فقط جایی برای نوشتن.

متن مرتبط با «4 8 vortec» در سایت فقط جایی برای نوشتن. نوشته شده است

738

  • نیلوبلاگ

    دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم. نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه. گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی. آغاز کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیادپارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد. رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو م...

    ادامه مطلب
  • 741

  • نیلوبلاگ

    دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش. کاش منو ببخشه. . . ...

    ادامه مطلب
  • 742

  • نیلوبلاگ

    بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا... بعد رفتیم دور دور.هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااایعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل تهیهیم.البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه ارائهگاه که لباس فروش‌رسانیی بود ببینم چیزی برای...

    ادامه مطلب
  • 743

  • نیلوبلاگ

    هی روزگار... یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته. البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر. تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه به‌روز به دست آوردم. البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونهدر همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون. دیگه کی همت کنم و خونه ...

    ادامه مطلب
  • 744

  • نیلوبلاگ

    در روز جاری میم برای اولین بار رفته راهپیمایی 22 بهمن.توی این 9 سال حریفش نشده بودم که بریم، میگفت خوابم میاد دیشب که دیدم این همه خسته است گفتم نرو صبح بگیر بخواب. گفت : نه،. امسال فرق میکنه.صبح من خیلی خوابم میومد، گفت : من دارم میرم نمیای؟و رفت. امسال بدجوری به غیرتش بر خورده، این همه نگاه نامحرم به کشورمون رو نتونست تحمل کنهبچه هنوزم خوابه، منم با دل درد و چایی نبات به دست نشستم پای تلویزیون و جمعیت رو میبینم. به یاد حاج قاسم به یاد شهید رئیسی و به یاد شهید حاجی زاده ... ...

    ادامه مطلب
  • 745

  • نیلوبلاگ

    میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه. امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید. کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم. کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی. عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟همه مامانا اینطوری نیستن؟. دایی‌ش موهاش رو اصلاح کرده آقا دوماد شده. . ...

    ادامه مطلب
  • 747

  • نیلوبلاگ

    تا الان تجربه ش رو نداشتم برای عقایدم فحش بخورم. ولی الان میبینم چه کیفی داره چقدر بیشتر از قبل به انتخابم مطمئن میشم. جالبه به اسم مستعار کامنت میذارین، از اون جالب تر کامنت خصوصی گذاشنتنه...از چی میترسی که کامنتت رو خصوصی میزنی؟حتی خودمم باورم نمیشه اینقدر خوشحالم از کامنتا و فحشایی که دارم میگیرم و چقدر بیشتر از قبل عاشق شوهرمم که با یه راهپیمایی رفتنش اینقدر شماها رو سوزنده کاش کمی مودب بودین، کمی عاقل، کمی اهل گفت‌و‌گو، اون موقع میتونستیم کلی اینجا صحبت کنیم و هر دو طرف لذت ببریم از تعاملا...

    ادامه مطلب
  • 728.

  • نیلوبلاگ

    728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ...

    ادامه مطلب
  • 734.

  • نیلوبلاگ

    734. سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا. هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور. اومدم موهامو ببندم مردم از درد. . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 11:42 توسط مداد  |  ...

    ادامه مطلب
  • 518.

  • نیلوبلاگ

    یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 514.

  • نیلوبلاگ

    روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود...

    ادامه مطلب
  • +487.

  • نیلوبلاگ

    با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم...

    ادامه مطلب
  • 485.

  • نیلوبلاگ

    مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی... فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد... یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت. روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف...

    ادامه مطلب
  • 486.

  • نیلوبلاگ

    دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم. خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن... قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون. مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب. چه خواب عجیبی بود. . . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 487.

  • نیلوبلاگ

    واقعا دلیل خوابهایی که میبینیم چی هَستن؟میگن به هرچی فکر کنی خوابش رو میبینی اما خب یه وقتایی خوابهایی میبینم که اصلا در موردش فکر هم نکردم... دیروز عصر خواب دیدم یه پیرزن میخواد منو بکشه، و اونقدر خوابم قوی و شفاف بود که الانم دارم مینویسم دوباره همون استرس و وحشت تو خواب اومده سراغم و میترسم برگردم پشت سرم باشه. بعد من هی از دستش فرار میکردم و هی میومد، فحشم میاد و تحقیرم میکرد. آخراش دیگه با داداشش با یه ماشین ون افتاده بودن دنبالم!الانم داشتم خواب میدیدم که میم زن گرفته و من داشتم گریه میکردم که طلاقم بده. البته اول خودش شروع کرد که دیگه چرا باهام نیستی و کاری باهام نداری؟ منم گفتم نمیخوامت، دهنی و دستمالی یکی دیگهای و بدم اومده ازت.گفت خودت اجازه دادی. گفتم نمیدونستم جدی میگیری قضیه رو....

    ادامه مطلب
  • 481.

  • نیلوبلاگ

    از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...

    ادامه مطلب
  • 482.

  • نیلوبلاگ

    با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته...

    ادامه مطلب
  • 483.

  • نیلوبلاگ

    بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده...

    ادامه مطلب
  • 472.

  • نیلوبلاگ

    چند ماهی میشه که روزهای زندگی ما حول این ساعت از بامداد تموم میشه. میم دیر وقت میاد خونه، تا شام بخوره دوش بگیره کمی اخبار نگاه کنه...میمچه هم که حتی بعضی شب ها تا بعد از طلوع آفتاب بیداره و توفیق اجباری برای بیداری بین الطلوعین منه...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده