
سوم اسفند در حالیکه هیچ مشکلی نداشتم و خوش و خرم داشتیم زندگی میکردیم به علت فشارخون بالا بستری شدم، اونم در حالیکه یه دستم آنژیوکت داشت و یه دستم کاف بسته بودن برای فشارخون، دور شکمم دوتا کش و دستگاهی برای ثبت ضربان قلب بچه، و در انتها سوند برای جمع آوری ادرار. خلاصه که به صلیب کشیده بودنم و اجازه تکون خوردن نداشتم اونم تو یه اتاق تنها که حتی ساعت هم نداشت. خودم رو سرگرم میکردم با سوره هایی که حفظ بودم، با بچم حرف میزدم و میگفتم این ها تجربه های مشترک من و توعه مامان، تجربه ای که حتی بابا هم توش شریک نیست. بماند از تمام خاطرات بد سوند گذاشتن و جابه جایی آنژیوکت و گریه های شب تا صبح من که شاید روزی اومدم و تعریف کردم. بماند از تمام صحنه هایی که تو زایشگاه دیدم و استرس گرفتم. اون شب تا صبح، ث...
ادامه مطلب