بخاطر نیاز مالی. و من حس میکنم علی رقم علاقه زیادم به شغلم اما دیگه تاب و توان ندارم. چه روحی چه جسمی!حدود یه هفته ست دوباره ورزشم رو شروع کردم و حتی تو همون وارم آپ اولیه ش بدنم درد میگیره. اینقدر درصد چربی و عضله ام جابه جا شده که واقعا دیگه ظاهرم رو دوست ندارم. متاسفانه اینطوری هم میشم لج میکنم به جای اینکه درست کنم ماجرا رو خراب ترش میکنم...
ادامه مطلب
امروز عکس های خام رو از آتلیه گرفتم ، الان فلش رو زدم به گوشی و نگاشون کردم. عجججججب چیزایی شدن... عاللللیه . دلم غش رفت برا خودم :)))) عکس ها خام و بدون ادیت هستن اما عالین . واقعا عکاسمون محشر بود وگرنه من یکی به شدت بد عکسم!! چال لپامم حتی تو عکسامون هس^_^ دوس دارم دوباره برم آتلیه و ماچش کنم عکاسمونو . دوس دارم دست خالی هم نرم. کیکی چیزی بپزم ببرم براش ... اما خب این روزها نمیشه ! اما حتما باید برم. یه روزم باید برم آرایشگاهم و ازش تشکر کنم. سنگ تموم گذاشت برام. ...
ادامه مطلب
میمیری اگه بیای و بمونی؟؟؟؟...
ادامه مطلب