
دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه. کار میکنم، بیشتر از همیشه. ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه. میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه. شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه. بیدارم، بیشتر از همیشه. تنهام، بیشتر از همیشه. تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش. کاش منو ببخشه. . . ...
ادامه مطلب
بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا... بعد رفتیم دور دور.هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااایعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل تهیهیم.البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه ارائهگاه که لباس فروشرسانیی بود ببینم چیزی برای...
ادامه مطلب
728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که ...
ادامه مطلب
729. میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده. دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد... یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم. بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم... عه این ماشین لباسشویی منه، سطل برنجم! عه این شیشه ترشی منه! اینجا خونه منه!!اومدم سمت اتاق که دوباره بخوابم، در رو که باز کردم دیگه کاملا پرت شدم تو یه دنیای دیگه؛ این بچه منه! من مامان شدم.این بچه مثل ا...
ادامه مطلب
731. تا این موقع شب بیداریم و سرکار. خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت. همه جوره خوبشو میخوام. رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم. با سلامتی و شادی همسر و پسرم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:4 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
732. اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم. یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم. و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم. حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته. + نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:21 توسط مداد | ...
ادامه مطلب
یه فکتی بود با این مضمون که وقتی رابطه دختر و پسر کات میشه، دختره روزها گریه میکنه افسرده میشه و حالش بده تا کم کم سرپا بشه و به زندگی برگرده ولی پسره به زندگیش میرسه و بعد مدتی دلش تنگ میشه و افسرده میشه.روزهای اولی که کار میم شروع شد داشتم دق میکردم از ندیدنش، و حتی دلگیر شدم از اینکه میم چرا دل تنگی نمیکنه و چیزی نمیگه!الان که یک ماه گذشته، من عادت کردم تقریبا خودمو وفق دادم به ندیدنش و نبودنش. حالا امروز هی پیام میده دلم برای باهم بودنمون تنگ شده چند وقته درست و حسابی ندیدمتون. نمیگم دیگه دوست ندارم ببینمش یا بیشتر باهم باشیم، هنوزم وقتی میاد خونه قلبم تندتر میزنه و چشمام قشنگ تر میشه ولی راستش خیلی هم مشتاق نیستم مثل یک ماه پیش..... . بخوانید...
ادامه مطلب
تا حالا سیب زمینی سرخیده، ماکارونی فرمی و هندونه رو خودش تنهایی با چنگال خورده بود ولی از پریشب آش و پلو هم خودش تنهایی خورده...
ادامه مطلب
مبلغ سفارشش به یه عدد قابل توجهی رسیده بود کم کم، یهو گفت رفتم قهوه خریدم شده فلانقدر و پول کم آوردم... و یه چیزی هم دستی ازم گرفت. گفتم خب یهو چرا اینقدر قهوه بخری؟گفت اشتباه کردم واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم. گفتم برو پس بده یه مقدارشو گفت نمیشه. لجم گرفت که چطور روت میشه به من بگی علاوه بر طلبت پولم بهم قرض بده ولی روت نمیشه به مرد قهوه فروش بگی زیاد خریدم بیا نصفشو پس بگیر؟. شاید خیلی هم بحثم بحث پول نباشه الان. مشکلم سر اینه که خیلی وقتا به مردم نه نمیگه ولی من باید از خواستهام بگذرم!!و اینکه میم میخواد در آینده هم کار من رو گسترش بده و همکار باشیم ولی اگه بخواد اینطوری حساب کتاب کنه برای من خیلی سخته. . . بخوانید...
ادامه مطلب
تو چند روز اخیر دوتا از لباسایی که همین اول تابستون حسابی براش بزرگ و گشاد بودن، دوباره امتحان کردم و دیدم اندازه شده براش...
ادامه مطلب
بوی پاییز برای من حس خوشبختی میاره، خنکی هوا باعث میشه جون بگیرم و دوباره دستمو بذارم سر زانوم و بلند بشم. حس خوب شروع مدرسه، دیدن دوستام،. بوی دفتر و کتاب نو، بوی نارنگی، حتی خستگی بعد مدرسه و خوردن غذایی که مامانت روی بخاری برات گرم نگهداشته...
ادامه مطلب
یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . . بخوانید...
ادامه مطلب
روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟ ...
ادامه مطلب
چه کوفتیه این نشخوار ذهنی؟ مغز من یک دقیقه خاموش نمیشه!...
ادامه مطلب
خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور. به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم...
ادامه مطلب
اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ...
ادامه مطلب
آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم...
ادامه مطلب
هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟...
ادامه مطلب
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش س...
ادامه مطلب
با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته...
ادامه مطلب